دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

برچسب ها

امکانات


قالب وبلاگ
فردا تاسوعاس.

بیمارستانم.

سمت چپ ام تخت خانوم زمرد تاشكيران و سمت راستم کنار سکوی پنجره تعدادي كنسرو آناناس، يك قوري چاي و دو فنجون ... روي صندلي دوم هم كيف و لب تاب و مودم و جزوه هاي دانشگاهمه ...  پاهامو انداختم رو هم حواسم به تموم شدن همزمان سرم خانوم تاشکیران و شارژ موبایلمه و راستش تو بیمارستان بدون موبایل سخت میگذره.

خانوم تاشكيران تقريبا پونزده سال از من بزرگتره و قبل اينكه پای خانوم تاشكيران سریال های ترکیه ای به خونمون باز بشه ، خاله صداش مي كرديم .... امروز ساعت پنج صبح دوش گرفته و صورتش رو ماساژ داده و بعد از سشوار كشيدن موهاش، تيپ زده و براي برداشتن سلول هاي سرطاني همراه همراهان راهي بيمارستان شده.

تو اتاق عمل بخاطر اينكه موهاش خراب نشه، كلاهش رو كامل نميزاشته و راضي به برداشتن گلسرش هم نميشده - چون موهاش ميخوابه رو سرش - و سر اينكه به پرستار اتاق عمل الكي گفته رژ لب نداره كلي دلشاد شده ايم! به قول خودش یه رژ لب كمرنگ صورتي بوده فقط!

از وقتي شيفت پرستاري به من رسيده تاكيد كرده كه اجازه نميده اين جراحي حتي صد گرم از وزنش كم كنه یا تو روحیه اش تاثیر منفی بزاره! در دوران خدمتم هم سه بار برق لب و دو بار رژلب برايشان تدارك ديده ايم و با شيرپاكن صورتشان را بحالت ماساژ تميز كرده ايم و با اينكه موبايل شان خيلي هم شارژ داشت مجبورم كرد شارژرش را پيدا كنم. وقتی سوپ اش را میدادم، از ناراحتی اینکه خودش نمیتونست قاشق رو دستش بگیره، الکی بهم گیر داد که قاشق رو زیادی پر میکنم و اصلن مزه ی سوپ رو نمیفهمه!!! الله اکبر!

فکر کنم خانوم تاشکیران ، از معدود بیمارهای بیمارستان باشه که توی ساک همراهش لوازم آرایش و کرم و شیرپاک کن و نخ دندون و تی بگ دمنوش و ... داشته باشه.

بعله خانوم تاشكيران خيلي قوي بوده و اصلاً نميخواهند خودشان را  بياندازند و تسليم شوند و بسیار پر انرژی میباشند .فقط با آنهايي كه سابقه ي چشم زدنشان خراب است، با ناله حرف ميزنند و ما هم زيرزيركي ميخنديم.

البته که تمايلي هم به ديدن برنامه هاي تلويزيون ايران ندارند چون تلويزيون دائماً روضه و گريه و بدبختي نشون ميده و روحيه آدم خراب ميشه.

بين خودمان باشد بعد بارها بالا آوردن، الان كه مورفين ها اثر كرده اند ظاهرا" كمي تسليم شده است.

خواهر بزرگه خانوم تاشكيران، مامان من ميباشند و از اينكه اين عمل رو ازش پنهان كرديم حسابي از دست خانوم تاشكيران ناراحته و تقريبا خيلي هم باهاش حرف نميزنه و من ميفهمم كه خانوم تاشكيران هرچقدر هم تاشكيراني باشه ولي بدجور از خواهر بزرگه حساب ميبره ... مخصوصا وقتي كه بيمار تخت بقلي گفت از مدل راه رفتن خواهرت مشخصه كه خيلي ازت عصبانیه و ديدم كه رنگ خانوم تاشكيران از استرس پريد.

چون از وقتي يادم مياد مامان هي بهش میگفته که برو براي چكاپ و خانوم تاشكيران هم سركشي ميكرده چون معتقد بوده هيچيش نيست و خوشش نمياد هي بره معاينه تا بالاخره يه چيزي تو بدنش پيدا بشه!!

و مامان هم با بی تفاوتی ظاهری گفته تو كه خودت دكتر بودي، پس چرا الان اين جايي؟ خانوم تاشكيران هم كه تازه به حرف مامان رسيده هي با شرمندگي ميگه از اين به بعد تند تند ميرم چكاپ و از حق نگذریم مامان بدفرم ته دلش رو خالی میکنه:)))

من مطمئنم اگه ميفهميد كه مامان بدون اينكه هيچ كسي بهش چيزي بگه درست بعد از عمل اومده بيمارستان، حتما" آثار بیهوشي از سرش ميپريد و خدا سرمونو بوسیده که حداقل دو روز قبل جریان مختصری از بیماریش به سمع و نظر مامان رسونده! 

خواهر كوچيكه كه امروز بعد سركار ،دانشگاه هم داشته،  الان رفته خونمون تا يكي دو ساعتي بخوابه ، لباسهاشو عوض کنه و بعد بياد جاي من.

جناب پرتقالي هم تو اين فاصله مشغول پختن شام و دون كردن انار و تدارك ديدن خوراكي برايشان ميباشند و خدا بده شانس؛)

خانوم تاشکیران بالای پونصد بار به همسرشان زنگ زده اند که برای نذری روز تاسوعا و عاشورا، یک گوسفند جدا به نیت سلامتی شان قربانی کنند.

خانوم تاشکیران سردرد گرفته اند و امر کرده اند که یک عدد شال دور سرشان ببندیم و البته که باید حواسمو جمع کنم موهای جلوی سرش خراب نشه! یک قسمتی از شال رو هم انداخته بید روی چشم هاش که نور به چشمانشان نخورد ... آقای پرستار که آمد برای تزریق سرم، به خانوم تاشکیران با لفظ مادر!!! سلام کرد (وا مصیبتاااااا ....) و بعد که خانوم تاشکیران شال رو از روی صورتش برداشت ، گفت مادر کجا بود؟ دختر خانوم اینجاست و همه کلی خندیدیم و سردرد هم فکر کنم یادش رفت!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۲ ساعت 11:58 AM توسط : فنجون | دسته :
  •    []