دلم میخواد برای ولنتاین ، یه کارت درست کنم ... کسی ایده ای داره ؟
*
پدر ِ رئیس ِ شرکت، عموم نبود ، ولی بیشتر از عموهام دوستش داشتم و روی حمایت اش حساب میکردم ... فوق العاده متشخص و بمب انرژی بود و همیشه حرف های شاد و خوب میزد ... سه هفته پیش سکته مغزی کرد و دیروز فوت شد.
خواهر کوچیکه از صبح رفت خونشون و کنارِ همسرش که ما بهش میگیم خاله بود و تو پذیرایی کمک میکرد ... منم ظهر رفتم کمی گل و حلوا و خرما خریدم رفتم اونجا ...
راستش چون هیچ کسی راضی نبود عمو ویلچری بشه و یا برای کارهای روزمره اش محتاج کسی باشه، تو خونه خبری از گریه و زاری نبود ... و اون سه هفته ای که تو کما بود، همه رو کمی آماده کرده بود برای این اتفاق.
تو آشپزخونه نشسته بودیم و ناهار میخوردیم و یکی از پسر عمه های ِ رئیس جون از خاطراتش میگفت و صدای ِ خنده هامون هوا بود ... زنگ آیفون رو که زدن، خاله با خنده میگه: در ِ آشپزخونه رو ببند، مهمون الان میگه اینا چقدر از فوت ِ باباشون خوشحالن :)))
میوه فروش ِ محل مثلا" اومده سنگ تموم گذاشته و بهترین میوه هاشو فرستاده خونه ... اونوقت اندازه ی موز ها به طرز خیلی ضابع و خنده داری بزرگه ... فکر کنم قدش سه برابرِ موز های معموله ، هر وقت نگاش میکردیم خندمون میگرفت و اصلا" تو بشقاب جا نمیشد و خیلی وصله ی ناجوری بود ، با اون قیافه ی ضایع اش :))) ![]()
با خواهر کوچیکه داریم میوه میزاریم برای مهمون ها و هر بار نگاهمون به موز میافته میخندیم، یکی از بچه ها هم که قیافه ی ماتم به خودش گرفته اشاره میکنه که: منو نگاه کنید ، میخوام ازتون عکس بگیرم بزارم ایستاگرام !!!! والبته ما بصورت نامحسوس فیگور هم گرفتیم ![]()
![]()
یه خانومی اومد و همه هول شدیم برای پذیرایی ... از ما عزت و احترام و اصراررر که بشین تو پذیرایی و خوش آمدین و بفرمایید حلوا ... خاله میگه: بابا!!! این قرار بود ساعت یازده بیاد برای ِ نظافت ِ خونه ، تازه الان (ساعت 5) رسیده بزارید کارشو انجام بده.
یه آقای خیلی محترمی با جعبه شیرینی اومد و جعبه رو تحویل داد ... ماهم فکر کردیم میخواد کفش هاشو در بیاره و دم در ردیف شده بودیم که بیاد داخل ، یهو دیدم گفت خدافظ و از پله ها رفت پایین ...
نفر بعدی یه آقایی بود که با یه بغل گل وارد شد ... گل ها رو داد دست ِ ما و گفت میرم بقیه گلها رو بیارم و رفت، منم به خیالم راننده آژانسه ، دیگه رودست نخوردیم و در خونه رو باز گذاشتم که گل ها رو آورد در بزنه بریم تحویل بگیریم ... شانس شخمی ِ ما رفیق رئیس جون از آب در اومد :))))
روحش شاد، عمو خیلی هوای ِ خاله رو داشت و تقریبا" همه ی کارهای خونه رو خودش انجام میداد ... مثلا" کابینت ها رو به نسبت قد ِ خودش داده بود بسازن و بد جور کوتاهی ِ قدِ ما رو به رخ میکشید
... یعنی اگه میخواستم استکان ها رو از کف سینک بردارم باید یه کمی رو پنجه وای میستادم .... بعد یه چهارپایه هم داده بود برای خاله ساخته بودن که اگه روزی ، روزگاری سر و کارش به آشپزخونه افتاد قدش به سینک برسه !!! ![]()
بعد قربونش برم، خاله هم بخاطر تردد کمش به اشپزخونه و هم بخاطر ِ ناراحتی اصلا" جای ِ وسایل رو بلد نبود ... برای ِ یک قند ناقابل همه آویزون ِ کابینت ها شده بودیم :)))
عمو اهل لاهیجان بود و بخاطر ِ برفی که اومده و جاده ها بسته شده، مراسم خاکسپاری رو انداختن برای جمعه ... بعد رئیس جون به یه عده که هی میپرسیدن چرا انقدر دیر مراسم خاکسپاری رو انجام میدین میگفت: فامیل های ِ پدریم آمریکا هستن
... نیویورک هم برف زیادی اومده و بلیط گیرشون نیومده!
بابا که اومد خیلی ناراحت بود ... نشست کنار ِ مهمون ها و وسط صحبت ها نتونست جلوی خودش رو بگیره و یهو با صدای ِ بلند به هق هق افتاد و من و خواهر کوچیکه که تا دیروز گریه ی بابا رو ندیده بودیم ، از ناراحتی پودر شدیم.
خاله داره تاکید میکنه که برای مسجد آخ.وند نیارید و به جای اینکه نماز و روزه اشو بخره، پولشو بده به فقرا ... بعد رو میکنه به من که: روزی که پدر ِ عمو رو خاک کرده بودن، غروبش همه دسته جمعی رفته بودیم قایق سواری رو مرداب انزلی ... بعد هرکی زنگ میزد تسلیت میگفت این صدای ِ قایق موتوری رو میشنید :) پسر عمه اش خیلی جدی میگه: آخه بابا بزرگ غواص بود، میرفتیم تو آب بیشتر یادش میافتادیم
... حالا غواص هم نبود ، اما غواص ها رو دوست داشت ... ادامه میده، صبحش داریم میریم بهشت زهرا ، مامان بزرگ نگه داشته کنار جاده که ، به نظرم اون جارو ها جنسشون خوبه ... بریم یکی از اونا بخریم!
همه موبایل بدست دنبال ِ پیدا کردن ِ اینترنت ِ خونه بودیم و کاغذ پسورد وای فای، دست بدست میچرخید ... رئیس جون میگه: قبلنا ملت تا میرفتن خونه ی یکی میپرسیدن قبله کدوم طرفه ... الان تا میریم جایی دنبال پسورد ِ وای فای هستیم :)))![]()
![]()
