حوصله کن ، خواهیم رفت

آرامش به همراهت، مهر بورز و خوشبخت باش

طبق برنامه ریزی چهارشنبه هفته قبل قرار بود برم ابروهامو اصلاح کنم و لباسم رو از خیاط بگیرم که دوتا از دوستامون هم اومدن کمک برای تهیه اردو ها و تا ساعت ده شب مشغول بودیم ... بعدش هم چون یخچال من داشت میترکید رفتیم سالن و یه سری از وسایل رو گذاشتیم تو یخچال اونجا.

روز پنج شنبه میکردم اصلن به لیست بلند بالای کارهام فکر نکنم ... لیست خرید های باقیمانده ، تهیه ژله خورده شیشه، وقت آرایشگاه برای ابرو ، تحویل لباس، دوش، وقت آرایشگاه برای درست کردن موها و دوست جانم که قرار بود برای میهمانی من از اصفهان بیاد تهران ومن میخواستم برم از ترمینال بیارمش و در نهایت گرفتن کادوی پرتقالی. ... با کلی بدو بدو من به تمام کارهام رسیدم و ساعت هفت رفتیم سالن.

اینجا دلم میخواد بگم که دوستان واقعی همه جا میدرخشند ... همین نازی، با اینکه میدونستم مشکل مرخصی داره و خب مسیرهم خیلی نزدیک نیست، شاید کسی رو هم تو مهمونی نمیشناخت، اما مثل همیشه با یه تلفن اومد و حسابی شرمندم کرد.

میهمانی پنج شنبه معرکه بود!

از قبل قراربود کشک بادمجون و ته چین رو از بیرون بگیریم و یه سری چیزها رو هم سفارش بدیم یه خانومی که دستپختش خیلی خوبه و تمیزه برامون بپزه که همون هفته همسرش رفت بیمارستان و دوستان همیشه در صحنه مسئولیت اون قسمت رو با کمی تعدیل بعهده گرفتند ... همون اول مهمونی دیدم چندتا از پسرها، سوسیس بندری به دست و خنده به لب اومدند، یکی از پسرها هم به اتفاق مامانش یک عالمه سالاد ماکارونی درست کرده بود، یعنی به مامانش گفته بود مهمونی خودمه و میخوام به بچه ها صور بدم ;)

دی جی جان، سنگ تموم گذاشت و حتی پنج دقیقه هم به ما و خودش آنتراک نداد و یکسره مشغول بود، وقتی آخر شب ازش تشکر کردم گفت مهمون هاتون خیلی خوب بودن و با همه چی میرقصیدن و من ازشون انرژی میگرفتم ... باورتون بشود یا نه، ساعت یک تقریبا" اکثر میهمان ها رفته بودند و ایشان همچنان سنگر رو حفظ کرده بود و آهنگ های خاطره انگیز ابی و قمیشی برامون میزاشت :))) تنها اشکال این بود که من صدای بلند رو دوست ندارم و صدا خیلی زیاد بود و اصلا" نمیشد با میهمان ها معاشرت کلامی داشته باشیم ... رقص نور هم گاهی کلافه ام میکرد و خیلی اتفاقی چراغها روشن میشد و یهو همه میگفتن : ای بابااااااااا :))))

ساعت شام هم نداشتیم وتمام مدت میز رو شارژ میکردیم و هرکی هر زمان که دلش میخواست میرفت از خودش پذیرایی میکرد... که برخلاف تصورم خیلی خوب بود ولی اگه سن مهمونا بالا باشه نمیشه ساعت شام نداشت.

مراسم باز کردن کادو و  کیک بری هم نداشتیم! کادوها رو هم فرداش رفتیم با بقیه وسایل از سالن برداشتیم، بنابراین خواهر کوچیکه هرچی کادوی خانمانه و مردانه بود رو برای خودش برداشت و هرچی کادوی وسایل خونه بود رو داد به ما! حالا یکی یکی باید نشونی بدم که شااااید بهمون پس بده! کادوهای پرتقال فروش رو هم کشیده بالا که برای مناسبت های بعدی کادو بده ... نامرد! 

اینم هدیه پرتقالی جان:

اخیرا" علاقه عجیبی به پرنده و فرشته ها پیدا کردم و حسابی سوپرایز شدم.

همینطور که تو کادو ها سرک میکشیدم گفتم فلانی برای ما یک نوشیدنی شیواز آورده و اصلآ" خودم تحویل گرفتم و اونو بهم پس بده ... آقا خیلی خوش گذشت اون موقع: چشای بچه ها گرد شده بود و اول که باور نمیکردند بعد که دیدن من خیلی هم جدی ام، یک گروه تجسس وایبری تشکیل دادن و کلی سوژه خنده بود برام .... دهانت را میبویند مبادا که شیواز را سرکشیده ای ! :))))

بعدشم این شبهه بوجود اومد که نکنه وسط مهمونی یکی کشف اش کرده و داده به مسئول مربوطه و مهمونا حالشو بردن :))))

شب وقتی دوستمون زنگ زد برای تشکر براش داستان رو تعریف کردم و اونم که پایه، زنگ زد به خواهر کوچیکه که: عطرت رو دوست داشتی؟ خواهر کوچیکه گفته: عه! لیدی گاگا رو تو برام آوردی؟ اونم گفته: به جان خودم همین الان از تو شنیدم اونم عطر داره، من برات شنل آوردم و شیواز هم واسه تولد پرتقالی .. اصلا" وقتی تحویل دادم تاکید کردم که اون مال توئه، اگه جابجا شده اشکال نداره بعدا" برای فنجون اینا دوباره میخرم.... آخ جاااانمی یعنی خواهر کوچیکه همچین رفته بود سرکار و فکرش مشغول شده بود که نگو، خیلی خوش گذشت ... جگرم حال اومد اصلا!

فردای مهمونی هم چندتا از بچه ها که از صبح اومدن سالن واسه جمع کردن وسایل، اومدن خونمون و قسمت اعظم غذاهای باقیمانده هم تناول گردید و حسابی خوش گذشت ... اصلن این جمع ها خودمونی و شاد از نعمت ها بزرگ این روزگارند.

یکی از دوستای پرتقال فروش هم خنگ الله به همسرش گفته بود یه مهمونی خیلی رسمیه که همه ی همکارها با همسرشون میان، بدبخت هم با مانتو اومده بود و درست وقتی رسیدن که اوج مهمونی بود و همه وسط بودن، طفلک خانومش خیلی خجالت کشید و اصلا" پیش بینی همچین مهمونی ای رو نکرده بود ... یکی دوساعتی معذب نشستن و بعد هم با کلی عذرخواهی رفتن ... در اینجا فقط میتونم بگم که خدا به داد شوهرش برسه، روحش شاد و یادش گرامی :))))

آخرهای مهمونی یکی از دخترا اومد سراغم که مانتوی من نیست ....  گفتم یا ابلفضل مانتوی اینو از کجا پیدا کنم من؟! رفتیم رختکن و پرسیدم مانتوت چه رنگیه؟ گفت: مشکی ... همینطور که یکی یکی مانتو ها رو میگشتم گفتم شاید این تو حال خودش نیست و مانتو ها رو خوب نگشته، برای تست یه مانتوی قهوه ای نشونش دادم که: اینه؟ گفت: این که قهوه ایه ... :)))  و در نهایت از زیر یه مانتوی دیگه کشف اش کردم!

خیلی با خواهر کوچیکه فکر کردیم که رئیس جون اینا رو برای تولد دعوت کنیم یا نه، اما همش میترسیدیم مهمونی خوب پیش نره و شرمنده بشیم، واسه همین اصلا" صداشو در نیاوردیم و هیچ کدوم از دوستان مشترک رو هم دعوت نکردیم ( البته تو مهمونی حسابی پشیمون شدیم که چرا نگفتیم بهشون!) صبح مامان ِ رئیس جون زنگ زد تبریک گفت و اینکه دیروز هم مشغول مهمونی بودین و گوشی هاتون در دسترس نبود! بعله ... از خودی گل خورده بودیم! بابا جان به رئیس جون گزارش داده و مامان جان هم زنگ زده به مامان ِ رئیس جون که همش میترسم بریزن بگیرنشون و اونم گفته: نگران نباش کاری ندارن، سند میزاریم درشون میاریم :)))

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 7:54 AM توسط فنجون|

به مناسبت اولین سالگرد ازدواج به قلم پرتقال فروش:
 
يكسال گذشت و چه تند گذشت و فهميدم دغدغه هاي قبل از ازدواج چقدر زود ميتونه فراموش شه.
حالا كه يه سال گذشته ياد گرفتم زندگي انقدرها هم كه ميگفتن سخت نبود. فقط كافيه عاشق باشي و عاقلانه رفتار كني، بقيه اش خود به خود حل ميشه. 
حالا كه يه سال گذشته فهميدم ظرفها رو نبايد بذاري فردا بشوري دندون در مياره. 
حالا كه يه سال گذشته فهميدم پدر زن و مادر زن خوب واقعا نعمت بزرگيه. خواهر زن كه جايه خودشو داره.
حالا كه يه سال گذشته فهميدم لقمه محبت* واقعا اسم با مسمايي داره. در حد گردنبند جواهر تاثير گذاري داره.
حالا كه يه سال گذشته فهميدم خيلي نبايد براي خريد خونه وسواس به خرج بدي فقط كافيه فول امكانات باشه، طبقه اول نباشه، طاهرخاني و نوزدهم صرافها و بيست و دوم علامه و كوهستان و تربيت معلم و خيابوناي پايين كانال گيشا و چارراه سوم به بعد خيابونهاي فرد گيشا نباشه و با پول ما هم جور باشه!
حالا كه يه سال گذشته فهميدم زيادي زندگي رو سخت مي گرفتيم.
حالا كه يه سال گذشته فهميدم تو پاگشا بايد در كنار كادو به عروس دوماد غذا بدي ببرن. خوشحال ميشن در حد لاليگا.
حالا كه يه سال گذشته فهميدم نبايد بذاري قهر پاشو وارد زندگيت كنه. از دم در بايد كيشتش كني.
حالا كه يه سال گذشته فهميدم دوست خوب و خونواده خوب ميتونن رابطه ها را خوبتر كنن.
حالا كه يه سال گذشته فهميدم اگه از اول انباري درست نچيني تا ثريا ميرود ديوار كج.**
حالا كه يه سال گذشته فهميدم اگه اقتصاد نميخوندم ترجيح ميدادم آشپز شم. استعدادشو دارم.
حالا كه يه سال گذشته فهميدم چقدر بده پدر مادرا پير ميشن، عمل جراحي ميكنن، درد ميكشن و تو هيچ كاري نميتوني بكني.
حالا كه يه سال گذشته فهميدم چرا مامانا مواد تاريخ گذشته رو ميدادن باباها بخورن. پولشو دادن سخته بندازن دور.***
حالا كه يه سال گذشته فهميدم آدم باس دلش جوون باشه سن كه مهم نيس.
حالا كه يه سال گذشته فهميدم ميشه احساس آرامش كرد. اگه اين تز بذاره.
 
توضیح نوشت:
پرتقال فروش اینجا رو نمیخونه.
 
* لقمه محبت: لقمه های صبحانه ای که به زور پرتقال فروش رو بیدار میکنم تا برام بگیره و باخودم بیارم اداره ، قبلا" هم بابا جان زحمتش رو میکشید.
** آقا روز اول همینجوری انباری رو چیده و حالا خیلی همت میخواد که همه رو بریزه بیرون از نو مرتب بچینه ... البته که من تا امروز یکبار هم نرفتم انباری به نظرم این محیط کاملا" مردونه میباشد :))
*** مواد شبهه دار از نظر تاریخ انقضا رو میدم آقای خانه تناول نمایند،والا چیزیش هم نشده تا حالا :))
نوشته شده در یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 9:26 AM توسط فنجون|

هیچ کسی از تعریف و تمجید بدش نمیاد و منم وقتی میبینم از نظر تعدادی از خواننده های اینجا دختر موفقی هستم که تو کارم پیشرفت کردم خب ذوق میکنم اما بنظرم میرسه برداشت عده ای اشتباهه و برای همین تصمیم گرفتم کمی از کارم براتون بگم که ممکنه به کارتون بیاد و فکر نکنید همیشه همه چی گل و بلبله :)

زندگی کاری ِ من دو بخشه ... یکی یه کار رسمی و اداری و خشک ، با کلی افراد نه چندان دلچسب و صادق و آینده ای که من توش پیشرفتی نمیبینم  که با وجود دوستانی که دارم قابل تحمل میشه.

یکی کار شرکت، یه کار در عین حال متنوع و بسیار پر مسئولیت و گسترده که باید یک تنه با همه مسائل روبرو بشم، خیلی ها از دور که میبینند فکر میکنند من یه کار مدیریتی ساده دارم، که تایم کاری دست خودمه و پرسنلی دارم که کارها رو بهشون بسپارم و کلا" همه چی کویت هست!

و اما اون روی سکه، باید تنهایی از پس همه مشکلات بر بیام، کنترل یه دفتر از راه دور اصلا" ساده نیست، از درگیری های پرسنل ها، استخدام و اخراج ها، تا کنترل گزارشات فروش و پشتیبانی و سفارش موجودی کالا گزارش انبار و پیگیری وصول مطالبات و امور بانکی و سرکشی های مستمر و انجام کارهای نمایشگاه ها و در کنار همه ی این ها هماهنگی کامل با دفتر تهران ....

رئیس جون یه روز خیلی رک و صریح گفت: ببین من اصلا" کاری با دفتر دبی و کارهایی که انجام میدی ندارم ... اما اگه کوچکترین مشکلی پیش بیاد، من تورو میشناسم!

این یعنی در عین حال که باهم دوست هستیم و رفت و آمد خانوادگی داریم، تو کار اصلا" تعارف نداریم.

حسابهای بانکی شرکتهایی که ملیت ایرانی دارند کاملا" زیر ذره بین هست و من باید شیش دنگ حواسم رو جمع کنم که بخاطر تحریم ها حسابمون بسته نشه و تراکنش های بالا نره تو چشم بازرسین بانک ...

حواله های بانکی خیلی درشتی که میزنم، اگه فقط یه عدد، یا حرفش جابجا باشه پول از حساب خارج میشه و دستم به هیچ کجا بند نیست ... این حواله ها بخصوص اگه مربوط به دفتر تهران باشه هیچ تایم خاصی ندارند، پیش اومده من تو راه مسافرت مجبور شدم بزنم کنار جاده، چمدونم رو بریزم بیرون و دستگاهی که باهاش وارد بانک میشم (Token ) رو پیدا کنم و حواله رو بزنم! یا مثلا" به اینترنت دسترسی ندارم و تلفن پشت تلفن و گاهی خود رئیس جون خیلی عصبانی بهم زنگ میزنه و فکر میکنه عمدا" دارم کار رو به تاخیر میندازم ...

خیلی وقت ها لازم دارم حتما" با رئیس جون صحبت کنم و نظرش رو در مورد یک مورد خاص بپرسم و اصلا" در دسترس نیست و باید حسابی فکر کنم که چه تصمیمی بگیرم که بعدا" بخاطرش بازخواست نشم.

مجبورم ورود و خروج پرسنل رو غیر مستفیم کنترل کنم، صبح یا عصر به بهانه های مختلف زنگ بزنم شرکت و ببینم کی هست و کی نیست و بعدا" کنترل کنم که تو گزارش آخر ماهش چه ساعتی رو نوشته.

خیلی پیش میاد نقدینگی ما به مشکل میخوره و من مجبورم جیب به جیب کنم که فقط چک هام پاس بشن ... و یا گاهی خیلی لب مرزی پرداخت هام انجام میشن و استرسی که دارم حسابی خسته ام میکنه.

باید همزمان که به پرسنل اونجا نشون میدادم بهشون اعتماد دارم بعضی مواقع خیلی سفت و سخت برخورد کنم که احساس نکنن اینجا خونه ی خاله اس، کم کم هزینه های قابل جبران ِ کنترل از راه دور رو یاد گرفتم و یه مسائلی رو زیر سیبیلی رد کردم ...

مجبورم قوانین پرسنلی و استخدام دولت امارات رو از هرجای ممکن بپرسم تا پرسنل سرم کلاه نزارن.

مشکلات پرسنلی شرکتهای چند ملیتی خیلی بیشتر از بقیه شرکتهاست، مثلا" این وسط ایمیل میگیرم که فلانی ، صبح ها به من سلام نمیکنه و خیلی بی ادبه و من نمیخوام باهاش کار کنم! یا مثلا" فلان نیروی شرکت انگار حموم نمیره و خیلی بو میده!بعضی از ملیت ها بخاطر غذایی که میخورند واقعا" بدنشون بوی بدی میده و خودم وقتی باهاشون تو فضای بخصوص بسته هستم، با دهن نفس میکشم ...

گاهی مجبورم  وسط تمام کارها و دغدغه هایی که دارم برم سرکشی و برگردم، جلسه های فشورده داشته باشم و یه سری مسائل رو رندوم کنترل کنم. ... و این شاید از نظر دیگران یه سفر تفریحی به چشم بیاد!

با توجه به اینکه حسابهای بانکی اینترنتی جابجا میشن، مثل این میمونه که من تمام مدت چکهای سفید امضا دارم و کسی هم جز خودم موجودی بانکی رو نمیدونه، این مسئولیت اخلاقی منو خیلی سنگین میکنه و باید خیلی حواسم رو جمع کنم که به قول خودمون سوتی ندم.

گاهی در مواقع خیلی ضروری باید همون لحظه بچه ها برن بانک ، بعد طرف برای خودش فکر میکرده اول بره یه کار دیگه  رو انجام بده و بعد سر فرصت بره بانک، اونوقت همینطور که ما خوشحال منتظریم اون کار انجام بشه، زنگ میزنن بهم که ببخشید بانک بسته شده! یا راننده شرکت با تاخیر رفته مهمون ویژه امونو از فرودگاه برداره ....اونوقت نه دستم بهشون میرسه که یقه اشونو بگیرم نه کاری میتونم انجام بدم، فقط باید رو خودم مسلط باشم و به نحو مقتضی  پاسخگو باشم :))))

مسائلی که براتون گفتم فقط یه کوچولو از کارهای منه ... اما من کارم رو دوست دارم و از این چلنج هایی که برام پیش میاد لذت میبرم ...تلاش میکنم با وجدان کار کنم و اگه اشتباهی انجام بدم، باید تبعاتش رو بپذیرم.

باید قبول کنم که چون دو تا شغل دارم، بعضی شب ها مجبورم ساعت هشت و نه شب برم خونه ... و فکرم بیشتر مواقع مشغول باشه.

خب حالا که کمی از کارم براتون گفتم ، بد نیست که یه خلاصه ای هم بگم از دود چراغهایی که خوردم و چی شد که به اینجا رسیدم.

سال دوم دانشگاه که رفتم سرکار تا شیش ماه کارآموزی کردم و اون زمان حتی یه صندلی نداشتم و رسما" آواره بودم ... بعد که استخدام شدم و کار دفتر دبی افتاد گردنم تازه فهمیدم کار یعنی چی. تو رشته حسابداری، واقعا" فقط درس اصول حسابداری یک به دردم خورد و بقیه مسائل رو باید خودم جستجو میکردم و مطالعه میکردم ... مدیر مالی شرکت همکاری نمیکرد و باید کلی منت اش رو میکشیدم که راهنمایی ام کنه .... منی که هیچ تجربه ای از بستن حسابهای مالی نداشتم برای اینکه یک بیس مناسب برای کارهام داشته باشم مجبور شدم حسابهای سه سال مالی رو یکجا ببندم.

ماه های اول بدون استثنا تا ساعت ده و دوازده شب سرکار بودم تا بتونم کارها رو نظم بدم و باید بگم وقتی کار رو تحویل گرفتم کارها هیچ نظمی نداشتند و برای اولین چیزها باید برنامه ریزی میکردم... اما نق نزدم!  تو این مدت بدون اینکه متوجه باشم بقیه حواسشون به من و کارهام بود و رئیس جون هم آمارم رو داشت و میدید دارم بیش از حد توانم تلاش میکنم.

روزهایی که دانشجو بودم کارهامو به روز میکردم بعد ساعت پنج مستقیم میرفتم ترمینال تا با اتوبوس برم به شهری که توش درس میخوندم ... روزی هم که کلاسم تموم میشد از دانشگاه مستقیم میرفتم ترمینال و بعد برمیگشتم تهران ... خیلی وقتی ها نصف شب یا حتی صبح زود میرسیدم تهران و بعدش به جای خواب، راس ساعت نه میرفتم سرکارم و دوباره چون تو شرکت نبودم حداقل دو روز کارهام عقب میافتاد و تا به روز میشدن باید میرفتم دانشگاه .... خوشبختانه یا بدبختانه اهل غیبت سر کلاس نیستم واگرنه خیلی ها به هوای کارمند بودن کلاسهای دانشگاه رو میپیچوندن ...

اون موقع مدیر داخلی شرکت دبی یه آقای عرب به اسم بلال بود که اصلا" کسی جز خودش رو قبول نداشت و اونوقت من ِ نیمچه باید خودمو بهش ثابت میکردم و مجبورش میکردم بهم جواب پس بده و گزارش عملکردش رو برام بفرسته، تو میدون تنها بودم و خیلی اذیت میشدم... روز اول که براش ایمیل فرستادم، هیچ جوابی بهم نداد ، رئیس جون گفت بهش زنگ بزن و بگو تا شب باید جواب ایمیل های منو بفرستی .... اینجا یک پرانتز باز کنم که من بخاطر پیشینه زبانی که داشتم یک اعتماد بنفس خفنی در زبان داشتم و بدووو بهش زنگ زدم ، وقتی تلفن رو جواب داد دیدم یا ابلفضل! تمام اون اعتماد بنفس کاذب بوده و هیچی از حرف هاش نمیفهمم ... مطلقا" هیچی ، تلفن رو دایورت کردم رو تلفن یکی دیگه از همکارها که حرفهاشو به اون بزنه و اون برام ترجمه کنه ... بعد لامصب بلال هیچی به اون نگفته بود و فقط حال و احوال کرده بود و گفته بود نمیدونم چرا منو به شما وصل کردن!

چه اشک ها که از دستش نریختم و بعدا" فهمیدم از راه رفاقت راحت تر به اهدافم میرسم، خب چون پرداخت ها دست من بود یه ابزاری هم داشتم که در مواقع لزوم ازش استفاده کنم و مثلا" تا گزارشی که منتظرش بودم رو تحویل نمیداد،حقوقش رو پرداخت نمیکردم  و کم کم، کم کم رفیق شدیم و حتی وقتی از شرکتمون رفت و شد رقیبمون! هم هنوز باهم دوستیم.

اعتماد به نفسم که دود هوا شده بود و از بین رفته بود ولی دیدم چاره ای ندارم، راه ارتباطیم بیشتر از طریق ایمیل و چت بود چون زمان چت هم فرصت فکر کردن داشتم و هم اگه چیزی رو نمیدونستم میتونستم از دیکشنری ببینم راحت ترین راه بود .... چت های طولانی باعث شد دایره لغاتم بزرگتر بشه، گرامرهای نوشتاریم اصلاح بشن و یه خورده راه بیافتم... سری اولی که اومد ایران یکی از بچه ها مترجم من بود و من از اینکه نمیتونستم خودم حرف هامو بزنم خیلی حرص میخوردم ، سری اولی هم که رفتیم دبی خود رئیس جون مترجم من شد و بعد دیگه من بودم و خودم ... باید از پسش بر میومدم... یاد گرفتم به وقتی کسی سریع صحبت میکنه بهش بگم که آهسته تر حرف بزنه و اگه معنی کلمه ای رو نمیفهمم ازش بپرسم و خجالت نکشم. (البته الانم خیلی عالی نیستم ولی دیگه بخاطر اون اعتماد بنفسی که به زور رئیس جون پیدا کردم، میتونم براحتی ارتباط برقرار کنم و کارهامو انجام بدم ) خلاصه راه های مختلفی رو امتحان کردم تا بتونم به چیزی که میخوام برسم.

بعد که به استخدام اداره دراومدم با گریه میومدم اداره و باید میپذیرفتم آینده شغلی- مالی اداره خیلی بیشتر از شرکت هست ...

مصاحبه اداره خیلی سخت بود  ... بعدا" فهمیدم اون آقای دیوونه ای که کنارم نشسته و با دماغش خودکار روی میز رو هل میده اینور و اونور، در واقع روانشناس بوده و میخواسته ببینه من عصبی میشم یا تمرکزم رو از دست میدم یا نه ... کلی سوال و جواب شدم و بعد که گفتم تو شرکتی که کار میکنم یاد گرفتم مشتری تا زمانی که در چارچوب سازمان خدمات میخواد، رئیس پرسنل هست ، شد کارت برنده ی من و استخدام شدم!

با کلی اصرار رئیس جون رو راضی کردم اجازه بده من شرکت رو بصورت پارت تایم انجام بدم ، روزی که رفتم باهاش صحبت کنم بهم گفت تو وقتی دو جا کار میکنی فکرت همزمان دو جا باید مشغول باشه و این راحت نیست ... بعد هفت سال میفهمم حرفش کاملا" درست بود ... اما سختی هایی که سر راهم بود رو پذیرفتم و اجازه ندادم کاری که دوستش داشتم رو از دست بدم.

از بس خیلی هاتون ازم در مورد کار و پیشرفتی که بنظر میاد پرسیده بودین گفتم در موردش یک پست کامل بنویسم، تا هم کنجکاوی بعضیا برطرف بشه و هم کسانی که واقعا" میخوان چیزی یاد بگیرن، ازش استفاده کنن.

*

شاید انتخاب من تو شرکت همراه با شانس بوده ولی ایمان دارم که اگه هنوز اونجا مشغول بکار هستم و عزت و احترام خودمو دارم بخاطر زحمتی هست که برای کارم داشته ام.

در مورد مصاحبه شغلی، حقیقت اینه که شما کلا" چند دقیقه فرصت دارید که مصاحبه شونده رو تحت تاثیر خودتون قرار بدین و نشون بدین که عرضه و انگیزه انجام کار رو دارید.

افرادی که میخوان تو یک فیلد مشخص کار کنن، خیلی با انگیزه تر از افرادی هستن که میگن "فقط میخوام استخدام بشم" هستن و اینا از چشم فرد مصاحبه کننده دور نمیمونه.

رزومه شما بسیار مهم هست، فونت نوشته ها رو رسمی انتخاب کنید، نمونه روزمه افراد رو تو اینترنت ببینید و یاد بگیرید که چطوری باید بصورت خلاصه خودتون رو تعریف کنید. بسته به جایی که دارید میرید کجا ها رو بیشتر توضیح بدین و کجا ها رو کمتر.

لطفا" تو رزومه اتون دروغ ننویسید، چون وقتی مشخص میشه نظر مجموعه به شما عوض میشه، مثلا" یکی میاد مینویسه سطح زبان انگلیسی متوسط بعد حتی نمیتونه خودش رو درست به انگلیسی معرفی کنه!

لباس رسمی ای که برای مصاحبه میپوشید ، مدل نشستن و حرف زدن چیزایی هست که باید در موردش مطالعه کنید و الان یه عالمه رفرنس تو اینترنت هست. مدل لباس با توجه به مکان مصاحبه خیلی مهمه مثلا" وقتی اداره دولتی هست، لاک نداشته باشید یا اگه آقا هستین شلوار جین نپوشین. اگرم که نمیتونین این موارد رو بپذیرید تکلیف خودتون رو همون اول با خودتون مشخص کنید.

اگه دستتون زیاد عرق میکنه، حواستون باشه با فرد مصاحبه کننده دست ندین. کفش هاتون باید همیشه واکس زده باشه.

به موقع سر جلسه مصاحبه حاضر بشین و حتی کمی زودتر اینکه شما پشت در منتظر مصاحبه باشید خیلی بهتر از اینه که مصاحبه کننده منتظر شما باشه.... موبایلتون خاموش باشه و نه حتی سایلنت که صدای ویبره اش تمرکز شما رو ازتون بگیره ... من به شخصه کسی که حین مصاحبه تلفنش هی زنگ بخوره و اون هی ریجکت کنه رو رد میکنم، چون به نظرم این شخص بلد نیست حتی خودشو مدیریت کنه.

خودتون رو بگذارید به جای مدیر مجموعه، صادقانه فکر کنید که شما چه قابلیت ویژه ای دارید که بخواد شما رو استخدام کنه ؟ و اگه تو خودتون ویژگی بارزی نمیبینید، یعنی یک قدم از افرادی که در توهم به سرمیبرن جلو هستین ... پس باید به خودتون زحمت بدین و دانش بیشتری کسب کنید.

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعت 12:44 PM توسط فنجون|


آخرين مطالب
» 536.رقص و شادی! خوش میگذره؟ بعــــله!
» 535. یکساله شدیم :)
» 534. زندگی کاری ِ من.
» 533.شنبه، یک شنبه :)))
» 532.اگه میتونم تصورش کنم، پس حتما" میتونم انجامش بدم!
» 531. آشتی مامان با تکنولوژِی تاچ
» 530.بازی! کودکی خودتون رو نقاشی کنید.
» 529. مهارت انتقاد کردن و انتقاد پذیری
» 528.ماشین مشتی ممدلی نه چرخ داره نه صندلی
» 527.تا یادم نرود

Design By : Pichak