حوصله کن ، خواهیم رفت

آرامش به همراهت، مهر بورز و خوشبخت باش

نگران بودم که کارگزار بورسی زبون نفهم کارهایم را درست انجام نمیدهد و نمیفهمد من برای قرارداد خونه خیلی خیلی کم وقت دارم و کارهایش را نصفه و نیمه انجام میدهد و من هی به در بسته میخورم ... که عصبی بودم از بی ادب بودنش ...

کلافه بودم که مشق های دانشگاهم مانده است و باید این ترم درسم را تمام کنم و اصلا" چرا تمام نمیشود این بدو بدو ها ؟

خسته بودم از کاغذ بازی و تلفن بازی و هی یادم میامد وقت دارد از دست میرود و هی بی خودکی به پرتقالی بهانه میگرفتم.

زوم کرده بودم روی حساب بانکی ام که تمام موجودی اش به هر دلیل موقتا" به حساب های مختلف رفته بود و این ماه قسط هایمان عقب میافتاد.

نگران سلامتی ام بودم و از اینکه اونو با مامان در میون گذاشته بودم و حالا همه نگران بودیم پشیمون بودم ... و باید که میرفتم برای آزمایش و چک آپ.

چشمم به تقویم افتاد و یادم آمد که تولد یکی از دوستانم نزدیکه ... رفتم برای کادو با یکی از دوستان نزدیکش مشورت کنم که یهووووووووووووو تمام خوشی و شوق و امید ریخت توی دلم!  روزم ساخته شد ... نگرانی ها رفت و شوق آمد.

این دوست جان، با آن یکی همکار جان ازدواج کرده اند و بخاطر فرار از حاشیه های اداری صدایش را در نیاورده اند و من چقدر زیاد هر دویشان را دوست دارم ... که چقدر برازنده ی هم هستند.

هی راه میرفتم و هی برای خودم شعر میخواندم و کیف میکردم که من را انقدر دوست و امین دانسته اند که شریک رازشان شده ام ...

بعد جواب درخواست انتقالی ام آمد ... همان که مدیر آن واحد گفته بود از بیرون نیرو میگیرد و تازه اگر هم از خود سازمان نیرو بگیرد حتما" آقا خواهد بود! و من ییهو انتخاب شده بودم.... بیشعوری مدیرم این بار بکار آمد وهیچ نپرسید چرا میروی؟ که میدانستم اگر بروم دهانم باز میشود و ممکن است بگویم آنچه را که نباید ... البته که برای جانشین شرط و شروط های مسخره ای گذاشت که از او بعید نبود و این یعنی من میتوانم و میخواهم اذیت ات کنم! و من اجبارا" یاد گرفته ام صبوری را تمرین کنم.

که دکتر فلانی که باید پای ِ برگه ام امضا میزد، پدرم را میشناخت و قبل از خودم حال ِ گلو و صدایش را پرسید و من سرم را بالاتر گرفتم که پدرم باعث افتخار و سربلندی من است.

به یمن شنیدن آن خبر ِ خوش، این را هم به فال نیک گرفتم و بر ترسم از تغییر غلبه کردم.

شب رفتم شهروند تا برای خودم مسواک و پاستیل جایزه بخرم .... یک انسان ِ بیشعور جای ِ پارکم را گرفت و من مجبور شدم کمی دور تر پارک کنم .... خریدم که تمام شد دیدم یک ماشین وسط پارکینگ کجکی ایستاده و راه را بند آورده و یک جورهایی خورده است به ماشین لاین پشتی و عجبا که راننده هم نداشت و بعله درست حدس زدید! یادم رفته بود ترمز دستی را بکشم و ماشین را خلاص پارک کرده ام و هیچ کدام از ماشین ها آسیبی ندیده بودند و خدا عمدا" آن بیشعور را سر راهم قرار داده بود که به کسی آسیبی نرسد و من میدانم از بیخ گوشم گذشته است.

توی ماشین برای خداهه دو تا ماچ آبدار فوت کردم آن بالا به پاس اینکه انقدر تابلو پارتی بازی میکند و هوایم را دارد.

به خانه که رسیدم پرتقالی در را برایم باز کرد و دیدم که "بی مناسبت" برایم گل گرفته و خنده ام گرفت از سلیقه اش که گلهای بنفش و سفید را تو گلدان ِ نارنجی و آبی گذاشته است که طفلک فکر کرده اینطوری قشنگ تر است کیف کردم که چه خوب و به موقع پیامهای بی منظور ِ هدفدارم را گرفته است.

روز ِ کش دار ِ خوبی بود دیروز ... پر از معجزه های کوچک ِ خوشمزه.

*

بابت اعتماد و مشارکتتون تو پست قبل ممنونم ... اعتماد شما دلم را قرص میکند.

نوشته شده در دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 2:52 PM توسط فنجون|

دوشنبه ی بعد از جشنمون، در حالیکه خونه رو بمب ترکونده بود، با پرتقالی جان رفتیم شیراز ... هتلمون رو یکی از دوستای پرتقالی رزرو کرده بود که من عاشق شیشه های رنگی و دکوراسیونش شدم، هتل کریمخان زند. راستی کسی از شیراز هم اینجا رو میخونه؟

روز تولد پرتقالی جان هم هتل بهش کارت تبریک داد که حسابی سوپرایز شدیم.

از روی سایتی که قبلا" بهتون گفته بودم مکانهای دیدینی رو پیرینت گرفتیم و هر روز میرفتیم چند جا رو میگشتیم ... من کلا" شیراز و جو شادش رو دوست دارم و خیلی به من خوش گذشت. چقدر آرامگاه سعدی و نارنجستان و خانه ی قوام رو دوست داشتم ... چقدر حمام وکیل دیدنی بود...

یه شب هم رفتیم دیدن ِ یکی از فامیلامون تو شیراز ، در واقع عموی ِ شوهر عمه ام! :)))

دو روز آخر هم دوست پرتقالی که برای گرفتن ویزا رفته بود تهران، برگشت شیراز و باهم بودیم... کلی خندیدم از دستش.

چند چیز تو شیراز نظرمو جلب کرد، اول تاکسی ها! به وضوح سر مسافر کلاه میزاشتن ... مثلا" مسیر هفتصد تومنی رو از ما سه هزار و پانصد گرفت!

دوم مغازه دار ها! چندین بار پیش اومد ما دنبال یه چیزی بودیم و میرفتیم از مغازه دار میپرسیدیم، خیلی قشنگ میگفت: من ندارم اما مغازه ی روبرو داره ، یا بدون نظر تنگی آدرس رقباشون رو میدادن که ما بریم ازشون خرید کنیم و این خیلی بهم چسبید.

سوم تمیزی بی نظیر موزه ها و باغ ها ... یعنی هم خیلی بهشون رسیدگی میکردن و هم اینکه بازدید کننده ها حواسشون بود آشغال رو زمین نریزن و رو در و دیوار یادگاری ننویسند!

یه شب با چند تا از دوستان رفتیم یه جایی به اسم قلات، که تو مایه های دربند خودمونه اما خیلی خیلی خلوت تر ... هوا تمیز و سبک، آسمون ِ پر ستاره و درخت و صدای سگها ... خیلی کیف داد ... البته اونجا انگار ملت خواب نداشتن، ساعت دو نیمه شب انگار تازه شارژ شده بودن!

این دوست پرتقالی پسر خیلی خوبیه و فعلا" بخاطر شغلش توی لار زندگی میکنه، مدیر تولید یه کارخونه اس و تو دانشگاه تدریس میکنه و از اون پسرهایی هست که واقعا" میخواد زندگی کنه، اونوقت بخاطر اینکه خانواده خودش مذهبی هستن و خودش دنبال دختری هست که امروزی باشه و پایه ی گردش و مهمونی همچنان پا در هوا مونده ... روز آخر که چند ساعتی فرصت گپ زدن داشتیم، یه جورایی داشت دردو دل میکرد که بدجایی گیر افتاده، پدر و مادر و دامادشون حسابی مذهبی هستن و خودش دنبال دختری میگرده که جلوی خانواده ی خودش حفظ ظاهر کنه و در کنارش اهل گردش و مهمونی باشه ... میگفت من میتونم بخاطر همسرم بیخیال فک و فامیل شم و مراسم مذهبی رو تنهایی برم ، اما خب کسی نمیتونه پدر و مادرش رو کنار بزاره ، الان خانواده ی من میدونن من عقاید خودم رو دارم و کسی در مورد نماز و روزه ی من نظر نمیده اما چون این مسائل برای خانواده ام مهمه منم جایی جار نمیزنم که کجاها میرم مهمونی و چکار میکنم که وجهه ی خانواده ام حفظ بشه ... و ناراحت بود که از بین دخترایی که باهاشون صحبت کرده کسی این موضوع رو درک نمیکنه...

هی راه های مختلف رو بررسی کردیم و هی خوردیم تو دیوار! اینجور که به نظر میاد بچه مونده رو دستمون ... متاسفانه دوستای خودم همه تهران هستن و خب شروع یک رابطه از راه دور خیلی هم ساده نیست ... کسی پیشنهاد و نظری داره؟

*

مامان هی اخبار رو دنبال میکرد و نگران ِ بالا رفتن ِ قیمت خونه ها بود و از شما چه پنهون از اینکه ما در این موقعیت حساس به جای دنبال خونه گشتن،رفتیم سفر استرس گرفته بود ... دیگه دید نمیتونه بشینه و خودش هر روز میرفت دنبال خونه ... این شد که ما ساعت سه صبح جمعه برگشتیم تهران و ساعت ده صبح هم مامان و بابا دم در منتظر ما بودن که خونه های مناسب رو بریم باهاشون ببینیم ...

خلاصه اینکه بالاخره سه شنبه بیست و نهم مهر ماه، یه خونه دیده شد و پسندیده شد و در یک روز قشنگ پاییزی قولنامه شد ... هورااااااااااااااااااااا بالاخره بعد سه ماه طلسم خرید خونه هم شکست!

تو اون منطقه ای که میگشتیم پولمون به خونه های نوساز هفتاد تا هشتاد متری میرسید ... تا اینکه مامان این خونه رو پیدا کرد که صاحبش پول لازم بود و داشت به قیمت پایین تری میفروخت و به شرطی که پولمون نقد باشه .... همون روز من و پرتقالی رفتیم اونجا رو ببینیم، بعد ییهو یه خونه دیدیم رو به جنوب ، پر از پنجره و نور ... طبقه پنجم با یک ویووی عالی از شهر که حالا حالاها هیچ خونه و برجی جلوی دید مارو نمیگیره، و البته دوازده متر بزرگتر از چیزی که همیشه میگشتیم! یه بالکن که میشه روی نرده اش رو با یه عالمه گلدون تزئین کرد ... فعلا" چون پولمون نمیرسه مجبور هستیم خونه رو رهن بدیم و ایشالا تا یکی دو سال آینده میریم تو خونه ی خودمون :) ... حالا یه دور خیز دیگه برای گرفتن وام های متعدد و انجام کارهای اداری ... یه اتفاق جالب اینه که این خونه دقیقا" تو همون خیابونیه که من توش بزرگ شدم.

از تمام انرژی های مثبتی که بهمون دادین متشکرم.

*

مشق هایم مانده است ....

امروز عصر میریم دماوند و فردا ظهر برمیگردیم ....

دعا کنید با وجود این پروسه طولانی کاغذ بازی به موقع به کارهای محضر و قرارداد برسم.

بدو بدوهای خرید خونه تموم شه ، کارهای دانشگاه هم تموم شه و ما یک نفس راحت بکشیم ... انشاءالله!

این پست بدهی ِ من بود به خواننده های پر مهری که با کامنت هاشون منو سر شوق میارن ... قول نمیدم اما سعی میکنم عکس هم بهش اضافه کنم.

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 11:36 AM توسط فنجون|

طبق برنامه ریزی چهارشنبه هفته قبل قرار بود برم ابروهامو اصلاح کنم و لباسم رو از خیاط بگیرم که دوتا از دوستامون هم اومدن کمک برای تهیه اردو ها و تا ساعت ده شب مشغول بودیم ... بعدش هم چون یخچال من داشت میترکید رفتیم سالن و یه سری از وسایل رو گذاشتیم تو یخچال اونجا.

روز پنج شنبه میکردم اصلن به لیست بلند بالای کارهام فکر نکنم ... لیست خرید های باقیمانده ، تهیه ژله خورده شیشه، وقت آرایشگاه برای ابرو ، تحویل لباس، دوش، وقت آرایشگاه برای درست کردن موها و دوست جانم که قرار بود برای میهمانی من از اصفهان بیاد تهران ومن میخواستم برم از ترمینال بیارمش و در نهایت گرفتن کادوی پرتقالی. ... با کلی بدو بدو من به تمام کارهام رسیدم و ساعت هفت رفتیم سالن.

اینجا دلم میخواد بگم که دوستان واقعی همه جا میدرخشند ... همین نازی، با اینکه میدونستم مشکل مرخصی داره و خب مسیرهم خیلی نزدیک نیست، شاید کسی رو هم تو مهمونی نمیشناخت، اما مثل همیشه با یه تلفن اومد و حسابی شرمندم کرد.

میهمانی پنج شنبه معرکه بود!

از قبل قراربود کشک بادمجون و ته چین رو از بیرون بگیریم و یه سری چیزها رو هم سفارش بدیم یه خانومی که دستپختش خیلی خوبه و تمیزه برامون بپزه که همون هفته همسرش رفت بیمارستان و دوستان همیشه در صحنه مسئولیت اون قسمت رو با کمی تعدیل بعهده گرفتند ... همون اول مهمونی دیدم چندتا از پسرها، سوسیس بندری به دست و خنده به لب اومدند، یکی از پسرها هم به اتفاق مامانش یک عالمه سالاد ماکارونی درست کرده بود، یعنی به مامانش گفته بود مهمونی خودمه و میخوام به بچه ها صور بدم ;)

دی جی جان، سنگ تموم گذاشت و حتی پنج دقیقه هم به ما و خودش آنتراک نداد و یکسره مشغول بود، وقتی آخر شب ازش تشکر کردم گفت مهمون هاتون خیلی خوب بودن و با همه چی میرقصیدن و من ازشون انرژی میگرفتم ... باورتون بشود یا نه، ساعت یک تقریبا" اکثر میهمان ها رفته بودند و ایشان همچنان سنگر رو حفظ کرده بود و آهنگ های خاطره انگیز ابی و قمیشی برامون میزاشت :))) تنها اشکال این بود که من صدای بلند رو دوست ندارم و صدا خیلی زیاد بود و اصلا" نمیشد با میهمان ها معاشرت کلامی داشته باشیم ... رقص نور هم گاهی کلافه ام میکرد و خیلی اتفاقی چراغها روشن میشد و یهو همه میگفتن : ای بابااااااااا :))))

ساعت شام هم نداشتیم وتمام مدت میز رو شارژ میکردیم و هرکی هر زمان که دلش میخواست میرفت از خودش پذیرایی میکرد... که برخلاف تصورم خیلی خوب بود ولی اگه سن مهمونا بالا باشه نمیشه ساعت شام نداشت.

مراسم باز کردن کادو و  کیک بری هم نداشتیم! کادوها رو هم فرداش رفتیم با بقیه وسایل از سالن برداشتیم، بنابراین خواهر کوچیکه هرچی کادوی خانمانه و مردانه بود رو برای خودش برداشت و هرچی کادوی وسایل خونه بود رو داد به ما! حالا یکی یکی باید نشونی بدم که شااااید بهمون پس بده! کادوهای پرتقال فروش رو هم کشیده بالا که برای مناسبت های بعدی کادو بده ... نامرد! 

اینم هدیه پرتقالی جان:

اخیرا" علاقه عجیبی به پرنده و فرشته ها پیدا کردم و حسابی سوپرایز شدم.

همینطور که تو کادو ها سرک میکشیدم گفتم فلانی برای ما یک نوشیدنی شیواز آورده و اصلآ" خودم تحویل گرفتم و اونو بهم پس بده ... آقا خیلی خوش گذشت اون موقع: چشای بچه ها گرد شده بود و اول که باور نمیکردند بعد که دیدن من خیلی هم جدی ام، یک گروه تجسس وایبری تشکیل دادن و کلی سوژه خنده بود برام .... دهانت را میبویند مبادا که شیواز را سرکشیده ای ! :))))

بعدشم این شبهه بوجود اومد که نکنه وسط مهمونی یکی کشف اش کرده و داده به مسئول مربوطه و مهمونا حالشو بردن :))))

شب وقتی دوستمون زنگ زد برای تشکر براش داستان رو تعریف کردم و اونم که پایه، زنگ زد به خواهر کوچیکه که: عطرت رو دوست داشتی؟ خواهر کوچیکه گفته: عه! لیدی گاگا رو تو برام آوردی؟ اونم گفته: به جان خودم همین الان از تو شنیدم اونم عطر داره، من برات شنل آوردم و شیواز هم واسه تولد پرتقالی .. اصلا" وقتی تحویل دادم تاکید کردم که اون مال توئه، اگه جابجا شده اشکال نداره بعدا" برای فنجون اینا دوباره میخرم.... آخ جاااانمی یعنی خواهر کوچیکه همچین رفته بود سرکار و فکرش مشغول شده بود که نگو، خیلی خوش گذشت ... جگرم حال اومد اصلا!

فردای مهمونی هم چندتا از بچه ها که از صبح اومدن سالن واسه جمع کردن وسایل، اومدن خونمون و قسمت اعظم غذاهای باقیمانده هم تناول گردید و حسابی خوش گذشت ... اصلن این جمع ها خودمونی و شاد از نعمت ها بزرگ این روزگارند.

یکی از دوستای پرتقال فروش هم خنگ الله به همسرش گفته بود یه مهمونی خیلی رسمیه که همه ی همکارها با همسرشون میان، بدبخت هم با مانتو اومده بود و درست وقتی رسیدن که اوج مهمونی بود و همه وسط بودن، طفلک خانومش خیلی خجالت کشید و اصلا" پیش بینی همچین مهمونی ای رو نکرده بود ... یکی دوساعتی معذب نشستن و بعد هم با کلی عذرخواهی رفتن ... در اینجا فقط میتونم بگم که خدا به داد شوهرش برسه، روحش شاد و یادش گرامی :))))

آخرهای مهمونی یکی از دخترا اومد سراغم که مانتوی من نیست ....  گفتم یا ابلفضل مانتوی اینو از کجا پیدا کنم من؟! رفتیم رختکن و پرسیدم مانتوت چه رنگیه؟ گفت: مشکی ... همینطور که یکی یکی مانتو ها رو میگشتم گفتم شاید این تو حال خودش نیست و مانتو ها رو خوب نگشته، برای تست یه مانتوی قهوه ای نشونش دادم که: اینه؟ گفت: این که قهوه ایه ... :)))  و در نهایت از زیر یه مانتوی دیگه کشف اش کردم!

خیلی با خواهر کوچیکه فکر کردیم که رئیس جون اینا رو برای تولد دعوت کنیم یا نه، اما همش میترسیدیم مهمونی خوب پیش نره و شرمنده بشیم، واسه همین اصلا" صداشو در نیاوردیم و هیچ کدوم از دوستان مشترک رو هم دعوت نکردیم ( البته تو مهمونی حسابی پشیمون شدیم که چرا نگفتیم بهشون!) صبح مامان ِ رئیس جون زنگ زد تبریک گفت و اینکه دیروز هم مشغول مهمونی بودین و گوشی هاتون در دسترس نبود! بعله ... از خودی گل خورده بودیم! بابا جان به رئیس جون گزارش داده و مامان جان هم زنگ زده به مامان ِ رئیس جون که همش میترسم بریزن بگیرنشون و اونم گفته: نگران نباش کاری ندارن، سند میزاریم درشون میاریم :)))

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 7:54 AM توسط فنجون|


آخرين مطالب
» 538. به خوشمزگی کلوچه های داغ
» 537.اتفاق های قشنگ ِ ماه ِ پر مهر
» 536.رقص و شادی! خوش میگذره؟ بعــــله!
» 535. یکساله شدیم :)
» 534. زندگی کاری ِ من.
» 533.شنبه، یک شنبه :)))
» 532.اگه میتونم تصورش کنم، پس حتما" میتونم انجامش بدم!
» 531. آشتی مامان با تکنولوژِی تاچ
» 530.بازی! کودکی خودتون رو نقاشی کنید.
» 529. مهارت انتقاد کردن و انتقاد پذیری

Design By : Pichak