دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

برچسب ها

امکانات


قالب وبلاگ

اول هفته بسیار بدی رو داشتم ... روز شنبه مدیرمون، بی جهت رئیس مارو مورد عنایت قرار داده بود و مثل ابربهاری اشک میریخت.

روز یکشنبه هنوز تایم کاری شروع نشده بود که دیدم یکی از همکاران خانم اتاقمون به شدت داره گریه میکنه ... حدس زدم مدیرمون دوباره قاط رده و برای همین ازش پرسیدم امروز نوبت توعه؟

یهو یکی از همین همکارانی که بهشون میگم زالو* صداشو تا بالاترین حد ممکن برد بالا و سرم داد کشید که تو حرف نزن! تو دخالت نکن! تو هیچی نگو و ....

انقده شوکه شده بودم و ترسیده بودم که اصلا" از شدت استرس اسم همکارمم یادم رفته بود! بهش گفتم چرا همچین برخوردی میکنین؟ من دارم با فلانی همدردی میکنم که دوباره عربده کشید که لازم نکرده تو حرف بزنی و ...

خیلی حالم بد بود!

جرات نکردم برم پیش این دختره و فقط با ترس و لرز براش یه لیوان آب بردم و بعد تو تلگرام ازش پرسیدم مگه من باعث گریه ات شدم؟ که یکم حرف زدیم و دیدم یکی عمدا" یه حرف نامربوطی بهش زده و این آقا هم بهش منتقل کرده که اره فلانی معتقده تو کار نمیکنی و ... (و گویا در زمینه هم منظورش این بوده که فنجون  این نظر رو داره!! )

خولاصه نیم ساعتی هی تلگرامی چت کردیم و ایشون کمی حالش به تر شد  ... من ولی هنوز شوکه بودم.

*بهشون میگم زالو چون بدون اینکه کاری انجام بدن، تو تایم کاری مشغول درس خوندن و معامله بورس و خرید و فروش زمین هستند و دائما" پیگیرن که اداره چه زمانی، چه مبلغی میخواد بده و همیشه هم شاکی هستن که به میزان توانایی هاشون حقوق نمیگیرن و انگار فقط اینجا هستن که بدون انجام کار دریافتی بگیرن ... تو شرح ارجاعات نامه هم انقدر بد و توهین آمیز جواب میدن که تقریبا" کسی بهشون نامه ارجاع نده.

مدیرمون از این آدماست که مدیر نیست! یعنی ذاتا آدم خوبیه ولی مدیریت بلد نیست ... برای کاری رفتم پیشش و بعد گفتم اگه کسی تو خونه ی شما به افراد خانواده اتون توهینی بکنه، شما حتما" واکنشی نشون میدین و اینجا هم بزرگ ِ ما شما هستین ... شما نباید اجازه بدین کسی صداشو ببره بالا و ... اسم هم نبردم ولی مدیرمون این دوتا رو خوب میشناسه و گفت آدم سی ساله رو نمیشه ادب کرد و بهش یاد داد بافرهنگ باشه ... کسی که داره دکتری میخونه اولین چیزی که انتظار میره یاد بگیره اینه که سلسله مراتب سازمانی رو یاد بگیره، ایشون پشتش رو به من میکنه که سلام نده و من خودم دیدم با چه پوزیشن زشتی پشت میزش لم داده و خوابیده ... همه اینا رو که میگفت میخواستم بگم مومن! اینا رو میبینی و چند ساله هیچ کاری نمیکنی؟؟ ... آخرشم گفت من باهاشون صحبت میکنم و تصمیم قهری، آخرین روشم هست.

همزمان که با مدیر حرف میزدیم هم گفت: همه داد میزنن، منم اول هفته عصبانی شدم و سر فلانی داد زدم که چرا دل به کار نمیده ... منم گفتم اینا به من ارتباطی نداره ولی آدم باید منصف باشه،شما میدونین که ایشون داره کار فلان اداره رو هم انجام میده ؟ انجام همزمان دو اداره هم زمان میبره و هم انرژی ... شوکه شد ولی به روی خودش نیاورد و گفت حالا من کنترل میکنم ... (آخر وقت هم به حرفم رسید ولی به روی رئیسمون نیاورد)

رئیسمون که اومد براش تعریف کردم که این اتفاق افتاده و ازش خواهش کردم اگه کسی پشت سر کسی حرف زده، رو در دو کنه که این سو تفاهم ها حل شه و طرف دیگه سم پاشی نکنه ... خودش گفت میدونم کار کیه  و فلانی همچین حرف هایی زده ... ولی یه جلسه داخلی تشکلیل داد و از آقای وحشی پرسید شنیدم همچین اتفاقی افتاده و اگه مورد کاریه ، به من بگین چون من باید حلش کنم ... اگرم شخصیه تو اداره جای این کارها نیست ...

من گفتم: فلانی گریه میکرد من با اون حرف زدم، ایشون داد زد ...

دوباره عربده کشید که: گفتم شما دخالت نکن! حرف نزن!!!

چون یه مدتی گذشته بود و فحش های زیادی تو ذهنم بود:)) گفتم: طرف صحبت ِ من اصلا" شما نبودین!

دوباره داد زد و گفت حرف نزن که پرونده تو و اون رفیقت دست ِ منه! رئیسمون بهش گفت صداشو بیاره پایین و گفت: به من بگین مشکلتون کجاست؟

آقای وحشی با همون لحن طلبکارانه اش گفت: مگه باید همه چیو به شما بگیم ؟ خیلی چیزا هست ... رئیسمون گفت خب بگین، اگه بحث پاداش هست که کسی دخیل نبوده و خود مدیر اسم داده ( اون خانمی که گریه میکرد بعد مدتها یه پاداشی گرفته بود) اگه بحث کار هست، من هر کاری بهت میگم میگی من نمیخوام انجام بدم ... زد به صحرای کربلا که خیلی چیزا هست و شما پارکینگ منو گرفتین و شماها اصلا" کار بلد نیستین و رویه هاتون غلطه و ... رئیسمون گفت خب اگه غلطه بیا نظرت رو اعلام کن، خودت پیشنهاد بده به اسم خودت انجام میشه.

بعد ها فهمیدم سر ِ اینکه تو مرخصی زایمانم مدیر بهم یه پاداشی داده بوده خیلی زورش گرفته واینکه هی میگفته: بعضیا تو خونه هستن، ولی جایزه میگیرن ..  منظورش من بودم :))) بعد اصلا" نفهمیده این پاداش مال زمان حضورم تو اداره بوده که موعد پرداختش همزمان با مرخصی زایمانم شده.

دیگه آقای وحشی صندلی رو هل داد عقب و گفت اینجا کثافت خونه اس و اصلا" دلم نمیخواد اینجا کار کنم و ... مدیریت های دیگه منت منو میکشن برای اینکه بهم پست بدن ، مدیر نمیزاره برم.

وسط دعوا یه حرف نسنجیده ای زد و مدیر هم گفت اگه نمیخوای درخواست بده از اینجا برو ... اونم با داد گفت: بچه میترسونی؟ حتما" این کارو میکنم ...

اونروز انقدر فشار عصبی رو تحمل کرده بودم که اشکم سرازیر شد و از درون خیلی بهم ریختم ... ظهر که رفتم خونه ی مامان، از شدت سردرد و تهوع زیاد نمیتونستم حتی بشینم ... با مسکن و آرامبخش یکم بهتر شدم ولی بدنم اصلا" جون نداشت ... فقط هی به خودم میگفتم: آفرین که باهاش دهن به دهن نشدی ... و همش این مثل یادم میومد که هیچ وقت با یه خوک کشتی نگیر، چون اون از کشتی گرفتن لذت میبره ولی این تویی که پشت رو کثیف میکنی.

اونروز حتی ده دقیقه هم نتونستم قندون رو بغل بگیرم و فقط بردمش حموم که برق رفت و کورمال کورمال شستمش و دادمش به مامان ...

شب که همچنان با ضعف شدید و سردرد به خودم میپیچیدم، از رئیسم تشکر کردم که حداقل تلاشش رو کرده به روش مذاکره مسائل رو حل کنه و بابت اینکه اینم به خاطر من اعصابش خراب شد، ازش عذرخواهی کردم. تمام شب به این فکر میکردم که یعنی واقعا" نامه زده؟ اگه نامه نزده، رئیسمون کاری انجام میده؟ یعنی چی میشه؟؟

فردا صبح فهمیدم معجزه ای رخ داده و مدیرمون ارجاعش داده به کارگزینی و ایشالا یکی از زالوهای اداره کم میشه ... البته که تا وقتی از میز کناریم بلند نشه نمیتونم این اتفاق رو باور کنم! ولی هر از گاهی یه نیم نگاهی بهش میندازم و میبینم که حالش گرفته اس و خیلی منتظر نشسته که ببینه کارگزینی چه تصمیمی براش میگیره دلم خنک میشه.

این خیلی غمگینانه اس که ببینی تو سی و دو سالگی، هنوز نتونستی اطرافیانت رو بشناسی و تازه بعد سه سال فهمیدم یکی از خانم های ِ اداره که خیلی هم ادعای رفاقت و مهرو دوستی داره و همیشه میگفته که این زالو ها خیلی بی شخصیتن و ادب ندارن ، زیر پوستی رفته تو تیم اونا و تو جرقه های  جنگ ِ اول ِ هفته بی تاثیر نبوده ... و تعجب من از سکوتش بی دلیل نبوده ... خدارو شکر که باز شناختمش و گویا همه چی داره ختم به خیر میشه.

