دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

برچسب ها

امکانات


قالب وبلاگ
 

من میگم آدم کیف میکنه بین قفسه های کتاب چرخ بزنه و یکی یکی کتابارو برداره ، یه نگاهی بهشون بندازه و ته تهش عینهو اینا که بر سر دوراهی موندن،  یه زنگی بزنه و استعلام بگیره که هی ! کدوم کتاب به تره ؟... تو اسمشو میذاری جوگیری !

 

دعوا که نداریم !

 

اصلا" بی خیال فیگور ِ فرهنگی و هنری و اینا … … یک شخص شخیص کتاب خوانده که الکی بحث نمیکنه!

 

جمعه کتاب "روی تخته سیاه جهان ، با گچ نور بنویس" رو خوندم ، از تراوشات فکری " عرفان نظر آهاری" … ییهو یاد تو افتادم … منم که رقیق القلب! دیدم راستکی حیفه، تو که دستت از شهرکتابای اینجا کوتاهه و مجبوری کتابای زبان های اجنبی رو بخونی … یا روم به دیوار عینهو چی چی از جلوی کتابفروشیا رد میشی و کتابو به یه پیتزا با نوشابه و سیب زمینی میفروشی، اینو از دست بدی!

 حالا بگذریم که سه روز تموم این کتاب دم دست خواهر کوچیکه بود و حتا یه نیگاا هم بش ننداخت حداقل دلم خوش شه !

 

با من تماس بگیر خدایا

هر روز

شیطان لعنتی

خط های ذهن مرا

اشغال میکند

هی با شماره های غلط

زنگ میزند آن وقت

من اشتباه میکنم و او

با اشتباه های دلم حال میکند

*

دیروز یک فرشته به من میگفت:

تو، گوشی دل خود را بد گذاشتی

آن وقت ها که خدا به تو زنگ میزد

آخر چرا جواب ندادی

چرا بر نداشتی؟

*

یادش بخیر آن روزها

مکالمه با خورشید

دفترچه های کوچک ذهنم را

سرشار خاطره میکرد

امروز پاره است

آن سیم ها که دلم را تا آسمان مخابره میکرد

*

اما

با من تماس بگیر خدایا

حتی هزاربار

وقتی که نیستم

لطفا" پیام خودت را

روی پیام گیر دلم بگذار

 

 

 

جوجه تیغی دلم

 قلب تو کبوتر است

بال هایت از نسیم

قلب من سیاه و سخت

قلب من شبیه ...

   بگذریم !

 

دور قلب من کشیده اند

یک ردیف سیم خاردار

پس تو احتیاط کن

جلو نیا ، برو کنار

*

توی این جهان گنده ، هیچ کس

با دلم ، رفیق نیست

فکر میکنی

چاره دلی که جوجه تیغی است،

چیست  ؟

*

 مثل یک گلوله جمع میشود

جوجه تیغی  ِدلم

نیش میزند به روح نازکم

تیغ های تیز مشکلم

*

راستی تو جوجه تیغی دل مرا

توی قلب خود راه میدهی ؟

او گرسنه است و گمشده

تو به او پناه میدهی ؟

*

باورت نمیشود ولی

جوجه تیغی دلم

زود رام میشود

تو فقط سلام کن

تیغ های تند و تیز او

با سلام تو

تمام میشود

 

 

معرکه

  دنگ دنگ

آی بیا پهلوان

وارد میدان بشو

نوبتت آخر رسید

معرکه است

معرکه ی کـُشتی تو با خداست

*

این طرف گود منم ، یک تنه

آن طرف گود خدا با همه

زور خدا از همه کس بیشتر

زور من از مورچه هم کمتر است

آخرش او میبرد

اوکه خودش داور است

*

بازوی من را گرفت

برد هوا، زد زمین

خُرد شدم

زیر خمش این چنین

آخر بازی ولی

گفت : بیا

جایزه ی بازی و بازندگی،

یک دل محکم تر است

یک زره آهنی

پاشو ، تنت کن ولی

باز نبینم که زود

زیر غمم بشکنی!

 

 

خوشت اومد ؟

راستی ! قال عرفان نظر آهاری که :

 

برف ها

 کم کم آب میشود

شب

ذره ذره آفتاب میشود

ودعای هر کسی

رفته رفته توی راه

مستجاب میشود …

 

با تقدیم احترام... اشاعه فرهنگ کتاب خوانی به روش فنجون !

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان ۱۳۸۸ ساعت 10:53 AM توسط : فنجون | دسته :
  •    []