قندون ما شش ماهه شد و مرخصی ما هم تموم شد!
این مدت که خونه بودم هم خوب بود و هم بد، از این نظر که تمام مدت با قندون بودم و عشق تو دلم میریخت خیلی خوب بود ، از این نظر که زندگیم کلا" نظم نداشت و اینکه به نظر خودم تنبل شده بودم و زیادی میخوابیدم هم خیلی بد بود! فکر میکنم وقتی سرکار میرم زندگیم نظم بهتری داره.
قندون خیلی خیلی پسر خوب و خوش اخلاقیه ... حتی در اوج خواب که کلافه شده هم تا باهاش حرف میزنیم میخنده، هیچ وقت فکر نمیکردم انقدر دوستش داشته باشم ...
همیشه از اینکه پرتقال فروش انقدر باهام همراهه و تو نگهداری قندون کمک میکنه خدا رو شکر میکنم.
تو این مدت هم چهار بار رفتیم سفر، دوبار به دیار پرتقال فروش و یک بار هم رفتیم سنندج و یه بار هم شمال کشور ... در تمام این مدت مثل یک عدد آقا روی صندلیش مینشست و همسفر خوش اخلاق و خوش خواب ِ ما بود ... و حسابی با خنده های ِ بی صداش که فقط دهنش بازه و صدایی هم در نمیاره دلبری میکنه :)
یه رگ تنبلانه قوی هم داره که میگه وقتی میشه به حالت خوابیده باشم، چرا بشینم؟؟ یا اصلا" وقتی منو بغل میکنن چرا کالری بسوزونم و با "تا – تی – تا – تی" کردن ها خودمو خسته کنم!!
ماهی یه غلت هم میزنه که بگه بلدم ولی نمیزنم :))))
*
یه بار هم بخاطر استفراغ های شدیدش بردیمش دکتر و دکتر براش آزمایش خون نوشت ... بمیرم بچه ام خیلی ترسید ... جواب آزمایش که اومد همه ی ما رو به قبله شده بودیم ... جواب آزمایش خیلی افتضاح بود، عکس رو برای اطرافیان میفرستادم و جواب ها حالمو بدتر میکرد ... طبق این آزمایش ها کبد و کلیه اش مشکل داشت و ما باید بچه رو بستری میکردیم ... به گفته دکتر بردم آزمایش ادرار هم دادم و متوجه شدیم عفونت ادراری هم گرفته! ... فرداش بردیم پیش یک پزشک متابولیسم و گفت احتمالا" زمان خونگیری طولانی بوده و بخاطر همین هورمون های بچه بهم ریخته و نتیجه رو خراب کرده ... قرار شد یه آزمایش دیگه بدیم و نمونه رو بفرستن خارج از کشور که خیالمون راحت شه ... تا جواب آزمایش بیاد داشتیم جون میدادیم ... که خدارو شکر جواب آزمایش بعدی نشون میداد حدس دکتر درست بوده و بخاطر مدل خونگیری بوده.
*
حدودا" دو ماه قبل هم یه مجلس ختمی میخواستیم بریم نزدیک خونمون، اومدم متمدن بازی در بیارم به پرتقال فروش گفتم مسجد که نزدیکه، نوبتی بریم که بچه اذیت نشه ... تو اول برو بعد من میرم که هم تو پذیرایی کمک کنم هم بیشتر پیششون باشم ... قندون هم حسابی کلافه بود و از اون گریه ها میکرد که آدم هول میشه ... یه لحظه فکر کردم نکنه بچه دوباره عفونت ادراری گرفته و موقع دستشویی اذیت میشه ... گذاشتمش رو تشک تعویض و پوشکش رو باز کردم و چشمام از ترس داشت از حدقه میزد بیرون! دیدم نصف ِ آلتش نیست ، تو پوشکش رو نگاه کردم که ببینم کجا افتاده که نبود ... شکلش اش مثل دکمه ی آیفونی بود که گیر کرده باشه شده ... از ترس گریه ام گرفته بود! خب ما که پسر بچه اطرافمون نداشتیم از این چیزا دیده باشم و بلد باشم ... اومدم قندون رو بزنم زیر بغلم و ببرم پیش همسایه امون که فقط در حد سلام و علیک هستیم و یه پسر هجده ساله داره که دیدم دکمه ی آیفون اومد بیرون و برگشت سر جاش ... بعد از اون همزمان با گریه ی قندون منم گریه میکردم ... پرتقالی که از ختم اومد وقتی قیافه منو دید و ماجرا رو براش تعریف کردم هی به عکس العملم میخندید و من بدتر عصبانی میشدم!