اونشب تو گروه شکرگزاریمون نوشتم: خدایا شکرت که پیش مافوق هام اعتبار دارم و ازم حمایت کردن . (متاسفانه حمایت از پرسنل زیرمجموعه تقریبا" تو مدیریت ما کلا" وجود ندارد! و این کارشون مثل یه معجزه بود)

حالا همش دارم به این فکر میکنم که اگه از اینجا بره (الهی که بره!) زشت نیست پرونده امو با خودش ببره ؟ :)))) هی این جمله رو با دوستم تکرار میکنیم و از تصور اینکه مثلا" پرتقال فروش و همسر ایشون بیان و درخواست پرونده ازش بکنن کلی میخندیم.

*

فردا عروسی برادر پرتقال فروشه ، هورااااا

من عروسی های جدا رو اصلا" دوست ندارم (نظر شما هم محترم!) و تا جایی که بشه نمیرم، مگه اینکه مجبور باشم :))) البته عروسی جدا تو تالار خیلی بیشتر قابل تحمله تا عروسی جدا تو باغ!!! یاد اون سری افتادم که چیتان فیتان کردیم رفتیم عروسی دیدیم عه! عروسی جداست ... یعنی تا اواخر عروسی فکر میکردیم مارو سرکار گذاشتن و یا دوربین مخفیه :))) تو عمرم اینجوری رکب نخورده بودم!

بیشتر از اینکه از عروسی خوشحال باشم، از اومدن خانواده پرتقالی ها به خونمون خوشحالم ... وااای امشب چه جمعیتی تو خونمونن، چه کیفی کنیم ما ... الان یه لحظه به ذهنم رسید سفره شام رو تو پارک پشت خونه پهن کنم !

دو سه روز گذشته انقده من و پرتقالی بدو بدو داشتیم که واقعا" انرژی نداشتیم حتی شام بخوریم! امروزم قرار بود خونمون کارگر بیاد که نیومد! دختر پرستار قندون هم بیماریش عود کرده و خواهش کرد امروز نیاد و صبح مامان اومد خونمون ... حالا باید برم یه تمیزکاری مجدد هم انجام بدم ...

وااای هی یادم میاد امشب چه مهمونهای عزیزی دارم چشمام قلبی میشه ...

پرتقال فروش از سمت خودش وظیفه خرید شیرینی و شستن میوه ها رو متقبل شده!!!

دیروز عصر هم رفتم شیرینی برای عروسی انتخاب کردم و امروز باید برم سفارش بدم ... اما انقده از بابت اینکه میخواد میوه ها رو بیاره تو خونه بشوره حرص خوردم که با همون نگاه ِ شوکه شده ام، خودش فهمید چه دسته گلی به آب داده ولی کاری بود که شده ... فکر کن روز عروسی کلی مهمون تو خونه ی ماست، رفت و آمد به آشپزخونه که خیلی هم بزرگ نیست زیاده، حالا اون وسط میخوایم میوه هم بشوریم!! برای شام امشب غذا زیاد میزارم که حداقل فردا نخوام مابین بردن مهمونا به آرایشگاه غذا هم درست کنم ولی خب این مورد خیلی رو اعصابم بود ... واقعا" آشپزخونه ما جا برای همچین کارهایی نداره و چون جمعیت زیاده نظم خونه خیلی بهم میریزه ... بگذریم! خوبیش اینه که حداقل موز شستن نداره :) ایشالا همیشه عروسی باشه.

قرار شد دخترا رو تو دو مرحله ببرم آرایشگاه ، اون وسط هم قندون رو ببرم خونه مامانم که تو زمان عقد اونجا باشه و وقتی میان خیلی خسته نباشه ... احتمالا" مامان یا بابا هم ببرنش حموم. (مامان یه بار به بابا گفته بود قندون رو ببر حموم، میگفت از جلوی در حموم به آشپزخونه نرسیده بودم که صدام کرد بیا تحویلش بگیر:))) میگه شما اگه میخواستی لیف رو خیس کنی هم بیشتر از این طول میکشید، چطوری بچه رو به این سرعت شستی آخه ؟ :))) )

الان مامان داره برام قرمه سبزی و لوبیا پلو مجلسی درست میکنه و ظهر هم سرراه کشک بادمجون میخرم و دیگه تمام!!

*

زندگی همینه ... اول هفته از شدت ناراحتی نمیتونستم حتی قندون رو بزارم تو صندلی ماشین  ... آخر هفته پره از اتفاق های خوب و شاد و دغدغه های دوست داشتنی ....

شاد و پر امید باشین ... من برم که مهمونای عزیزم چند ساعت دیگه میرسن :)

نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 12:32 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []