دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

برچسب ها

امکانات


قالب وبلاگ
یه روز پنج شنبه ای تصمیم داشتم برم شرکت که دیدم انگیزه کافی برای بلند شدن رو ندارم ... از صبح سطح انرژی ام رسیده بود به صفر ... رو مبل نشسته بودم و حتی حس نداشتم کتاب بخونم.

پرتقال فروش هم هی میومد سیخونکم میزد که : پاشو فلان کار رو انجام بدیم که دیگه فردا کاری نداشته باشی ... بیا کمک کن رو تختی ها رو عوض کنیم ... کمد لباسهاتو مرتب کن که طول هفته کاری نداشته باشی.

منم خسته و بی حال گفتم: امروز رو بیخیال من شو ... من میخوام فقط استراحت کنم!

نزدیکای ظهر پرتقالی گفت: عزیزم، نمیخوای ناهار درست کنی؟

گفتم من حس ندارم بلند شم کنترل تلویزیون رو بردارم کانال رو عوض کنم، الان نیم ساعته دارم فیلم تکراری میبینم، اونوقت از من نهار میخوای؟؟؟

نه اینکه معمولا تو خونه شلوغم و هی تند و تند حرف میزنم و حضورم خیلی مایه آرامشه :))))  پرتقالی با دیدن این حالم یه کمی نگرانم شده بود و تمام پیشنهاداتش رو گذاشت روی میز که برم دوش بگیرم سرحال شم، یا بریم بیرون قدم بزنیم، یا بریم خونه یکی از دوستامون ... بریم سینما ... با اینکه واقعا" دلم میخواست اما اصلا" انرژی نداشتم ...

طفلک رفت برام قرص ویتامین آورد بلکه با خوردنش سرحال شم.

نزدیکای هشت مامان زنگ زد که با بابا اومدن بیرون قدم بزنن و اگر خونه هستیم برای افطار میان خونمون و من فقط چای بزارم.

انگار که برق سه فاز  بهم وصل کرده باشن سریع از جام بلند شدم و بدون اینکه صداشو در بیارم خیلی اتفاقی!شروع کردم به مرتب کردن خونه خونه، رفتم آشپزخونه ، روی کابینت ها رو دستمال کشیدم و مشغول شستن لیوان ها بودم که پرتقالی بی مقدمه گفت: مامان داره میاد خونمون؟!!

ییهو شاخک هام تکون خورد که نکنه با مامان تبانی کرده و این تلفن صرفا یه نقشه ی سرکاری بوده ؟؟؟

حالا من هی میپرسم تو به مامان زنگ زدی؟؟

ایشونم به شدت داره میخنده، تقریبا" مطمئن بودم که سرکار رفتم، ولی از ترس اینکه یه وقت راستکی مامان اینا تو راه باشن، تند و تند کارها رو انجام میدادم و پرتقالی هم جاروبرقی و تی میکشید.

همزمان که کارمون تموم شد، مامان و بابا با حلیم و نون بربری داغ رسیدند  ...  

پرتقالی به قدری عرق کرده بود که بابا فکر کرد از حموم اومده بیرون ! همونطور که پیش بینی میکردم، آقا  تا از حموم اومد بیرون عینهو خان باجی ها، سریع شرح ماوقع رو گزارش داد و سه تایی حسابی بهم خندیدن ... حالا  یه روز خواستیم ولووو باشیم ها!

فرداش پرتقال فروش مقاله اش رو گذاشته بود رو میز و همزمان تلویزیون میدید ...

برای تلافی بهش میگم:یه کاری نکن زنگ بزنم مامانم بگم یه خبری از جلسه ی دفاع ات بگیره ها ...

بچه پر رو میگه: از مامان گذشته ،این تز من طلسم شده ... باید زنگ بزنی به بابا! :))))))

*

شب احیا تو دوره ختم قرآن وبلاگ صمیم جان شرکت کرده بودم و به من جزء 29 و 30 افتاد ...

به خواهر کوچیکه میگم تو میخوای یک جزء رو بخونی؟؟ میگه: یک جزء یعنی چند تا سوره؟؟

میگم کل قرآن به سی جزء مساوی تقسیم شده ... بعد میگه: به شرطی که توش سوره نساء نباشه! :))))

پارسال داشت ترجمه قرآن رو میخوند و با خوندن ترجمه سوره نساء به قدری ترسید که با حالی دگرگون کتاب رو بست دیگه نرفت سراغش ...

با یه حال بدی اومده میگه: باورت میشه، تو قرآن نوشته بود به زن ها بی محلی کنید و اگر گوش ندادن بزنیدشون!

بابا میگه: قبل و بعدشم خوندی؟ میگه آره ولی در هر حال چرا باید به مردا اجازه بده زنارو بزنن؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۴ ساعت 11:4 AM توسط : فنجون | دسته :
  •    []