دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

برچسب ها

امکانات


قالب وبلاگ

بعد از ده روز بالاخره درن های مامان رو درآوردند، اما چسب های نامرد بدنش را زخم کرده اند ، مثل حساسیت است انگار ... خودش میگوید مثل تاول های سوختگی است و من نخواستم ببینم ... گرچه اگر میخواستم هم اجازه اش را نمیداد.

شنبه و چهار شنبه ی گذشته که مسیر یک ونیم ساعته را بخاطر اوج ترافیک، پنج ساعت در راه میبودم ... گرچه در مسیر خوش میگذشت و فرصتی بود که باهم گپ بزنیم، که شاید شب ها از پادرد ِ ناشی از کلاج و ترمز کمی بیخواب میشدم، اما تمام مدت هی میگفتم : خداجان شکرت ... که اگر هم ریسک سرطانمان بالاست، که اگر عمل هایش دردناک هستند، حداقل میدانیم درمان و راه پیشگیری دارد، که  پزشک های خوبی هستند که میتوانیم بهشان اعتماد کنیم و باز هم شکرت که اگر هم پایمان به بیمارستان ها باز میشود، لنگ هزینه دوا و درمان نیستیم.

مامان که بخاطر عمل اخیرش، خون زیادی از دست داده ، از دکتر کسب اجازه میکند که: آقای دکتر من جیگر میتونم بخورم؟

در جواب منفی ِ دکتر خیلی جدی چونه میزنه که: قلوه ، قلوه چطور؟؟

خواهر کوچیکه که شاهد ماجرا بود میگفت: دکتر یه لحظه هنگ کرده بود و زد زیر خنده.

*

وقتی درخواست ِ انتقالی ام همزمان شد با این حکم ، خیلی غصه خوردم ... سعی کردم خودم را وفق بدهم و اعتراف میکنم که انرژی خیلی زیادی ازم میگیرد ... که با افراد زیادی در ارتباطم و هر کدام هم یک ادا و اطواری دارند ... که مثلا" وقتی میرسم خانه ، جان ندارم و چه سخت بود فصل زمستان که وقتی میرسیدم خانه هوا تاریک بود ... که از ترافیک زیاد زانو درد گرفته ام و بعضا" سردرد ... اما در نهایت "خوشحالی" انتخابم بود و از خودم رضایت داشتم ...

در این دوران، واحدی که برایش درخواست انتقالی زده بودم هم رفت رو هوا ... بعد دیدم شرایطم خوب است و خدارو شکر کردم که خواسته ی من ، با اراده اش یکی نبوده است و به حرف ِ من گوش نداده است.

شنیدم مدیر واحدم دوباره به گوش یکی از مدیران رسانده است که نصف ِ پاداش ِ ماموریت را به تو میدهم اگر حکم فنجون را بگیری و اسم من را به جایش بزنی ... که کمین کرده بود که مثلا" سوتی بگیرد و صدایش را برایم بالا ببرد و انگار کسی بهم قدرتی داد که منفعل نباشم و از حقم دفاع کنم و پاداشم شنیدن این جمله باشد که : اشتباه قضاوت کردم ... که پشت سرم حرف های نامربوط میزند و من نمیدانم تهش چه خواهد شد ... غم دارد دلم ... که میترسم و گرچه گاهی ناامید میشوم و دلم میشکند ولی امید دارم خداجان باز هم هوایم را دارد ... من هنوز هم به معجزه ایمان دارم.

*

دو نوع نیایش وجود دارد:                       

                                     

نخست آنکه کسی می خواهد اتفاقات مشخصی رخ دهد. می خواهد به خدا بگوید چه کار کند. نه زمان و نه مکانی در اختیار خالق می گذارد تا عمل کند. خدا که بهتر می داند چه چیزی برای هر کس بهتر است، مطابق برنامه خود عمل می کند و شخص احساس می کند نیایش اش شنیده نشده است.

 

نوع دوم دعا این است که حتی بدون درک روش های قادر متعال، انسان می گذارد که برنامه های خدا در زندگیش رخ دهد. او دعا می کند که رنج از او دور شود، شادی نبرد نیک را می خواهد، اما فراموش نمی کند که مدام بگوید : " اراده تو محقق شود."

رزم آور نور به شیوه دوم نیایش می کند.

 

رزم آور نور – پائولو کوئلیوی عزیز

 

*

بعد از ازدواجم، در هر میهمانی عقد یا ازدواجی که قدم میذارم ...با دیدن عروس و داماد از شدت شوق و هیجان گریه ام میگیره که این حس خیلی برام عجیبه ... همین پنج شنبه، کلی نفس عمیق کشیدم تا مبادا اشکم سرازیر شود.

*

سه چیز برای داشتن شادی در زندگی حیاتی است:

کاری برای انجام دادن

کسی برای دوست داشتن

و اتفاقی که به روی دادنش امید داشته باشی.

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت 8:56 AM توسط : فنجون | دسته :
  •    []