دسته بندي ها

جستجو

لينک هاي روزانه

امکانات


قالب وبلاگ
 

چن وقت پیش تو سالن فرودگاا علاف نشسته بودم و از اینترنت مجانی کمال استفاده و سوء استفاده رو می بردم که یکی از دوست های رئیس جون آنلاین شد و باهاش چت کردم ، که دو سال پیش وقتی به خاطر همین مسائل کاری یه ماهی از همه دور بودم ، خیلی کمکم کرد ... همین که هر از گاهی بهم سر میزد ، میل یا تلفن میزد باعث میشد از لحاظ روحی احساس امنیت داشته باشم که تنها نیستم و فک کنم که این حس که " هست کسی" رو اونایی که تو غربت بودن خوب حس میکنن.

خولاصه سر همین محبت ها که همیشه یادم هست حس قدرشناسی قوی بهش داشتم و دارم.

کمی که چت کردیم بحث کشید سر سن و سال و تجربه و این حرفا و کلی هم اصرار داشت که دیگه پیر شده و ... که یهو گفت : من شوما رو سه بار برای نهار دعوت کردم ، هر سه بار هم قبول کردید ، اما یه ساعت مونده به ساعت قرار کنسلش کردید که کار دارید و ... فقط میخوام بگم که منم چون اون دوران رو تجربه کرده بودم نمی خواستم احساس تنهایی کنید وگرنه هیچ منظور بدی نداشتم .

من بیغ هم که همه این جریانا یادم رفته بود عین چوب خشک با دهن باز داشتم چتمونو میخوندم ، باورم نمیشد بعد از دو سال انقدر رفتارم بد بوده باشه که اینجوری یادش مونده باشه... خیلی خجالت کشیدم ، و نمیدونستم چطوری این گندی رو که زدم ماست مالی کنم و اون فقط گفت : دیگه گذشته ، فقط خواهش میکنم دیگه هیچ وقت این کارو با کسی نکن ! ا

اون اصلن به نظرم پیر نمیومد و اتفاقا" من از روی احترام خیلی هم دوستش داشتم و مشکل اینجا بود که اعتماد به نفس نداشتم ، نمیدونستم باید چه برخوردی نشون بدم در واقع بیشتر معذب بودم... اصلنم فک نمیکردم فک کنه که پیچوندمش.

گرچه چتمون با شوخی و خنده و دعوت من برای یه نهار و شام ، (هر وقت که برگشت ایران) برای جبران تموم شد، اما درسی که من گرفتم تموم شدنی نیست .

هیچ وقت نتونستم تو دو تا حالت بین منطق و فرهنگی که توش بزرگ شدم درست تصمیم بگیرم ، یکی همین پذیرفتن دعوت های دو نفره – که لزوما" هم همشون منظور خاصی ندارند- ویکی هم نشستن تو ماشین یه آقاست. که این مورد آخروهنوزم نتونستم برای خودم حضم کنم که نکنه جلو بشینم بگه پسر خاله شد / یا عقب بشینم که اونجوری هم انگاری رارنده آژانسه !

و من هنوزم بعد از ماه ها دارم فکر میکنم که هر چقدر هم که من عذر خواهی کنم بازهم نمیشه حس بدی رو که رفتارم باعث شد اون نسبت به خودش پیدا کنه رو از خاطرش محو کنم ...واقعا" روح چند نفر رو ناخواسته تا الان زخمی کردم؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 3:37 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  •  

     

     از وقتی رفتم تو دیوونه خونه تمام فکرم البته اگه اسمش فکر باشه شده این شعر ...

     

    در انحنای بینی و صورت نشسته بود

    (مابین ابروان مریض خاطرش)

    انگشت های شست و میانی به رسم فکر

    هر چند ثانیه یک بار هر کدام..

    می رفت سمت گوشه ی چشم مجاورش

    یعنی نه من به شما فکر می کنم

    یعنی نه تو مسبب اشک منی...

    همین.

     

    نیازمندیها :

    به یک عدد رارنده جهت آموزش دنده عقب از نوع خرکی نیازمندیم.

    نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 9:25 AM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  •  

    از صبح که بیدار شدم یه چیزی رفته تو گلوم .... یه چیزی که وقتی میخوام حرف بزنم صدام عوض میشه.

    دیشب خواب دیدم برگشتی ، بی خبر و بی هوا ... بعد از چند سال ؟ نمیدونم اما من پیر شده بودم ... حتی تو خواب هم هشیار بودم ... میدونستم که فاصله ی منو تو فقط جنبه مکانی نداره ... از هر جهت که تو فکرشو کنی... حتی تصور برگشت و بازسازی فاصله ها محاله حداقل از نظر من... تو هم میدونستی ... وگرنه این آمدن اسمش برگشت نبود.

    حس میکردم اومدی تا اینو از زبون خودم بشنوی مثل یه اقرار و اعتراف ... اما من قول داده ام رو راست باشم. همیشه.

    پس خواهم گفت که من بارها و بارها تو خیالم بهت خیانت کردم.. بارها و بارها دلم خواسته که کسی بود، اینجا.

    و او هر که بود تو نبودی ... گرچه کس دیگری هم نبود.

    نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 9:24 AM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • چن وقتی بود که رفته بودم تو نخش... انگاری بدجوری میپرید ! تا ازش غافل میشم میره یه جا ... هر چن وقت هم که گم میشه و من زابراه ! میدونستم یه مرگشه اما لامصب سوتی نمیداد.

     

     نصف شب که بیخواب شدم، باز دیدم نیس .بیدار موندم تا برگشت.

    منو که دید اصن حسابمم نکرد انگار نه انگار که من صاحابشم ! هویجوری که داشت سوت میزد رفت سر جاش نشست .... گفت ها چیه ؟ باز بی خواب شدی؟

     خیلی کل کل کردیم ، من غر میزدم و اون جفتک پرانی ...

      آخرش قانع که نه ، اما خر شدم که خب اینم راس میگه. واقعا" هیچ غلطی نمیکنه ، فقط سر به هواستو بازیگوش. بچه اس دیگه !

    معامله کردیم که دلم قول بده که یه وخ جایی نره که بندازتم تو دردسر و سوژه خنده ملت نشم  و منم بش قول دادم بیشتر هواشو داشته باشم و انقدر گیر ندم !

     ***

     یه جور غریزی وار نسبت به ذکورکی که حلقه ازدواجشون دستشونه حس اعتماد و امنیت بیشتری دارم ولی این حس در مقابل نسوان برعکسه! بیشتر فاصله میگیرم و احتیاط میکنم ... همه شان کرم زنانگی دارند!

     پ.ن : خانومای محترم ... قبل اینکه لنگه کفشتان را نشانه بروید ، اضافه میکنم که نویسنده از نسوان است !

    نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 12:15 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  • یک –

     

    خیر سرمون اومدیم کلاس آموزشی قاطی آدم بزرگا ! اونوقت من به جای نت برداری دارم این اراجیف رو مینویسم که خب البته فیگور همان است !

    و اما نتیجه کلاس : ذکور با البسه طوسی بسی جذاب ترند و متفاوت تر !

    دو –

    یه هفته از تاریخ تولید این اختر تابناک گذشت اونوقت ما هنوز کادومونو  از این دوست نماها نگرفتیم " حالا خوبه رنگش همونی نیس که سفارششان داده ایم ها !!! " یادم باشه از اینجا که برمیگردم اداره یه جعبه شیرینی براشان بگیرم کوفت کنند تا کادومو به زوررر بگیرم ازشان .

    نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 3:53 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []

  •  خدا جون در جریان هستی که فردا چه خبره ؟ خدایی که یادت هس ؟!

    من به دنیا اومدم تا دنیا منو کم نداشته باشه ، حالا هم که کم نداره لابد حالد هردومون به تره !

    حتما" مامانم اینا کلی ذوق مرگ بودنا ... دلشون خوش بود فک میکردن پخی میشم و  مثل بچه "آدم" بعدنا که بزرگ شدم بهم افتخار میکنن ! خودتم که مکتوب نوشتی ، به به چی درست کردم !

    حالا من که به دنیا اومدم و گذشت اما یه کم مخلفاتشو بیشتر میکردی کلی هممون خوشحال میشدیم .... یه کم این مخمونو زیاد میکردی ، هوشمم میبردی در حد تیم ملی بالا که دیگه خیلی زحمت نکشم و خسته شم ... مثلا" اگه پنج کیلو هم چاق تر بودم که این مامان به آرزوش میرسید کلی خوشحال میشد ، البته اینم از همون نداشتن اشتهاس که احتمالا" به نظرت اضافی بوده ... بعضی وقتام که اعصاب ندارم و زر اضافی میزنم ، این دیگه خیلی نامردی بود که گفتی این اعصاب میخواد چیکار؟ ... خب مثلا" چی میشد من ریلکس بودم و حتی اگه کسی خودشو جررررر میداد تنها عکس العمل شدیدم یه لبخند بود ؟!

     

    خدا بیا و برا تولدم یه حالی به این مردم بده و از اون بالا یه حد خداپسندانه ای برف از آسمون بریزه سرمون ! آخه دلت میاد این همه مردم فقط سگ لرز بزنن بدون هیچی ؟ حالا اونو ولش کن .... این شهردارمون که برا خود شیرینی این همه کیسه شن در رنگ های مختلف چینده تو کوچه و خیابون ... بعد زمستون اینارو کجا بذاره ؟ کلی هم ضایع میشه و بهش میخندن ! تازشم اگه برف نیاد این کارمندای شهرداری باز باید حمالی این کیسه شن هارو کنن و دوباره با دماغای سوخته جمشون کنن !

     

     فقط حالا که قرار شد برف بیاد درست و حسابی باشه ها ! اونجور که ما هم تعطیل شیم هاااا ... نه مثل پارسال که همه تو خونه نشسته بودن و از پشت شیشه در حالیکه دارن قهوه شونو میخورن هرهرهر به ما که  مجبور بودیم بریم سرکار تا چرخ پنچر مملکتو بچرخونیم خندیدن ! تازه به خاطر این از خود گذشتگی اجباری تف هم بهمون ندادن ، اما ما کلی بهشون فوش دادیم! یادت هس که؟ فقط اگه آمار مامان و باباشون کم و زیاد شد دیگه خودت درستش کن که به همه یه اندازه برسه .

     

    خب خداستو قولش .... خودت گفتی اول برا بقیه سفارش کنم که خوشت بیاد و کار منو بذاری تو اولویت ....

     

    اولندش که ما امسال بخصوص در ماه های اخیر و مخصوصا" هفته قبل به شددددت مشغول بشور و بساب گناه مردم بودیم !

    حالا اگه ایشالا همین فردا پس فردا یکی یکی اومدن و دیدی حسابی سفید شدن و لپاشونم گل انداخته بدون کار خودی یوده ! تورو خدا پیش خودت نگرشون دار دیگه اعصاب نمونده به خدا !

     

    دومندش که من اصن نفهمیدم امسال چطوری گذشت و الکی الکی مثلا" یه سال بزرگتر شدم ... کجا ؟؟؟ من که بهم خوش نگذشت اصن ... البته خب بعضی جاهاش خیلی حالی به حولو بود و خودمونو خفه کردیم اما در کنارشم غصه زیاد خوردم حتی اشکمم در اومد... خب بعضی وقتا هویجوری الکی بود اما بعضی وقتا هم خیلی دلیل داشتم ... کلی هم که این بنده هات که فک کردن آدم شدن کفرمو درآوردن ! یادت باشه حال تک تکشونو بگیری !

    خب دوستای توپی هم پیدا کردم که از مدل زیرخاکی گرفته تا جیگرطلا هستن ، و منم دوسشون دارم خیلی!

     

    راستی خدا من حس میکنم یه کم آدم شدم ، یا شایدم از خریتمه که این فکرو میکنم ،نمیدونم ... دیگه دلم برا هیشکی نمیسوزه ، فقط خونواده خودم مهمن و بقیه به جهنم ! یعنی به جهنم که نه ، اما خیلی مثل قبل خودمو براشون به در و دیوار نمیزنم ، آخه میدونی خدا آدما خیلی نمک به حروم شدن ... فقط توقع دارن ... همیشه هم حق با خودشونه ... طلبکارن! به نظر خودم که رفتارم تو اینجور مواقع بهتر شده ، بدم نمیاد از این بیتفاوتی. به نظر تو چی ؟

     

    میگم اینکه من صبرم زیاده خوبه هاااا اما اینکه تو خصوصیات ماه من گذاشتی "کینه ای"هم از اون چیز بداس ! باورت میشه خودمم تعجب میکنم چطوری یکی تو چند دقیقه مثل اشک از چشمم میافته و دیگه غیر قابل تحمل میشه و نمیخوام حتی صداشو بشنوم ، یعنی حتی نفس کشیدنشم میره رو نروم ... لطفا" زحمت بکش تو سال دیگه بهشون بفهمون جلو چشای شهلام نباشن. اینطوری هم من راحت ترم ، هم تو چون هی نمیام عجزولابه کنم که بفرستیشون زیر چرخای کامیون و هی خداخدا کنم که کی میشه من دیگه نبینمشون.

     

    یه چیز خیلــــــــــــــــــــــــی خیاـــــــــــــــــــــی مهم دیگه ، دیگه خودت میدونی که من خیلی "سر شلوغیان" هستم و تا میام کارامو راست و ریس کنم که به بروبچس بزنگمو حال و احوال کنیم معمولا" یه دو ماهی طول میکشه  ... اونوقت منکه نمیرسم هروقت که دلم خواس ببینمشون یا بزنگم ، همش تو دلم باهاشون حرف میزنم و بعدشم که از بس عمیق و تودلی باهاشون حرف میزنم واقعا" فک میکنم باهم حرف زدیم ... به خدا من هروقت میل میگیرم ازشون ، اگه جواب ندم یعنی میخوام "همین الان" بهشون زنگ بزنم اما خب تو که میدونی من "واقعا" همین قصد رو دارم ، حالا اگه شبانه روز فقط بیستو چار ساعته تخصیر من چیه؟ یه خواهشی که داشتم اینه که من اگه تو دلم باهاشون حرف میزنم یه جوری باشه که اونا بشنون ،اصن یه فکر بکر ! نظرت چیه هی تند تند برم تو خوابشون ؟ نترس قول میدم دچار وحشت نشن ! قبول ؟

     

    خدا ... توروخدا یه کاری کن من این امتحان سخته رو هم پاس کنم و ملتی از دستم آرامش پیدا کنن. صواب داره به خدا !

    راستی ، من یه چیز دیگه هم فهمیدم ! که من لکنت پنهان هم داشتم  که با رفتن کلاس فرنگی آشکار شد .... نمیدونم چرا این زبونم هی ریپ میزنه ؟! امشب که خوابیدم ، بفرستش یه تعمیرگاه مجاز که تا صبح درستش کنن ... هر صبح جمبه بچه ها میگن ای ول بریم کلاس به فلانی بخندیم ، آخ جون نوبت فینگیل شد که حرف بزنه !!! پس حکمت این که منو از اون بالا انداختی  وسط ایرون واسه همین زبونم بود ، آهـــااااا ! خدایا شکرت که مامانم اینا از اون خارجکیای غرب زده ی جو گرفته ی از غزه بیخبر نشدن !

     

    خدایا میدونی که من چقد دوس دارم میمون داشته باشم ؟!

    خدایا انقده دلم میخواد صوبا یه کم بیشتر بخوابم !!! فقط پنج دقیقه ، هرروز!

    خدایا خیلی باحال میشد اگه من یه کتابخونه بزرگ داشتم در حد همین شهرکتاب!

    خدایا همیشه گفتن سفر پخته کند خامی .... من میخوام حسابی برشته شم !

    خدایا حواست خیلی به مامان و بابا باشه هاااا ! میدونی هنوز که هنوزه نشده مثل آدم برم بگم دوسشون دارم ... لامصب زبون نمیچرخه! خرم دیگه ! 

    خدایا این خواهر کوچیکه هم سفارشیه ! امروز آخرین امتحانشه ، خودت ناپلئونی با نمره هیفده هیجده پاسش کن بره ... لطفا" برا سال دیگه امتحانشو جابجا کن که برا خریدن کادوم وقت کافی داشته باشه ! .... خدا تورو خدااااااااااا بهش وحی کن تا من چشام گرم خوابه نره سراغ اون کمد من که توش سر بریده قایم کردم ! .... راستی حال این مخابرات خررررررر رو هم بگیر... خسته شدیم والا ... از روزی که براش خط موبایل گرفتیم هی قبضشو اشتباه حساب میکنن وگرنه اگه مثل آدم حساب میکردن فوق فوقش قبضش میشد یک هزارو چهارصدو هفتادوپنج تومن ! و یه تانک مدل پنجاه و هفت هم براش کادو بفرست که با بروبچس برن خیابون گردی خوجال شه خودم میبرم براش اسپرت میکنم :

    چراغاشو از این قاب براقا میندازیم ... دورتا دور در و صندوقشو از این نوارنقره ایا میکشیم ... ضربه گیراشم طلایی ! برا روکش های صندلیشم رنگ قرمز خوبه ... هر چند خودش زرد قناری رو بیشتر دوس داره! ... فقط ضبطش سی دی خور باشه .... این خیلی مهمه !!! از اونا که فقط تیس تیس میکنن !

     

    میگما منکه چیز زیادی نمیخوام ، فقط ... آفرین ! این سه نقطه رو ببینم چطوری پر میکنیااااا !  

     

    خداجون تو که میدونی من هوش و هواس درس و حسابی ندارم ، حالا اگه بعدنا یه چیزی اینجا اضافه کردم دیگه خودت دریاب !

     باتشکر ،

    راستی ما بیسیار ارادتمندیم !

    نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 1:47 PM توسط : فنجون | دسته :
  •    []