به دکترش هم که گفتم ترسیدم آلتش کنده شده باشه و تو پوشکش رو نگاه کردم، نمیتونست جلوی خنده اشو بگیره ...
اینارو گفتم که اگه شماهم مثل من دور و برتون پسر بچه نداشتین و یهو با دکمه ی آیفون ِ گیر کرده مواجهه شدین نترسین! گویا عادیه :))))
*
اخیرا" پشت بازو هم درآوردم! یعنی وقتی میخوام تو سینک دست شویی بشورمش رسما" باهم جنگ قدرت داریم!
اولا" که تازگیا یاد گرفته و زانوهاشو خم نمیکنه که کامل بشینه تو سینک تا بشورمش، همینطوری صاف وایمسیته زل میزنه تو چشمای التماس آمیز من، یا خودشو تو آینه میبینه و میخنده :) بعد که با سر سختی آقا رو برای شست و شو مینشونم ، یهو حوله رو میگیره و خب اگه همونطوری بکشمش، حوله میافته تو سینک و کثیف میشه ، همینطوری که رو یه دستم نگهش داشتم تند تند دست آزادمو میشورم و حوله رو ازش میگیرم، راند سوم وقتیه که رو به شیر آب میشه و دوتا پاهاشو میزاره دو طرف شیر آب و محکم نگه میداره و باز هم باید تلاش کنم زانوهاشو خم کنم که بشورمش ( این شیرآب های کوتاه خیلی مسخره و بد میباشند! ) یعنی وقتی از سرویس بهداشتی میایم بیرون انگار از جنگ برگشتم :))
*
طبیعتا" این مدت زیاد میرفتیم خونه ی مامان اینا ... منم حسابی با دست و دلبازی از عطر و لباس های خواهرکوچیکه استفاده میکردم ... مثلا" میرفتم دوش بگیرم، میدیدم یه شامپوی خفن خارجی ِ گرون داره برای شوره ی سر ... خب درسته که سرم شوره نمیزد، ولی بازم از اون شامپوئه میزدم! تازه برای محکم کاری دو دست هم میزدم :)))
بعد از حمام هم میرفتم سراغ لوسیون و کرم های مو و یه اسپری خوشگل بود بود که خواهر کوچیکه یه بار گفته بود برای نرمی مو و ضد ِ وز شدن هست ... آقا من به مدت شش ماه اینو هی پیس پیس خالی میکردم روی موهام! ... بعد خیلی اتفاقی، یه بار که داشتیم میرفتیم استخر متوجه شدم اونی که به سر مبارکم میزدم، اسپری بدن برای برنزه شدن در مقابل آفتاب بوده است، یعنی قیافه ام دیدن داشت هااااا ... یعنی قدرتی خدا یه بار به نوشته روی اسپری نگاه نکرده بودم! طفلکی موهای نازنینم ...
آخ آخ از استخر بگم، یه دختر حدودا هفت ساله ی کپلی تو استخر داشت شنا یاد میگرفت و بدتر از من خیلی چشماش میچرخید :)) یعنی مربیه خودشو میکشت که این درست شنا یاد بگیره، بعد این کپلی، با دهن باز محو دخترای کنار استخر میشد و نه تنها شنا یادش میرفت بلکه کجکی به سمت اونا هم شنا میکرد! بخدا با این شرایط من جای ِ مامان دختره بودم از آموزش شنای بچه ام صرفنظر میکردم ، اصلا" محیط استخرهای روباز تو تابستون مثبت صد ساله، چه برسه به هفت سال!
