دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

برچسب ها

امکانات


قالب وبلاگ
یک: عطف به پست قبلی، باید بگم که شماره نامه صلاحیتی که حراست دانشگاا بهم داده بود، اشتباهی برای خواهر کوچیکه بوده و مجبور شدم دوباره برم دانشگاا ... البته!  
که تذکر دادم که وقتی اسم وفامیل و شماره دانشجویی رو میپرسید باید درست جواب ملت رو بدین و همونطور که گفته بودم کارکنانش آدمای آدمی! بودند و وقتی عذرخواهی کردند منم دیگه سیریش نشدم، ولی این سه نفر نسبت به سایر حراستی ها خیلی با ادب بودند ... هنوزم تو شوک هستم! 
 
دو: تو مشخصات دخترکی که کفیل اش شدم نوشته بودند علاقه زیادی به خیاطی داره،  توسط بنیاد کودک گفتم ببینن مبلغ کلاس خیاطی تو شهر ایشون چقدره که مبلغ رو خیلی دقیق بهم اعلام کردند، یعنی رقم رو به بالا یا پایین روند نکردن. ولی مشکل اصلی این بود که چرخ خیاطی نداشتن و باید براش چرخ خیاطی میگرفتم ... بعد کمی مشورت با یکی از دوستان وبلاگی و پرتقال فروش تصمیم گرفتم چرخ خیاطی خیلی مدل بالا و گرونی نخرم که وسوسه فروشش بهشون دست نده ... زوم کردم رو سایت دیوار که چرخ خیاطی های نو که مدلش همونه که اکثر مامانا داشتندرو بخرم ، مارک مارشال یا ژانومه قیمتشون بین صد تا صد و هشتاد متغیره ...  نمیدونم بخاطر مشغله زیادمه یا مورد دیگه ای داره که دچار وسواس شدم ، میترسم سالم نباشند و بهم بندازن، منم که بلد نیستم تست اش کنم ... متاسفانه انقدر دروغ عادی شده که اگه بگم واقعا برای یک دختر مستحق میخوام هم شک دارم باور کنند. 
 
سه:دختر یکی از فامیلامون (که البته چون نسبتش با من خیلی طول و دراز میشه، پرتقالی اصرار داره اینا آشنا هستند و نه فامیل! ) که خیلی دوست داشتنی هست، یه مدتی پاهاش هی خواب میرفت و بعد از کلی دکتر معلوم شد که ام اس خفیف داره. فقط یکسال از من بزرگتره ... خب حتی فکر کردن به این موضوع برای منم استرس زا هست و اینکه بهش بگیم نگران نباش و استرس نداشته باش اصلا" منطقی نیست ... پروسه درمانش هم گویا این شکلیه که تا یکسال باید هر هفته در یک روز و ساعت خاص یک آمپولی رو بزنه و موادی که طبع سرد دارند هم کلا" کم بخوره یا نخوره ...
آغا تو این ماه رمضونی ما یک روز جوگیر شدیم و بعد سرکار رفتیم خواهر کوچیکه رو برداشتیم و محض روحیه بخشی دوتایی رفتیم خونشون ... دلمون میخواست یه چیزی براش بگیریم و کلی سرچ کردیم که ببینیم مثلا" کیک شکلاتی طبعش گرمه یا سرد ... اینکه ما هی از خودمون پذیرایی میکردیم و بو خوراکی ها تو خونه پیچیده بود و همسرش که روزه بود صداش در نیومد بماند! ... داشتیم تلویزیون میدیدیم که یهو با دیدن یه زیرنویس جهت بیمه های سرطانی ، یاد ژن های پلاسیده ای افتادیم که بهمون ارث رسیده ... وقتی سی سال بعد رو تصور کردیم که تعدادی شل و پل دور هم جم شدیم و هرکی اصرار داره که بگه از بقیه داغون تر و مریض تره حسابی خندیدیم.
شب که برگشتم خونه داشتم برای پرتقالی از مدل رفتار ریلکس همسرش میگفتم که یهو میگه: والا آدم واقعا" نمیدونه با شما خانمها چطوری رفتار کنه ، اگه توجه نکنی و بگی چیزی نیست، شاکی میشید:که چرا ما نسبت به سلامتی تون بی تفاوتیم! اگه هی لی لی به لالا بزاریم ، میترسید که حتما" مشکل خطرناکی دارید و در اثر تلقین حالتون بد میشه! :))) 
 
چهار: هفته قبل برای یک کاری مجبور شدم تا حدود نه و نیم شب بمونم اداره ...  بخاطر مسائل امنیتی از یه ساعتی به بعد در راهرو ها رو قفل میکنند و دوبار هم میان مطمئن شن در همه اتاق ها قفله، خب من از تنهایی و تاریکی نمیترسم، ولی وقتی در اتاق رو قفل کردم دیدم اسانسور ها هم بسته اس ... یه لحظه خوف ورم داشت چون شماره نگهبانی رو بلد نبودم ... بعد دیدم آسانسور راهرو روبرویی باز هست و رفتم پایین ... حالا بعدا" که استرسم رفع شد گفتم فوقش زنگ میزنم پرتقال فروش میاد دم اداره و بهشون میگه که من تو طبقات موندم. الانم که داشتم مینوشتم یادم اومد با دوربین داریم و میتونستم  جلوی دوربین دست تکون بدم که منو ببینن ...
از قضا تو راه خونه بودم که مامانم زنگ زد رو گوشیم، حالا من جرات نمیکردم بهش بگم الان دارم میرم خونه! :))) 
 
پنج: نمیدونم چم شده که دچار یک وسواس از نوع دینی اش شدم ... هی میگم نکنه اینکه مثلا" مسیر رفتنم از اداره به جایی که مامور شدم جزو کارم به حساب میاد، پولم حلال نباشه ! بعد میگم خب حکم من که به اختیار خودم نبوده، مسیر یک ربع خونه تا اداره من شده یک ساعت و نیم! دوباره میگم خب این پاداشی که بهم میدن برای همینه حتما" ...
امروز ناخودآگاه یاد سفر مکه ام افتادم، انقدر این وسواس دینی اذیتم کرد که هیچ خاطره خوبی از سفر مکه ام ندارم ... گرچه وسواس هام سوژه خنده مامان اینا بود ولی حتی فکر کردن به انجام اون اعمال هم حالمو خراب میکنه ...
میترسم از این وسواسی که دوباره اومده سراغم. 
 
شش: یکی از فامیل هامون متاسفانه چندین سال قبل بدجور ورشکست شدن .خانمه بدون همیاری همسرش که طاقت از بالا به پایین اومدن رو نداشت و فرار کرد به خارج از کشور، دوره سوگواریش برای اینکه همسرش از اعتمادش سواستفاده کرده و امضاش رو جعل کرده رو تموم کرد و دوباره رو پای خودش ایستاد و در کنار بزرگ کردن بچه اش، بدون هیچ همراه و پشتوانه ای با کار و تلاش نه تنها بدهی های شوهرش رو صاف کرد، بلکه بیزینس خوبی برای خودش دست و پا کرد و اعتبار خوبی در بازار بدست آورد ...
چند ماه قبل خیلی اتفاقی در روند جریان تمدید دسته چک فهمید: یک وام از هشت سال قبل باز مونده و بانک هم پیگیری نکرده ... حالا با جریمه هایی که بهش خورده شده نزدیک یک میلیارد! وامی که با جعل امضا توسط همسرش انجام شده، که در جریان روند دادگاه خط شناس ها درخواست ده درصد زیر میزی کردن که به نفعش رای بدن و اون قبول نکرده ... که الان حکم دادگاه به پرداخت بدهی هست ... وقتی دیدمش تمام صورتش از ناراحتی ورم کرده بود ... اما هنوز مقاوم و پر امید بود ... میگفت چند ماه بعد درخواست تجدید نظر میدم، نهایتش این همه بدهی رو صاف کردم، اینم پرداخت میکنم، تنم سلامته و عرضه کار رو دارم .... لذت میبرم از دیدن همچین انسانهای استواری ...  برای حل مشکلات دیگران، مثبت باشیم.
 
هفت: خدارو شکر کنیم بابت همه اتفاق های خوبی که برامون میافته و شاید حواسمون نیست ... همینکه سلامتیم، همینکه خانواده داریم، که معنی مهربانی، دوست، آرامش و لبخند رو میفهمیم! که هنوز روزها بلند هستند و وقت زندگی زیاد ، که هوا دوستانه است و  میتونیم هندونه رو بزنیم زیر بغلمون و بریم تو پارک بخوریمش!  که امید داریم برای روزهایی خوب.
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۴ ساعت 11:25 AM توسط : فنجون | دسته :
  •    []