از بس این مدت درگیر کار بودم، الان که این صفحه رو باز کردم ناخودآگاه اولش نوشتم: با سلام و احترام. :)))
حالتون چطوره؟
دیروز برای ِ یکی مونده به آخرین بار رفتم دانشگاا چون مسئول مربوطه گفته بود: نامه صلاحیت حراستم نیومده هنوز.
زنگ زدم دانشگاا آقاهه گفت: نامه اتون نخورده چون باید بیایین ما صلاحیت اتون رو تایید کنیم! گفتم خودمو ببینید؟ گفتن بعله. تو دلم گفتم تو روحتون!
مشرف شدم به قسمت حراست دانشگاا که در کمال تعجب دیدم چندتا آقا خوش برخورد و محترم، مشغول راه انداختن کار دانشجوها با روی خوش هستند ... خب وقتی که خوب هستند باید گفت، وقتی هم که عوضی هستند باید گفت :)))
یه آقاییاز اتاق بغلی اومد نشست کنار آقاهه و داشت کاغذها رو نگه میکرد ، وقتی مسئول اونجا شماره دانشجویی و مشخصاتم رو گرفت و گفت نامه ام دیماه 92 ! صادر شده و گفت شماره نامه رو بنویسم ... (فکر کنم این یه کلک مسخره اس که مثلا" همه یه بار برن اونجا! و اون آقاهه میاد که مثلا" زیرپوستی ملت رو ورانداز کنه! )
من ِ طفلکی خوشحال از این نوع برخورد رفتم جلو که شماره نامه رو بگیرم و گفتم: یک کاغذ بدین یادداشت کنم لطفا". یهو اون آقاهه که از اتاق کناری اومده بود و فهمیدم مدیر ایناست گفت: لاک زدی! اینا چیه رو دستت!!!
منم خیلی فی البداهه گفتم: خدا چهار روز در ماه رو بخشیده، شما نمیبخشید! یهو سکوت حکمفرما شد و مرده خودش رو از تک و تا ننداخت و گفت: بالاخره شما بعنوان دانشجو وارد اینجا شدین ... گفتم: خیر! درسم تموم شده ... ضمن اینکه ، اینجا چهارتا آقا هستند، با همشون صحبت داشتم هیچ کدوم یا نگاه نکردند ویا اگرم نگاه کردند انقدر با دقت منو ورانداز نکردند... آقاهه گفت: چون ممکنه بعدش وارد محیط دانشگاه بشی اول برو لاک هات رو پاک کن بعد بیا شماره نامه رو بگیر. پرسیدم از کجا باید بگیرم که دورترین و بدمسیرترین دکه رو بهم معرفی کرد که حداقل بیست دقیقه پیاده روی داشت ... داشتم از دانشگاه میومدم بیرون که از نگهبان پرسیدم از کجا میتونم لاک پاک کن بخرم؟ یک سوپری اون دست خیابون رو نشونم داد که دید نداشت و فاصله اش دو دقیقه هم نبود.
منم بدووو رفتم لاک پاک کن رو گرفتم و عمدا" لاک هامو خیلی شلخته و کثیف پاک کردم ، که هم لاک نداشتم و هم گوشه ها مونده بود و معلوم بود پاکش کردم ولی برام اهمیتی نداره.
رفتم داخل و شماره نامه رو گرفتم و اومدم بیرون که آقاهه اومد دنبالم که رئیس حراست کارت داره!
هنوز نمیدونم چطوری انقدر جرات داشتم که با یک ریشوی ِ صاحب مقام یکی به دو کردم، در زدم و به حالت مسخره دستهامو جلوم گرفته بودم که ببین پاک کردمشون ، گفت: شما گفتین ما تو کار ِ خدا دخالت میکنیم، اما من به خدا کاری ندارم، خدا میخواد ببخشه، ببخشه ... من وظیفه امو دارم انجام میدم.
- حرفمون یکیه، گفتم من چند روز در ماه برای نماز و روزه مرخصی دارم و با اینکه وارد محیط دانشگاه هم نمیخوام بشم شما منو مجبور به کاری کردین که خلاف میلم بود.
- من وظیفه ام اینه که کنترل کنم ظاهر دانشجو ها رو ، اصلا" شما برای چی اومدین اینجا ؟
- برای اینکه شماره نامه ای که تایید میکنه من "قبل و دوران تحصیلم" کاری خلاف قانون انجام ندادم رو بگیرم ...
- نه دیگه! شما هنوز تحت عنوان دانشجو اومدین ... منم درمورد باطن شما حرفی نمیزنم ، ولی ظاهر شما رو تذکر دادم ... اصلا" در مورد اینکه شما شخصیتتون و یا اعتقادتون چطوریه حرفی زدم؟
- راستش فعلا" چون کار من دست شماست و متاسفانه میتونید منو خیلی اذیت کنید، مجبورم هرچی میگید بگم بعله حق باشماست ولی هر دو میدونیم باطنا" اینطور نیست.
