دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

برچسب ها

امکانات


قالب وبلاگ

هنوز نفهمیدم رفتار خوبیه یا بد ، اما تا وقتی آدما خودشون در مورد زندگی خصوصیشون حرفی نزنن من سوالی نمیپرسم ... حتی اگه  سابقه این دوستی ده سال یا بیشتر باشه ...

امسال دو تا از دوستای نزدیکم مطلقه شدن ... 

تمام دیروز و روز قبلش فرصتی بود که باهم گپ بزنیم و من میدیدم که چقدر آدما بعد از طلاق بی هویت میشن ...  و نمیفهمیدم چرا ... راستش اونقدری که سعی میکنم نشون بدم این موضوع خیلی هم عادیه و ممکنه برای هر کسی پیش بیاد، اما خودم هنوز باهاش کنار نیومدم.

وقتی گفت تقریبا" یکسال از جدایی مون داره میگذره و من تا چند ماه قبل منتظر بودم تا به غلط کردن بیوفته و خانواده اش بیان عذر خواهی ... قلبم مچاله شد ... گفتم: چطور میتونی با آدمی که تو دوران نامزدی و بعدش بهت خیانت میکرده و حتی روزایی که تو سرکار بودی، در کمال بی شرمی خانوم میاورده خونه اعتماد کنی؟؟ این آدم تنوع طلبه و هیچ آینده ای باهاش نداری ... دوباره هم که برگرده باز سه سال میگذره و این دفه حتما با یه بچه میزنی تو سر خودت.

-          آره ... بدیش اینه که من وقتی درخواست طلاق دادم، که هنوز دوستش داشتم.

و بعد گفت از چشم قشنگی که یکی دو ماهیه اومده تو زندگیش و تمام توجهی که همسر قبلی بهش نمیکرد رو این داره کاور میکنه.

اینکه همسرش هیچ وقت مهر تایید بهش نمیداد و اون باید تمام مدت برای بدست آوردن عشق اش، تلاش میکرد.

میفهمیدمش ...

با درموندگی گفتم: نکن! تو که با این چشم قشنگ برنامه زندگی نداری که ... میای کمبودای عاطفی رو باهاش پر کنی، بعد بهش وابسته میشی و یه شکست دیگه ... خوشبختانه ما انقدر احمق هستیم که تا وقتی کسی تو زندگیمونه به افراد دیگه توجهی نمیکنیم و اینطوری تو شانس های دیگه اتو از دست میدی.

کلی هم صغری و کبری چیدم که بعد جدایی ات مردم روت زوم میکنن و تو باید خیلی مراقب باشی ... مسلما" اولین کسی که بیاد جلو ازت میپرسه دوران بعد از جدایی ات رو چطور سرکردی ...

با نگرانی خندید که : تا یکی دو ماه دیگه تمومش میکنم.

هنوز دهنم باز نشده بود که گفت: البته خودم میدونم دارم زر میزنم .. اما فعلا این تنها کسیه که باعث شده سرپا بمونم.

انگار گم شده بود ...  با اینکه خیلی دلم میخواست بغلش کنم، اما سرجام نشستم تا راحت تر حرف بزنه.

شب بچه ها اومدن پیشمون و باز دو دختر مطلقه دیگه ...

الدوز یکیشون بود که اشکش با هر حرفی سرازیر میشد ... بعد جدایی اش، با پسری دوست شده بود چهار سال کوچیکتر از خودش بود و مراسم خواستگاری بخاطر مطلقه بودنش بهم خورد. پسر از خانواده طرد شد و دختر ماند و برچسب مطقه ای که نمیخواد باورش کنه...

میگفت: برای من پول مهم نیست ... همینکه بتونیم دوتایی جایی رو اجاره کنیم و از پس خرجمون بر بیاییم کافیه ... زندگی برای من یعنی همین.

اول از همه پسر های جمع مخالفت کردن ... برای من خنده دار بود بیشتر ... انگار مثل بچه های دبیرستانی رویا میبافت.

و نازنین مطلقه سوم بود که بعد هشت سال زندگی، شوهرش اومد و گفت من فکر میکنم بهتره دیگه باهم نباشیم! و رفت ...

بعدتر معلوم شد که شوهرش شیش ماه بوده که بی خبر رفته و نازنین با آبروداری سعی میکرده ظاهرو حفظ کنه چون مطمئن بوده بالاخر سر شوهرش به سنگ میخوره ...

حالا یک سال بعد از طلاق آقا دوباره برگشته که : حالا من یه اشتباهی کردم، تو ندید بگیر!!!

*

یهو بحث رسید به زندگی ایدآل ...

الدوز میگفت : من ترجیح میدم با یه نفر باشم که قصد ازدواج نداشته باشه ... رفیق فابریک هم باشیم ، حرف ازدواج که میاد وسط گند میخوره به همه چی.

برادرش گفت: تو چون تجربه های بدی داشتی این فکرو میکنی، اما ما پسرا تا وقتی کسی همیشه پیشمون باشه دیگه لزومی نداره واسه بدست آوردنش تلاش کنیم.

اون یکی گفت: باهاش باشی که بعدا هوس ازدواج کرد بره با یکی دیگه ازدواج کنه؟

از پسرا هم که پرسیدیم ،نمیدونستن در اون شرایط ترجیح میدان با همون دختر ازدواج کنن یا با یه نفر دیگه.

نازنین گفت: مردا با ازدواج هم به زور به تعهداتشون پایبند هستن ، چه برسه به روابط یواشکی.

دوستم میگفت : من قبلنا فکر میکردم میتونم تنهایی یه زندگی خوبی برای خودم بسازم ... اما الان مطمئنم، تنهایی یعنی یه جای زندگی میلنگه ... نمیشه.

*

هنوزم دارم به نسوانی فکر میکنم که وقتی مطلقه میشن ،

نگار خودشون ، زندگیشون و هویتشون به طر ترسناکی معلق میشه.

از یکی دیگه از دوستام که به نسبت خوب خودشو جم و جور کرده (آقاست)، پرسیدم چطوری انقدر زود باهاش کنار اومدی؟

یه مثالی زد برام که خوشم اومد:   ‫آلمان بعد از جنگ جهانی دوم به یه مخروبه کامل تبدیل شده بود ‫یه کشور شکست خورده با تخریب همه منابع انسانی، طبیعی و صنعتی  ‫فقط بیست سال طول کشید تا این کشور بشه سومین قدرت صنعتی و اقتصادی جهان ‫می دونی چرا؟

‫شوروی پیروز جنگ بود و تقریبن تخریب عمده ای نداشت اما بعد از 40 سال فروپاشی شد و الان 30 سال بعد از فروپاشی هر روز بدتر می شن.

‫به خاطر اینکه المان زیربناهای درست و محکمی داشت  ‫روی همون زیربناها کشور جدید رو ساختن و رفتن بالا ‫اما باز هم همون المان 15 سالش رو یه کشور جنگ زده بود و سرخورده از شکست.

تا وقتی یه مساله رو انکار کنی نمی تونی حلش کنی.

  -          اسم پست از وبلاگ : نسوان مطلقه.

*

گاهی حذف کردن برخی آدمها از زندگی، جا را برای آمدن آدمهای بهتر باز میکند.

آناگاودا : باید یکبار بخاطر همه چیز گریه کرد. آنقدر که اشک ها خشک شوند. باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد ... به چیزهای دیگری فکر کرد ... باید پاهارا حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۱ ساعت 2:47 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []