خواهر زاده ی پرتقالی که یه پسر بچه نه ساله هست، تبلت اش رو گرفته دستش و از همه عکس میگیره که وقتی بهش تلفن میزنن، عکسشون بیافته ...
به مامانش میگه: مامان لطفا" یه خورده رژ بزن، قشنگ هم بخند.
البته که به نظر خودش باباش و دایی هاش حتی با لباس تو خونه هم خوش تیپ و جذاب هستن حتی اگه خوابیده باشن :)))
به من که میرسه، قشنگ سر صبر وایمسته موهامو بریزم رو شونه هام، فیگور بگیرم و بخندم تا عکس بگیره.
خاله اش به خنده میگه: از ما نمیخوای عکس بگیری؟
میدوئه میره تو اتاق و میگه: واستا برم برات روسری بیارم بعد عکس بگیرم، همینطوری که نمیشه که! 

جاری ام میگه: ببین تورو خدا ، اینم بین ِ ما و فنجون فرق میزاره 


*
دارم وسایلم رو جمع میکنم که یه تی شرت پرتقالی رنگ میبینم (از اونایی هست که سالهاست دارمش و بخاطر جنس لطیف و رنگ قشنگش دلم نمیاد ببخشمش) ... خواهر زاده ی پرتقالی رو صدا میزنم و تی شرت رو میگیرم جلوش و میبینم اندازه اش هست ... بهش میگم: اگه دوستش داری ، تو بپوش.
تی شرت رو روی بلوزش میپوشه و ذوق زده میدوئه بیرون که: مامان ببین چقدر قشنگ شدم!!!
همینطور که از استفاده ی کلمه ی قشنگ، به جای خوش تیپ لبخند میزنم میگم: بهت میاد فقط اینطوری شنبه ، یک شنبه نپوش. (تی شرت رو روی بلوز آستین بلند چهارخونه اش پوشیده بود.)
یهو وایمیسته وسط اتاق و میگه: برای چی شنبه و یک شنبه ها نپوشم؟؟؟



هنوزم نمیفهمم چطوری لباس من، تن این فینگیلی ِ نه ساله شد! و اصلن من چطوری اونو میپوشیدم؟؟
پرتقالی میگه: فقط به دوستات نگو این تی شرت ات، اندازه ی زندایی ات هم هست :)))
