دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

برچسب ها

امکانات


قالب وبلاگ

طبق برنامه ریزی چهارشنبه هفته قبل قرار بود برم ابروهامو اصلاح کنم و لباسم رو از خیاط بگیرم که دوتا از دوستامون هم اومدن کمک برای تهیه اردو ها و تا ساعت ده شب مشغول بودیم ... بعدش هم چون یخچال من داشت میترکید رفتیم سالن و یه سری از وسایل رو گذاشتیم تو یخچال اونجا.

روز پنج شنبه میکردم اصلن به لیست بلند بالای کارهام فکر نکنم ... لیست خرید های باقیمانده ، تهیه ژله خورده شیشه، وقت آرایشگاه برای ابرو ، تحویل لباس، دوش، وقت آرایشگاه برای درست کردن موها و دوست جانم که قرار بود برای میهمانی من از اصفهان بیاد تهران ومن میخواستم برم از ترمینال بیارمش و در نهایت گرفتن کادوی پرتقالی. ... با کلی بدو بدو من به تمام کارهام رسیدم و ساعت هفت رفتیم سالن.

اینجا دلم میخواد بگم که دوستان واقعی همه جا میدرخشند ... همین نازی، با اینکه میدونستم مشکل مرخصی داره و خب مسیرهم خیلی نزدیک نیست، شاید کسی رو هم تو مهمونی نمیشناخت، اما مثل همیشه با یه تلفن اومد و حسابی شرمندم کرد.

میهمانی پنج شنبه معرکه بود!

از قبل قراربود کشک بادمجون و ته چین رو از بیرون بگیریم و یه سری چیزها رو هم سفارش بدیم یه خانومی که دستپختش خیلی خوبه و تمیزه برامون بپزه که همون هفته همسرش رفت بیمارستان و دوستان همیشه در صحنه مسئولیت اون قسمت رو با کمی تعدیل بعهده گرفتند ... همون اول مهمونی دیدم چندتا از پسرها، سوسیس بندری به دست و خنده به لب اومدند، یکی از پسرها هم به اتفاق مامانش یک عالمه سالاد ماکارونی درست کرده بود، یعنی به مامانش گفته بود مهمونی خودمه و میخوام به بچه ها صور بدم ;)

دی جی جان، سنگ تموم گذاشت و حتی پنج دقیقه هم به ما و خودش آنتراک نداد و یکسره مشغول بود، وقتی آخر شب ازش تشکر کردم گفت مهمون هاتون خیلی خوب بودن و با همه چی میرقصیدن و من ازشون انرژی میگرفتم ... باورتون بشود یا نه، ساعت یک تقریبا" اکثر میهمان ها رفته بودند و ایشان همچنان سنگر رو حفظ کرده بود و آهنگ های خاطره انگیز ابی و قمیشی برامون میزاشت :))) تنها اشکال این بود که من صدای بلند رو دوست ندارم و صدا خیلی زیاد بود و اصلا" نمیشد با میهمان ها معاشرت کلامی داشته باشیم ... رقص نور هم گاهی کلافه ام میکرد و خیلی اتفاقی چراغها روشن میشد و یهو همه میگفتن : ای بابااااااااا :))))

ساعت شام هم نداشتیم وتمام مدت میز رو شارژ میکردیم و هرکی هر زمان که دلش میخواست میرفت از خودش پذیرایی میکرد... که برخلاف تصورم خیلی خوب بود ولی اگه سن مهمونا بالا باشه نمیشه ساعت شام نداشت.

مراسم باز کردن کادو و  کیک بری هم نداشتیم! کادوها رو هم فرداش رفتیم با بقیه وسایل از سالن برداشتیم، بنابراین خواهر کوچیکه هرچی کادوی خانمانه و مردانه بود رو برای خودش برداشت و هرچی کادوی وسایل خونه بود رو داد به ما! حالا یکی یکی باید نشونی بدم که شااااید بهمون پس بده! کادوهای پرتقال فروش رو هم کشیده بالا که برای مناسبت های بعدی کادو بده ... نامرد! 

اینم هدیه پرتقالی جان:

اخیرا" علاقه عجیبی به پرنده و فرشته ها پیدا کردم و حسابی سوپرایز شدم.

