سرم گیج میرفت از هجم فکر هایی که تو سرم میچرخید ...
اجرای این برنامه برای شنبه پنجم مهرماه تا بیست و پنجم مهر ماه اجباری است!
1- تعیین تکلیف خونه که دوتا نشون کردیم منتظر مالک هستیم ک بیاد برای معامله.
2- ماموریت دبی ، تا امروز این انجام شده!
3- رفتن به شهر پرتقالی و عیادت مادر که یهویی فهمیدیم عمل جراحی داشته.
4- دعوت دوستم به مناسبت پا گشا و جمع شدن همکلاسی های قدیمی
5- خرید هدیه برای تولد خواهر کوچیکه
6- خرید هدیه به مناسبت تولد پرتقال فروش و سالگرد ازدواج
7- دعوت مهمان ها برای جشن هفته ی وحدت :) تولد خواهر کوچیکه هفدهم، سالگرد عقد هجدهم، سالگرد عروسی نوزدهم، سالگرد آشنایی بیستم، تولد پرتقالی بیست و دوم!
8- تدارک و برنامه ریزی برای شام و خرید وسایل مورد نیاز
9- برنامه سفر برای هجدهم مهر تا بیست و پنجم مهر
10- انجام چهار فقره پروژه دانشگاه در هر هفته
11- برنامه ریزی برای آرایشگاه و رنگ مو
12- این وسط یک روز هم وقت دکتر دارم!
13- لباسی که میخوام تو جشن بپوشم یه کمی خیاطی لازم داره که باید ببرم پیش خیاط
14- یکی از دوستان قدیمی ام که برای ده روز اومده ایران هم یه عملی داره که باید به اونم سر بزنم و حتما" ببینمش.
ماموریت این دفعه خیلی ازم انرژی گرفت، خیلی وقت بود که نرفته بودم و البته رئیس جون خودمونی بهم اولتیماتوم داده بود که باید بری تا بفهمن صاحاب دارن!! وقتی فهمیدم شنبه برمیگرده اضطراب شدیدی گرفتم داشتم برای آخر هفته بلیط میگرفتم که پرتقال فروش زنگ زد و گفت مادر عمل صفرا کرده و بهمون نگفتن که ناراحت نشیم ... برنامه ام دوباره تغییر کرد و گفتم آخر هفته میریم دیدنشون ... پروازم با کلی تلفن و پیگیری افتاد برای جمعه.
انقدر برای اینکه قبل اومدن رئیس جون ماموریتم رو رفته باشم، استرس داشتم که به قول پرتقالی اینی که تو صورتم میدید استرس نبود، بغض بود! خودم میدونم که فشار زیادی که از همه طرف حس میکردم داشت منو از پا درمیاورد.
صبح شنبه سر زده رفتم شرکت و دیدم همه سر وقت اومدن و دارن کارها رو انجام میدن، بیشتر بچه های شرکت فیلیپینی هستند و به نظر من خیلی منظم و تابع مقررات هستند و از اینکه باهاشون کار میکنم احساس مثبتی دارم.
دو تا از بچه ها از قبل برای استعفاشون ایمیل زده بودن و باید باهاشون صحبت میکردم ...
طبق تجربه تو پاسخ درخواست جفتشون با استعفا موافقت کرده بودم چون باید یاد بگیرن اگه میخوان بوسیله استعفا درخواستی داشته باشن، این روش جواب نمیده.
تو جلسه ازشون پرسیدم که چرا میخوان برن، از صداقت یکیشون خیلی خوشم اومد ... راستش حس میکردم تمام حرفهایی رو میزنه که من میخوام به مدیر اداره ام بزنم و اون اصلا" گوش نمیده! وقتی گفت به خودم اومدم و دیدم اینجا خوشحال نیستم به خودم لبخند تلخی زدم ...
کشور امارات یه قانونی داره که اگه کسی قبل تموم شدن قرارداد کاریش بخواد بره یا کاری کنه که شرکت اخراجش کنه، شرکت میتونه برای یکسال اون فرد رو از امارات اخراج کنه و شخص فقط با پرداخت جریمه زیاد میتونه دوباره به امارات برگرده ... این قانون بارها تو کنترل پرسنل بهم کمک کرده. راستش نمیخوام اون دختری که به نظرم صادق هست رو اخراج کنم تا بتونه بره سر کاری که ازش آفر گرفته ولی اجبارا" بهشون قانون رو اعلام کردم که بدونن اینجا خونه ی خاله نیست.
روز یکشنبه چندین مصاحبه برای استخدام داشتم و یه چیزی که تو روزمه های بعضی ملیت ها مثل فیلیپینی ها برام جالبه اینه که توش قد و وزن رو هم مینویسن ، انگار میخوایم ازشون بعنوان مانکن استفاده کنیم :)))
تو این وانفسا هم بالاخره یه مدیر جدید برای دفتر پیدا کردیم که باید بهش از طریق ایمیل و چت اصول اصلی رو میگفتم و یه سری از کارها رو که باید پیگیری میکرد.
بعد هم ریسک کردم و با راننده و مدیر داخلی شرکت تو اوج ترافیک رفتم منطقه ی شلوغ شهر برای دیدن کفیل شرکت ...
وقتی سوار ماشین شدیم که بریم فرودگاه ساعت رو نگاه کردم، ساعت دوازده ظهر بود و پرواز من، بعله! یک ظهر!!!
کلا" تو پروازها خیلی دل گنده ام اما این سری چشمم به ساعت بود و هی صلوات میفرستادم که از پرواز جا نمونم!
ساعت دوازده و نیم رسیدم فرودگاه و از دیدن تابلو اعلانات که نوشته بود پرواز تهران بسته شده، سکته زدم! هیچ کانتری برای تهران باز نبود ....
رفتم پیش یکیشون و گفتم پرواز بسته شده و دستم به دامنت! بدو فرستادنم پیش یه کانتر که برام کارت پرواز صادر کنن و تا رسیدم به گیت خروجی، مسافرها داشتن سوار هواپیما میشدن!! خدا خیلی بهم رحم کرد که پرواز خالی بود والا اگه مسافر پای پرواز بود بنده ویلون و سرگردون همچنان تو دبی مونده بودم!
*
صبح میبینم پرتقال فروش داره برام لقمه درست میکنه، بهش میگم از این گردوهای خورد شده برام نزار، میپرسه: چرا؟ دو تا درست کردم برات؟
میگم: آخه اینا بیرون بوده خیلی وقته، میترسم کپک زده باشه ... بعد از تو یخچال ظرف گردوهای تازه رو میارم و میگم از اینا برا من لقمه درست کن، اون گردو خورد شده ها رو هم خودت بخور ...
بعد که اومدم سرکار برام مسیج زده که: گردوش خوبه؟ آخه هول هولکی درست کردم و نتونستم گردو های درشت و سفید رو برات جدا کنم! :)))
