آخر هفته رفتیم لاهیجان، جای همگی خالی ... کیف کردیم! هوا معرکه بود و منم که سبزه و چمن میبینم ذوغمرگ میشم. یه رستورانی هم کشف نمودیم به اسم وحید که تو محدوده شیطان کوه بود و غذاش خیلی خوشمزه بود.
یه روز رفتیم گوراب زرمیخ تو رشت، فکر کنم نزدیک پونزده سال قبل رفته بودیم اونجا و خونه ی یکی از سرباز های شوهر عمه ام مهمان بودیم ... هنوز صفای خونشون تو ذهنم هست ... اینکه آب مصرفی رو باید از چاه میکشیدیم، اینکه دستشویی اشون ته حیاط و تقریبا" اپن بود، برق نداشتند و تنها گوسفندشون که برای عروسشون بود رو برای ما قربانی کردند، تمام غذاها رو هیزم پخته میشد و ...
تو تعطیلات خرداد مامانم و عمه ام اینا سر راه رفتند که بهشون سر بزنن و مامان دیده بود همون سرباز که خیلی زبر و زرنگ و آچار فرانسه ی ارتش بود، نه تنها بیکاره بلکه وضعیت زندگیش به شدت خرابه ... میگفت خونشون پنجره نداشت و به جای در و پنجره کیسه کشیده بودند و ... و پسرش هم با یک دوچرخه ای که یک چرخ نداشت، تو کوچه میدوید و بازی میکرد.
خولاصه مامان و بابا براشون سفارش در و پنجره داده بودن و رفتیم که هم کار انجام شده رو ببینیم هم اینکه کمی وسیله بهشون بدیم. هر جور فکر میکردم نمیتونستم باور کنم که چطوری تو شمال کشور که این همه بارندگیه، چندین سال خونشون در و پنجره نداشته ؟
تو راه برگشت بابا از دیدن وضعیت زندگیشون خیلی پکر بود، داشتیم در این مورد صحبت میکردیم که گفتم:
یه مسائلی هست که افراد به خاطر عدم توانایی مالی یا جسمی توان انجامش رو ندارند، ولی یه کارهایی هم دست خود آدماست ... اینکه خونشون آشپزخونه نداره یا حتی حمام و دستشویی اشون بدون در هست یه قسمت داستان هست، اینکه حیاط خونه پر آشغال و مصالح ساختمون و بی نظمه ، اینکه تنها اتاق محل سکونتشون چیدمان شلخته ای داره هم چیزاییه که میتونن خودشون انجام بدن، مامان از صبح گفته بود ما میخوایم بیایم دیدنتون، ولی ظرف های کثیف نهار تو یه لگن انباشته شده بود و کنار پله ها مونده بود.
از خرداد که هماهنگی ساخت در و پنجره ها انجام شده بود تا دو روز قبل که فهمیده بودن ما میخوایم بریم اونجا، هنوز پیگیری نصب دستگیره ها و شیشه ها رو نکرده بودن، در حالیکه وجه اش پرداخت شده بود.
خونشون یه حیاط خیلی بزرگ و پر درخت داره که از کنار حیاط هم رودخونه ی پرآبی میگذره و داشتن همچین خونه ای آرزوی خیلی هاست ، میتونن با کمی سلیقه محیط خوبی برای خودشون فراهم کنن نه اینکه مثل یک خرابه هر وسیله خراب و به درد نخوری رو گوشه گوشه دیوار ول کنن. یا اینکه در حیاطشون کاملا" زنگ زده و حتی خود خانمه میتونه یه رنگ به در بزنه که هم زیبا بشه و هم خسارت بیشتری به در فلزی وارد نشه.
اینجور مواقع همش فکر میکنم اگر من دستم تو جیب خودم نبود و استقلال مالی نداشتم هم انقدر راحت نسخه میپیچیدم یا نه؟ اما بنظرم حتی در اون شرایط هم میشه کارهای کوچکی انجام داد که اثر خوبی تو زندگی بزاره که نباید اجازه داد شرایط زندگی اختیار ما رو هم بگیره، در اون شرایط حداقل کارهایی که خودم میتونستم انجام بدم رو ردیف میکردم، مثل همین رنگ کردن در، یا چیدن گلدان ها در مکان مناسب یا حتی استفاده از یک کارتن بعنوان کابینت وسایل آشپزخونه ... انقدر ساده تسلیم نشیم، برای آرامش و خوشبختی خودمون تلاش کنیم.
*
آیا راهی وجود داره که مطالب وبلاگم رو انتقال بدم به بلاگ اسکای؟ (قصد کوچ ندارم فعلا" ولی اعتمادم به بلاگفا دچار تزلزل! شده و میخوام جانب احتیاط رو رعایت کنم) نگید یکی یکی کپی پیست کنم هاااا! یه راه ساده و تنبلانه لطفا".
*
با دختری که باهاش کار میکردم تقریبا" به آخر خط رسیدم! در یک ماه گذشته جمع مرخصی های ساعتیش رسیده بود به شش روز و این آخریا هم که دیگه لزومی نمیدید برای نیم ساعت و یک ساعت فرم پر کنه! چون فکر میکرد خیلی مهره ی کلیدی و مهمیه ، انتظار نداشت وقتی هنوز نیروی جایگزین پیدا نکردم، در جواب قلدر بازیاش بگم: کارتو تحویل بده و برو!
واقعیتش نمیخواستم تا وقتی کار پیدا نکرده عذرش رو بخوام ولی خب، نتیجه رفتار نا سنجیده رو باید ببینه تا در آینده به مشکل نخوره ... دیروز که رفتم شرکت کارهارو چک کنم و موارد روز رو انجام بدم تو همون دو ساعت چندین خطا تو اسناد پیدا کردم ...
فعلا" در نقش میرغضب هستم و تو ذهنم هست که بابت عدم تحویل "صحیح" کار و سندهای مالی اشتباه که میتونه بعنوان سند سازی هم در نظر گرفته بشه، از ضمانتی که پیش شرکت داره کسر کنم بعنوان گوشمالی! ولی دست نگه داشتم که عصبانیتم فروکش کنه بعد تصمیم گیری کنم.
*
دارم با خواهرکوچیکه صحبت میکنم میگه: رقتم ورزش و به شدت بدن درد دارم ... اون قسمتی که دست شونه تموم مشه و دست شروع میشه، اونجا رو اصلا" نمیتونم تکون بدم!
میگم منظورت کتف هست دیگه!!! :)))
*
یه بار که رفته بودم دانشگاا پرسیدم که اگه مدرک خواهر کوچیکه اومده، براش بگیرم و گفتم که من خواهرش هستم. مسئول مربوطه خیز ورداشت که "فقط" خودش باید بیاد.
آخر هفته زنگ زدم دیدم مدرکش بالاخره حاضر شده، رفتم دانشگاه و خیلی مقتدرانه مدرک رو گرفتم و اومدم بیرون، مسئول مربوطه هم متوجه نشد عکس مدرک خواهر کوچیکه من نیستم، گویا همچنان بعضی جاها صداقت جواب نمیده :) مجبوریم از روش خودمون استفاده کنیم.
