خب همیشه هم اینطور نیست که همه چی عالی باشه ، ولی تمام تلاشمون رو میکنیم که سطح کیفی زندگیمون رو حفظ کنیم ...
امروز صبح ولی بیدار شدم و بعد وقتی تند و تند داشتم آماده میشدم برای یه روز جدید ... حس کردم چقدر خسته ام!
نیمه خالی لیوان: میدونم که بعد از پیاده روی خبری از استراحت نیست و کارهای شخصی و خونه پیش رومونه.
نیمه پر لیوان : این روزها تقریبا" هر روز شده برای یه پیاده روی حتی نیم ساعته، قندون رو بیرون میبریم ... اگرم پرتقالی نباشه یا سرکار باشه خودم میبرمش ... هوا خوبه و این روزها دیگه برنمیگرده.
قندون حدود ده صبح بیدار میشه و بعد از صبحانه و یکم بازی، ساعت دوازده میره برای قیلوله و تقریبا" یک ساعت تا دو ساعت میخوابه و بعد نهار و بازی و ...
اینه که وقتی من از سرکار میام خونه، کلی از دیدنم هیجان زده میشه و میخواد تمام مدت باهم باشیم و بازی کنیم ... دو سه ساعتی باهم هستیم تا پرتقال فروش برسه.
نیمه خالی لیوان: بدم نمیاد بعد از سرکار یکم ریلکس کنم و بعد به بقیه کارها برسم.
نیمه پر لیوان: وقتی سرکار هستم، به قندون حسابی خوش میگذره و وقتی میام خونه با شادمانی و هیجان به اومدنم واکنش نشون میده.
پرتقال فروش میرسه و با وجود خستگی سعی میکنه با قندون وقت بگذرونه تا من به کارهای خونه برسم ... گاهی هم خوابش میاد و این باعث میشه زمان انجام کار خونه و پختن شام به هفت و هشت شب بکشه ... من خسته ، میرم آشپزخونه و تمام مدتی که بابت خستگی و نگذروندن وقت از درون ناراحتم، کارهامو انجام میدم ... هر از گاهی نگاهم به قندون و پرتقال فروشه که دارن باهم بازی میکنن و پرتقال فروش داره کارهای قندون رو انجام میده ...
نیمه خالی لیوان: پرتقال فروش اگه خسته باشه، راحت میره میخوابه ... اگرم نخوابه من بدون وقفه باید برم سراغ تمیزکاری خونه و سایر کارها
نیمه پر لیوان: زندگیمون نظم داره، خونمون مرتبه ... پرتقال فروش تقریبا" همه کارهای قندون رو انجام میده و من به کارها میرسم.
ساعت ده از آشپزخونه میام بیرون، شام خوردیم و پرتقال فروش هم آشپزخونه رو جمع کرده و ظرف ها رو شسته ... غذای قندون رو آماده کردم و پرتقال فروش همه رو له کرده و تو ظرف های مخصوصش ریخته.
نیمه خالی لیوان : کارهای نیمه تمومی که باید خودم حتما" انجام بدم، جلوی چشمم رژه میرن ... دلم میخواد یکم با پرتقال فروش معاشرت کنم ولی انرژی ندارم ... جفتمون جلوی تلویزیون موبایل بازی میکنیم و قندون هم همچنان مشغول بازیه و گاهی یه اعتراضی میکنه که بغلش کنیم. گفتن اینکه چند ساعت تو آشپزخونه بودم، برای مامان بیشتر شبیه یه جوکه! ولی من سعی دارم با سرعت تمام کارهامو انجام بدم و با تعجب مامان حس چلمنگی بهم دست میده.
نیمه پر لیوان :خوشحالم از این برنامه غذایی که تنظیم کردم، چقدر به آرامش فکریم کمک کرده و هی یادم میاد غذاهای بیشتری میشه بپزم و لیستم برای انتخاب اول هفته بیشتر میشه. کارها تموم شدن و هیچ کاری برای فردا نمونده، شام قندون رو دادیم ، پرتقال فروش ظرف ها رو که کم نبودن رو شسته.
ساعت یازده شب میریم که قندون رو بخوابونیم ... پرتقال فروش پوشکش رو تعویض میکنه و آماده اش میکنه برای خواب، این پروسه یک ساعتی طول میکشه ... هی شیفتمون رو عوض میکنیم تا بالاخره میخوابه.
نیمه خالی لیوان: خسته ام ... دلم میخواد با پرتقال فروش یکم حرف بزنیم،سر به سر هم بزاریم ... برای آینده امون رویا پردازی کنیم ... انگار فاصله افتاده بینمون ... دلم میخواست قبل خواب با قندون بیشتر بازی کنم ... خسته تر از همیشه میرم تو رختخواب ... امروز هم فرصت نشد لباسهای زمستانی و تابستانی رو جابجا کنم، امروز هم نرسیدم فیلم عروسیمون رو ادیت کنم، امروز هم گذشت و من نتونستم دفتر خاطرات قندون رو بنویسم ...
نیمه پر لیوان: بچه سالمی دارم ، خدارو شکر که قندون خوش خوراکه ... همسر همراهی دارم که به نسبت بقیه خیلی بیشتر کمکم میکنه ... زندگیمون آرامش داره.
خدایا شکرت
- اول که این پست رو نوشتم، محض دردودل متن رو نوشتم و هی یواشکی اشک ریختم ... بعد گفتم بزار رو داشته هام تمرکز کنم و اون قسمت نیمه پر لیوان رو بهش اضافه کردم، حالم بهتر شد ... گرچه که باید یه فکری برای وقت کمی که دارم بکنم و اجازه ندم سه نفره شدنمون، باعث شه من و پرتقال فروش کمتر باهم حرف بزنیم.
- گاهی به اینکه پرتقالی روی مبل دراز میکشه و موبایل بازی میکنه اعتراض میکنم، اما واقعیت اینه که این اعتراض به خودمه که وقتی برای استراحت ندارم و شاید استراحت شده اولویت آخرم.