*
همین آخرین هفته ی مرخصی، قندونمون بیرون روی شدید گرفته بود و باید واکسن شش ماهگیش رو هم میزدیم ... همینجا بگم که از جنبه ی کولی گری در معقوله درد ، قندون به مامانش رفته :)) واکسنش رو خانم دکتر زد داشت میخندید، بعد که سوزن رو از پاش کشید بیرون یهو زد زیر گریه، هی بهش میگفتم مادر جان اون اولش باید گریه میکردی نه الان که تموم شده ... عین این شخصیت های کارتونی که چشماشونو میبندن و گریه میکنن کولی وارانه گریه میکنه و انقدرم هوچی گری در میاره صدای اطراف رو نمیشنوه، مجبورم یا تو صورتش فوت کنم که ساکت بشه و به حرفام گوش بده یا بلند بلند دست بزنم که از صدای دست زدن من ساکت شه :)
همون شب بخاطر خونی که تو پوشکش دیدیم بردیمش بیمارستان عرفان، بچه تب هم کرده بود و گفتن فقط یه تخت خالی داریم و بستریش کنین ... منم با مشورت پرتقال فروش و مامانم بردمش بیمارستان دی که اونجا تحت نظر دکتر خودش باشه و اونجا بستریش کنن ... رفتیم اونجا گفتن تخت خالی نداریم، زنگ زدم عرفان گفتن تختمون پر شده ... بعد رفتم بیمارستان آتیه و لاله و بهمن اونا هم تخت خالی نداشتن دیگه به غلط کردم افتاده بودیم ... آخرسر رفتیم پارسیان که گفتن دکترمون اتاق عمله اگه اون دستور بستریشو بده تو بخش بزرگسالان یه تخت برا بچه میزاریم ... که همونجا تا دکتر از اتاق عمل بیاد بردیمش یه آزمایش از بچه ام گرفتن که صدای گریه اش رو از یک طبقه پایین تر میشنیدم! خدارو شکر تا دکتر بیاد هم تبش اومده بود پایین و هم جواب آزمایش نشون میداد نیاز به بستری شدن نداره ... این پروسه نزدیک چهار ساعت طول کشید ... و تنها چیزی که حواس قندون رو از ناله کردن پرت میکرد و باعث میشد بخوابه، آواز خوندن ِ ریتمیک من بود ... خب من چهار ساعت چی بخونم آخه؟!!! تا ساکت میشدم دوباره از درد و تب ناله میکرد و پرتقال فروش میگفت: بخون فنجون ... بخون :))) دیگه ساعت یک شب خل شده بودیم و حرف هامون رو با پرتقالی بصورت ریتمیک میزدیم که بچه آروم بگیره و بخوابه ...
به مدد همین روش تبحر خاصی در ساختن شعر های ِ من دراوردی پیدا کردم که قافیه هاشون بهم بخوره :)
اینم بگم و بروم: وقتی قندون نا آرومه و گریه میکنه، عینهو این پروفسور های خبره میام یه نیگا به قندون میکنم و بر اثر شواهد یا بعضا" شانسی میگم : دلش درد میکنه ، باد گلو داره ، حوصله اش سر رفته ، یا خوابش میاد ... البته تجربه نشون داده جوابای : باد گلو و اینکه گرسنه هست بیشتر وقتا درسته و منم هی از اینا تجویز میکنم! بعد که شانسی جواب میده ملت فکر میکنن من چقده خوب بلدم مادری کنم :)) حالا نمیدونم با این تفاسیر هنوز بهشت زیر پای ِ من هست یا بعلت تقلب در مادری کردن مشمول بهشت نمیشم :))