همینطور که تو کادو ها سرک میکشیدم گفتم فلانی برای ما یک نوشیدنی شیواز آورده و اصلآ" خودم تحویل گرفتم و اونو بهم پس بده ... آقا خیلی خوش گذشت اون موقع: چشای بچه ها گرد شده بود و اول که باور نمیکردند بعد که دیدن من خیلی هم جدی ام، یک گروه تجسس وایبری تشکیل دادن و کلی سوژه خنده بود برام .... دهانت را میبویند مبادا که شیواز را سرکشیده ای ! :))))

بعدشم این شبهه بوجود اومد که نکنه وسط مهمونی یکی کشف اش کرده و داده به مسئول مربوطه و مهمونا حالشو بردن :))))

شب وقتی دوستمون زنگ زد برای تشکر براش داستان رو تعریف کردم و اونم که پایه، زنگ زد به خواهر کوچیکه که: عطرت رو دوست داشتی؟ خواهر کوچیکه گفته: عه! لیدی گاگا رو تو برام آوردی؟ اونم گفته: به جان خودم همین الان از تو شنیدم اونم عطر داره، من برات شنل آوردم و شیواز هم واسه تولد پرتقالی .. اصلا" وقتی تحویل دادم تاکید کردم که اون مال توئه، اگه جابجا شده اشکال نداره بعدا" برای فنجون اینا دوباره میخرم.... آخ جاااانمی یعنی خواهر کوچیکه همچین رفته بود سرکار و فکرش مشغول شده بود که نگو، خیلی خوش گذشت ... جگرم حال اومد اصلا!

فردای مهمونی هم چندتا از بچه ها که از صبح اومدن سالن واسه جمع کردن وسایل، اومدن خونمون و قسمت اعظم غذاهای باقیمانده هم تناول گردید و حسابی خوش گذشت ... اصلن این جمع ها خودمونی و شاد از نعمت ها بزرگ این روزگارند.

یکی از دوستای پرتقال فروش هم خنگ الله به همسرش گفته بود یه مهمونی خیلی رسمیه که همه ی همکارها با همسرشون میان، بدبخت هم با مانتو اومده بود و درست وقتی رسیدن که اوج مهمونی بود و همه وسط بودن، طفلک خانومش خیلی خجالت کشید و اصلا" پیش بینی همچین مهمونی ای رو نکرده بود ... یکی دوساعتی معذب نشستن و بعد هم با کلی عذرخواهی رفتن ... در اینجا فقط میتونم بگم که خدا به داد شوهرش برسه، روحش شاد و یادش گرامی :))))

آخرهای مهمونی یکی از دخترا اومد سراغم که مانتوی من نیست ....  گفتم یا ابلفضل مانتوی اینو از کجا پیدا کنم من؟! رفتیم رختکن و پرسیدم مانتوت چه رنگیه؟ گفت: مشکی ... همینطور که یکی یکی مانتو ها رو میگشتم گفتم شاید این تو حال خودش نیست و مانتو ها رو خوب نگشته، برای تست یه مانتوی قهوه ای نشونش دادم که: اینه؟ گفت: این که قهوه ایه ... :)))  و در نهایت از زیر یه مانتوی دیگه کشف اش کردم!

خیلی با خواهر کوچیکه فکر کردیم که رئیس جون اینا رو برای تولد دعوت کنیم یا نه، اما همش میترسیدیم مهمونی خوب پیش نره و شرمنده بشیم، واسه همین اصلا" صداشو در نیاوردیم و هیچ کدوم از دوستان مشترک رو هم دعوت نکردیم ( البته تو مهمونی حسابی پشیمون شدیم که چرا نگفتیم بهشون!) صبح مامان ِ رئیس جون زنگ زد تبریک گفت و اینکه دیروز هم مشغول مهمونی بودین و گوشی هاتون در دسترس نبود! بعله ... از خودی گل خورده بودیم! بابا جان به رئیس جون گزارش داده و مامان جان هم زنگ زده به مامان ِ رئیس جون که همش میترسم بریزن بگیرنشون و اونم گفته: نگران نباش کاری ندارن، سند میزاریم درشون میاریم :)))

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۳ ساعت 5:44 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []