حوصله کن ، خواهیم رفت

آرامش به همراهت، مهر بورز و خوشبخت باش

 

                               

یادته اون جامدادی آهنربایی دکمه ای ها؟ تازه بچه پولدارا جامدادیشون خارجی بود و یه عالمه دکمه داشت  اما مشکلش این بود که جای مداداش کوچیک بود. پاک کن های دورنگ پلیکان و اون جوهر پاک کن مزخرفش که خودکار رو پاک نمیکرد و اگه بیشتر فشار میدادی کاغذ رو سوراخ میکرد.تراش گردای شمشیر نشان که خیلی بد بود اما اون تراش فلزی ها محشر بودن. چقدر کل کل داشتیم برای کلکسیون پاک کن. خصوصا پاک کن های میوه ای بودار!!! اون پاک کن که شکل قلم مو بود و سطل رنگش تراش بود یادته؟ سطل و دسته قلم موی مال من قرمز بود!!!!  چقدر دوستش داشتم.

 

امان از اول سال و جلد کردن دفتر. بخصوص دفترهای ۴۰  و ۶۰ برگ مرکز تهیه و توزیع کالا !!!! که باید با خودکار قرمز هم خط کشی میکردیم و اسممون رو روش میچسبوندیم و مینوشتیم دفتر دیکته!!! تازه من برای اسمم مهر داشتم و روی برچسبام مهر میزدم .... بعدا که دفتر خط کشی شده اومد خیلی خوب بود. تازه دفتر جلد سفتا مال درسای مهم بود. مثل ریاضی و علوم. اما باید مواظب میبودیم که وقتی میخوایم کاغذ بکنیم از اونجایی که نخهای دوختش پیدا بود بکنیم. گرچه نخها زود شل میشدن. اما از دفتر منگنه ای ها راحت میشد کاغذ کند. مداد معمولی ها یادته که تهش پاک کن داشت؟ پاک کنش هم سیاه میکرد. چرا میگفتن اگه با اتود بنویسین بدخط میشین؟ این تمرین های خوش نویسی توی کتاب به چه درد میخورد؟ ما که همه رو رج میزدیم!

 

امان از امتحان نقاشی! من که همه ش از روی جلد دفترام عکس میکی موس و دانلداک رو کپی میکردم و با مداد رنگی ۲۴ رنگ لیرا رنگ میکردم و ۲۰ میشدم. مداد رنگی ۶۴ رنگ که خدااااا بود.  من هیچوقت نداشتم. مدادرنگی مقوایی ها یادته که کشویی بود؟؟؟ یه نخ هم داشت که راحت بکشی بیرون. این تراش بزرگا خیلی خوبه که وصل میشدن به میز  و خودش جای آشغال تراش داره. من هنوزم دارم و هروقت تا حالا کنکور داشتم مداد سیاه نرم پررنگم رو با اون تراشیدم. پاک کن از همه بهتر پاک کن های میلان بود که هنوزم هست. همونا که زود نصف میشه و تیکه تیکه میشه. خودکار که همیشه خودکار بیک بود تا وقتی که استدلر اومد. وقتی استدلر اومد دیدیم که واااااااااای. چقدر قرمزش خوش رنگه!!! مثل اون مداد قرمزها که صورتی بود و بالاش یه خط سفید داشت و خیلی خوش رنگ تر از مدادهای سوسماری بود اما راحت پاک نمیشد. و خودکار استدلر خودکار سبز را هم به ما معرفی کرد!!!! اختراع خودکار چهاررنگ هم جزو اختراعات جالب بشر بود و احتمالا نسل ما اولین نسل مشتریان آن!

 

خط کش بیست سانتی های نارنجی که شکل دایره و مربع داشت و بعد هم خط کشهایی که یه عالمه شکل داشتن زیاد شد. یادمه وقتی پلی کپی های ریاضی رو توی دفترم مینوشتم (در حالیکه شماره سوال با خودکار قرمز بود و صورت سوال با خودکار آبی و جواب رو هم با مداد مینوشتم)  جاخالی های توی مسئله هایی که باید علامت بزرگتر و کوچیکتر میذاشتیم که معمولا مربع و دایره بودن رو همه رو با شابلون میکشیدم که دفترم قشنگ باشه!!! تازه زیر مطلبهای مهم کتاب رو هم با خط کش خط میکشیدم !

 

خط کش تاشو یادته؟ میزدیم رو دستمون و عین دستبند میشد؟؟؟ کیف کوله پشتی ها چی؟ اونایی که یه ساعت گنده روش داشت؟ پودرای رنگی که بچه میاوردن و کف دسته بقیه میریختن و وقتی همه لیس میزدن زبونشون رنگی میشد؟ آلاسکا ها و یخمکها (که بعدا نوشمک اومد) و بستنی های کیم دستفروش های دم مدرسه که معلم بهداشتها همیشه میگفتن اینا کثیفه!

 

می بینی؟ چقدر زیادن این خاطرات مشترک ما!!! مایی که زمانمون تنها بیسکویت موجود بیسکویت مادر بود و بعدا پتی بور بهش اضافه شد! شکلات خمیر دندونیهای باربی جزو آرزوهامون بود و آدامس جرقه ای جایزه یه نمره خوب توی امتحانات!!!

 

تو چی یادته؟ تو هم بگو....

 

راستی

 

یادته اون موقع ها بزرگترین دغدغه فکریمون چی بود؟ سوالی که اگه جوابش رو پیدا میکردیم انگار دنیار رو بهمون داده بودن.....

 

یه کم فکر کن

 

اسم کوچیک خانوم معلممون!

پ.ن : اینم با میل گرفتمش !  

 پ.ن : جسارتا" ایمیلمو هم گذاشتم .. فقط مشکل اینجاست که خودم تو صفحه وبلاگ پیداش نمیکنم ! اگه شوما دیدین چشمو دلتون روشن !

پ.ن : آخ جونمیییی جوووووووون ! بالاخره تموم شد و عید شد ! دیشب به مناسبت رویت ماه به مدت نیم ساعت مراسم پایکوبی به سبک ترکی و شمالی و عربی و کردی و خردادیانی بطور افتخاری در حضور مامان و بابا داشتم ، مجانی !

خواهر کوچیکه شانس بزرگی رو از دست دادی که نبودی خونه !

پ.ن : حالا که خوردن آزاده اصن گشنه ام نمیشه ، انگار نه انگار که دیروز ده دقیقه تمام زل زده بودم به یه عکس کیک شوکلاتی !

پ.ن : اصن خوشم میاد هی بعدا" نبشت بذارم !

پ.ن : کسی اعتراض داره ؟

پ.ن : به خودم ...حالا که بعد نود و بوغی یکی مارو به بازی وبلاگی دعوت کرد انقد جواب نده تا دیگه حتی نخودی هم بازیت ندن ! آدم باش ! ... به خودم : چشم !  به بهزاد : به اجدادم قسم هی یادم میره ! :)

پ.ن : اینم یه پ.ن دیگه چون دلم میخواد زور بگم  ... هر چند دور بازوم بیست سانته !

پ.ن : بیست سانت هم برا خودش عددیه ها !

پ.ن : کی بود کفش پرت کرد تو مانیتور ؟

پ.ن : اعتراض کنی بازم مینویسما !

پ.ن: آقا مدیر این بلاگفا کیه ؟ من اعصاب مصاب ندارماااا ؟ بابا چرا دق میدین جوون مردمو ؟ اصن میدونی این وقتی که هی باید صفحه رو رفرش میکردم تا شاید بیاد بالا ، میشد چقد برای وطنم مفید باشم ؟؟ هان این چه وضعشه ؟ میزنم وبلاگمو میپوکونما !

پ.ن : ۱۳ تا بعدا" نبشت شگون نداشت ، یه وخ دیدی این آقا مدیره زد وبلاگمو هیتلر کرد ! شانس نداریم که !  آقا مدیر عید شومام مبارک ! عیدی ما یادت نره !

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 1:40 PM توسط فنجون|


آخرين مطالب
» 527.تا یادم نرود
» 526.استانبول نامه
» 525. فنجون مامان میشود و پرتقال فروش عمه :))
» 524. چون آب روان میگذرد ...
» 523. کمی سرخوشانه
» میخواهم در دلت، چراغی از امید روشن کنم.
» 552.آدمها می آیند و میروند...
» 551.عروس خانوم جهیزیه چی آوردن؟؟
» 550.برای تو! که شبهای قدر ، قَدرَت را بیشتر میدانم.
» 549. خوشبختی همین ثانیه هاست که میگذرد ...

Design By : Pichak