زنگ زدم خونمون و مامان با افتخار اعلام کرد که خانوم تاشکیران خونمونه و چهار شنبه شیمی درمانی داره ...
بعد که خواستم با خانوم تاشکیران صوبت کنم مامان یواشکی تو گوشم گفت: خاله خیلی داغونه ... پرسیدم: روحی یا جسمی؟ ... گفت: به خاطر عوارض داروها پوستش سیاهه سیاه شده.
مامان از اون ماماناست که هر وقت حالم بد میشد و رو به موت بودم، همچین باهام برخورد میکرد که مثلا" : حالا مگه چی شده؟ خودتو جمع کن ... و همچین با اطمینان این حرفارو میزنه که گاهی فکر میکردم نکنه واقعا" چیزیم نیست و دارم فیلم میام و همین تفکر باعث میشد زودتر به خودم مسلط شم.
مثلا" همین خانوم تاشکیران خیلی ناز داره، بعد تو شیمی درمانی نمیدونم سوم بود یا چهارم که دهنش به قدری آفت زده بود که همسرش براش غذاهاشو میریخت تو میکسر و بصورت مایع بهش میداد بخوره ... بعد از یه طرف به ما میگفت: طفلک خیلی اذیت شده و احتمالا" یکی دو روز برم پیش خاله و بهش رسیدگی کنم ، بعد وقتی تلفنی با خاله حرف میزد هی تذکر میداد که مثل آدمای ناله حرف نزن و سفت صحبت کن! :)))
واسه همین وقتی که گفت خاله افتضاح شده ، فهمیدم اوضاع خیلی خفنه و زیرپوستی داره بهم ندا میده که آمادگیشو داشته باشم.
منم برای قایم کردن ترسم وقتی خاله که گوشی رو گرفت، زدم تو فاز لودگی و آهنگ سیاهی تورو نخوام ، سیاه سوخته تورو نخوام رو براش خوندم ... بعد همین دو خط شعر به خنده اش انداخت و گفت: اگه بدونی چقده سیاه شدم!! همین الان میتونم بعنوان حاجی فیروز خودمو جا بزنم ...
یه چند دقیقه ای فانتزی زدیم که مثلا" این مدت رفته هاوایی و از بس حمام آفتاب گرفته این شکلی سیاه شده و اصلا" الان سیاه مده و خیلی کلاس داره ... به قدری تو عمق ِ جزئیاتش رفته بودیم که حالا قراره برام عکس سفر ِ هاوایی اش رو هم بفرسته :)
از شنبه سرماخوردگیمو بهونه کردم و نرفتم خونمون، دیدن ِ خانوم تاشکیران ... تا دیشب که پیرزنی سیاه و نجور رو دیدم که تمام پوست بدنش تاول زده بود و من با اینکه مسخره بازی درمیاورم، از درون خون گریه میکردم ...
دیروز که با مامان حرف میزدم بعد نه سال ازش عذر خواهی کردم که وقتی میبینم چطوری حواسش به خاله هست و کارهاشو به دقت پیگیری میکنه ، خجالت میکشم که وقتی نه سال ِ پیش سلول های سرطانی مهمونش شده بودن، من جز زر زر و ترسیدن، هیچ کاری براش انجام ندادم ... که اصلا" هیچ کسی بلد نبود این جور وقتا باید چکار کنه؟ ... که من حتی دل نداشتم ناخون ِ سیاه ِ مامان رو ببینم و شرمنده ام ...
این هفته هم بگذره، فقط یه شیمی درمانی دیگه میمونه و میافتیم تو سرازیری ِ درمان ...
هی دلم میخواد برای ِ تنوع روحی یه کاری برای خودمون و خانوم تاشکیران انجام بدم ، فکرم به جایی قد نمیده ... اول خواهر کوچیکه گفت بریم از این نمایش های روحوضی وخنده دار ببینیم ... بعد فکرکردیم ممکنه از نگاه ِ خیره ی مردم اذیت شه ...
مامان رفته آزمایش ژنتیک داده که ببینه این مورد تو ژن ما هست یا اینکه از شانس شخمی ماس ...
توی راه برگشت فکر میکردم که برم و تا اتفاقی نیافتاده مثل آنجلینا جولی جراحی کنم و به جاش پروتز بزارم ...
*
میخوایم جمعه برای جوجه تیغی تولد سوپرایزی بگیریم ... 
بعد یه روز تمام خیمه زده بودم رو فیض بوغش که اون دوستایی رو که اسمشونو زیاد شنیدیم رو پیدا کنم و دعوتشون کنم ... بعد از روی عکس های فیض بوق و بعضا" کامنت ها شخصیتشون رو تجزیه تحلیل میکردم که آیا دعوتشون کنم یا نه :)))
برای کادو هم یه پیراهن مردونه خریدیم بعلاوه بلیط تئاتر ِ روزهای آخرِ اسفند.
امروز براش ایمیل زدم و آخرش زیرآب پرتقال فروش رو زدم که:
تازه پرتقال فروش اصلا" درس نمیخونه و همش اینترنت بازی میکنه! گفتم که در جریان باشی ...
پرتقالی پدر سوخته سریع جواب داده که :
دروغ میگه! از بس ظرف میشورم دیگه نمیرسم نه درس بخونم نه اینترنت بازی کنم. دستامو ببین ...
*
دیروز یکی از دوست جون هام رو که مجبور شده موقتا به ایران برگرده رو دیدم و به جای کافی شاپ آوردمش خونه و کمکی گپ زدیم ... پرتقال فروش هم دیرتر اومد خونه که مثلا" راحت باشیم ... داشتم دوش میگرفتم که دیدم اومده پشت در که: بابا تو دیگه کی هستی؟ مهمون آوردی خونه، اونوقت خودت رفتی حموم ؟؟؟
جواب میدم که: من باهاش راحتم ... اینجوری حس نمیکنه اومده مهمونی ، بگو برات چای بریزه تا من بیام ...
کرک و پر ِ پرتقال فروش رسما" از این میهمان نوازی ریخته بود :)))
*
کتاب مالیخولیای محبوب من رو خوندم این روزها ... عجیب کلماتش حس های عمیق ام را قلقلک میدهد ...