- شما میگید چرا بقیه ندیدن و من لاک شما رو دیدم، وظیفه من ایجاد میکنه که ...
- وقتی همکاران شما حتی نگاه نمیکنن و کارشون رو انجام میدن، من از شما که "محاسن" دارید انتظار دارم در حضور شما احساس امنیت کنم نه اینکه برعکس معذب باشم ... شما الان با دیدن لاک من به گناه میافتید؟ که انقدر حساسیت به خرج میدین؟
- نه خیر، اشتباه نکنید، من که نمیام با دیدن ناخن شما برم تو یه عالم دیگه و فکر و خیال خاصی داشته باشم! (تجربه اش بالا بوده هااا )
- دقیقا" علت اشاره من هم در مورد چشم پاکی هست ...
نمیدونم انتظار صراحت کلام منو نداشت و یا خدا بهم رحم کرد که آچمز شده بود و حرف اضافه نمیزد ... خدافظی کردم و اومدم بیرون ...
جالبه وقتی پرسیدم نامه خواهر کوچیکه صادر شده یا نه، گفتند : خیر، با کپی مدرکش بیاد اینجا که براش نامه بزنیم ... در حالیکه بعدا" فهمیدم پرونده خواهر کوچیکه تکمیل بوده و رفته برای امضای مدرک.
بعدش رفتم قسمت آموزش که شماره نامه ام رو تحویل بدم که الکی کلی از وقت من رو طلف کرده بود ... بعد دیدم کارنامه فوقم هم از دانشکده نرسیده تو پرونده ام!!! خانم محترم هم مرخصی بودند ... با کلی پیگیری وقتی شماره نامه کارنامه ام رو هم گرفتم، جانشینش اومد میزشو گشت و در میان کاغذهای تلنبار شده کارنامه ام رو که تاریخش برای آخرای فروردین بود رو یافتند! اصلا" منطقی نیست دانشگاهی به این عظمت یه سیستم اتوماسیون منظم برای کارهای اداری نداشته باشه و انقدر بی در و پیکر باشه ... با اینکه مسیر بین ساختمون ها رو آژانس میگرفتم، درست سه ساعت و نیم وقتم هدر رفت ...
بعد حراست تو حیاط محوطه دنبال شماره آژانس دانشگاه میگشتم که یهو دستم رفت روی جیبم و دیدم توی جیبم پاکت سیگاره!!! خوف کرده بودم که این چطوری اومده تو جیب من و نکنه اون حراستی ها گذاشتن و .... خلاصه با استرس زیاد هی این پاکت سیگار رو تو جیبم بررسی کردم و یواشکی توی جیبم رو نگاه کردم و دیدم نوشته ها و جعبه همونه ... فقط مارک سیگار اصلا" آشنا نیست ... انگار که واقعا" قاچاق تو جیبم بوده باشه، جعبه رو یه کوچولو از جیبم درآوردم و دیدم بعله! جعبه ی لاک پاک کن بوده :)))) اون استرسی که گرفته بودتم و شک کردن به خودم و یواشکی نگاه کردن ِ جیبم در عین حال که خیلی خنده دار بود، خیلی بد بود ... یه رفتار ناخودآگاه در اثر معاشرت با افراد حراست.
*
یه گروه تلگرام داریم که دو تا قانون داره ... جوک قومیتی و مطالب منفی و غمگین ممنوعه! تمرکزمون رو انتشار شادی و انرژی های مثبت و خوب هست ... تقریبا" تنها کسی که همه بچه ها رو میشناخت من بودم و جالبه که به مرور زمان حتی ندیده و نشناخته خیلی خوب محبت بین افراد ایجاد شد ... یه متنی رو دوستان فرستادند که به مدت 21 روز یک تمرین داشت به این عنوان که هر روز سه تا از اتفاق های خوب روزمون رو بنویسید ... قرار گذاشتیم اجرایی اش کنیم و هر شب مشقامون رو تحویل میدادیم ... اولش سخت بود، باید تمرکز میکردیم و پیدامیکردیم که مثلا" چی شده که تو روز حال خوب رو تجربه کردیم ... حتی سه مورد هم برای بعضیا زیاد بود ... اما کم کم راه افتادیم که حال خوب میتونه از اتفاق های خیلی ساده و کوچیک هم بدست بیاد ... مثل: یک غذای خوشمزه، خواب دلچسب، تموم کردن یه کار ناتموم، صحبت کردن با یک دوست یاحتی انجام یک کار سنجیده.
دیشب که داشتم قبل خواب به تحویل مشق شبم فکر میکردم، متوجه شدم ناخودآگاه فقط اتفاق های خوب روز توی ذهنم میان ... و این خیلی خوبه! تغییر تو دید من به زندگی ...
گفتم با شما هم تقسیمش کنم و پیشنهاد بدم انجام بدین.
