حوصله کن ، خواهیم رفت

آرامش به همراهت، مهر بورز و خوشبخت باش

تقریبا" سه سال قبل بود که از طریق یک تبلیغ با بنیاد کودک آشنا شدم ... دو هفته بیشتر طول کشید تا توانستم از بین افراد تحت پوشش فردی رو انتخاب کنم و در نهایت بین دو نفر ماندم، بودجه ام را بینشون نصف کردم و کفیل هر دوتایشان شدم.

اینکه بابا لنگ دراز باشم و دوتا جودی ابوت داشته باشم، حس خیلی خوبی به من میدهد!

تو این مدت عملکرد بنیاد، رفتار پرسنل و قوانین هوشمندانه اشون باعث شد اعتمادم بهشون بیشتر و بیشتر بشه ... همینکه الکی کسی رو تحت پوشش قرار نمیدن و چون ملاک تحصیل هست، در صورت افت تحصیل به مدت شش ماه و یا ازدواج از پوشش خارج میشن خیلی خوبه.

سال گذشته برایم نامه زدند که سمیرا ازدواج کرده است و از پوشش خارج شده است و میتوانم به جایش فرد دیگری را انتخاب کنم... خیلی به اینکه میتوانستند همین را هم به من اعلام نکنند فکر کردم و از اینکه انقدر متعهد هستند حالم خیلی خوب شد، من ماندم و پریسای کنکوری که از چهره اش شیطنت میبارید و نمیدانم چطوری معدل های هفده و هجده برایم ردیف میکرد.

همین تابستان گذشته که کنکور داد، طاقت نیاوردم که منتظر گزارش شش ماهه شوم و زنگ زدم بنیاد که ببینم قبول شده یا نه و چه رشته ای را انتخاب کرده است.

خانم خوش اخلاق بعد از پیگیری باهام تماس گرفت و اسم رشته رو که گفت خنده رو لبم ماسید ...نه برای اینکه اسم رشته اش را تاحالا نشنیده بودم یه چیزی تو مایه های جمع آوری اطلاعات، بیشر برای اینکه تصمیم گرفته بود چهار سال از زندگی اش را بگذارد برای رشته ای که تقریبا" بازار کاری نداشت.

قبل عید که رفتم پرتالم را چک کنم دیدم در وضعیت تحصیلی پریسا زده اند: ترک تحصیل ...  خوشحال میشوم که حتما" تصمیم گرفته دوباره کنکور بدهد ... به صفحه دوم گزارش که میرسم میبینم نوشته است: دارد عروس میشود، نامزد کرده اند و دختر بازیگوش حتی در امتحانات پایان ترم هم شرکت نکرده است و انگار من دست رو هر کسی میزارم، بختش باز میشود :))))

رفتم تو لیست مددجوها و اینبار جودی ابوت ِ من دخترک سختکوشی است از شهرهای فقیر ِ زاهدان که دانشجوی حسابداری دانشگاه دولتی است و مسیر طولانی دانشگاه تا خانه را پیاده گز میکند چون توان پرداخت هزینه اش را ندارد ... هیچ خواهر و برادری ندارد ...از هشت ماهگی پدرهم ندارد و مادرش هم بعد فوت همسرش، دخترک را رها کرده و رفته سوی زندگی خودش و ازدواج کرده است ... عمویش که خودش هم وضع مالی مناسبی ندارد، سرپرستی دخترک را قبول کرده و بنظر میرسد دخترک تمام تلاشش را میکند تا آینده قشنگی برای خودش رقم بزند.

دخترک را انتخاب کردم... راستش هی فکر کردم حالا که هنوز پریسا تحت حمایت من هست و وجه حساب رو برای بازپرداخت قرض کنار گذاشته ایم، از ماه ِ بعد پرداخت را انجام دهم ... کمی با خودم کلنجار رفتم و دیدم مبلغ آنقدری نیست که به جایی بر بخورد و پرداخت را انجام دادم ... 

فردایش متوجه شدم، درست همان لحظه که پول از حسابم کم شده بود، دقیقا" ده برابر آن مبلغ به حسابم واریز شده است و من به حساب اینکه مسیج برداشت از حساب است متوجه اش نشده بودم ... جالبه که کاملا" قید اون مبلغ رو زده بودم ... هنوز هم از یادآوریش مورمورم میشه، انگار که خداجان چشمکی زده باشد که هوایت را دارم و من این را به فال نیک گرفتم.

یه بار دیگه هم تو گزارش شش ماهه اشون نوشته شده بود گاز آشپزخونه خرابه و بعلت کهنگی قابل تعمیر نیست، بودجه ام نمیرسید برایشان بخرم ... ییهو یکی از فامیل های ِ مقیم خارج، برایمان پول فرستاد که اگر کسی را میشناسیم که نیازمند است برایش خرج کنیم!

از این معجزه های خوشمزه زیاد برایم اتفاق افتاده است ...

اول سال که میشه هممون تصمیمات جدیدی میگیریم، گاهی حتی جو گیر میشیم برای انجام کارهایی که شاید واقعا" انجامپذیر نباشند ... گفتم من هم یک سواستفاده از این موقعیت داشته باشم و حالا که با سازمان مطمئنی آشنا هستم، دوباره معرفی اش کنم و ازتون بخوام اگه ته حقوق یا پول توجیبی تون پولی میمونه، یکی از بچه ها رو انتخاب کنید ... مبلغش خیلی مهم نیست که اولین مقرری های ِ من فقط سی هزار تومن بود ... خود بنیاد اگر مبالغ تامین نیاز ِ بچه ها رو تامین نکنه، براشون دو یا چند تا کفیل درنظر میگیره.... این رصد کردن وضعیت مددجو ها، گزارشات شش ماهه، نامه هایی که برایتان مینویسد و قوانین چفت و بست دار ِ بنیاد دلتون رو گرم میکنه :)

پ.ن1: راستش را بخواهید، از شنیدن زیاد شدن ِ بابا لنگ دراز ها بیشتر ذوق میکم تا از تعریف و تمجید اینکه من چه کار خوبی انجام میدهم ... اگر بنظر شما هم کار خوبی هست، شرکت کنید و اگر دوست داشتید به منم بگید. + و +

مدد جوهای صفحه اول، مدد جوهای با اولویت بالا هستند، اگر از فیلتر های سن و جنسیت و ... استفاده کنید، بقیه جودی ها رو میبینید. (الان تعدادشون 1062 تا هست) بعضی هاشون به دلایلی در صفحه جستجو عکس ندارند که بعد از انتخاب و پرداخت وجه معمولا" عکسشون تو پرتال دیده میشه.

پ.ن2: الان فهمیدم عمر بنیاد کودک بیست سال است!  

*** دوست عزیزی که از خارج ایران میخواستند عضو بنیادکودک بشن، دفاتر بنیاد کودک در کشورهای آلمان - انگلیس، سویس و امریکا فعال است.من نمیدونم شما کدوم کشور هستد ولی سایت امریکا http://childfoundation.org/ است و میتونید با ایمیل CFmain@childfoundation.org با امور مالی دفتر امریکا در تماس باشید. و همچنین خانم آدینه در دفتر مرکزی ایران میتونن شما رو راهنمایی کنند، ایمیل ایشون : m.adineh@childf.com

نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:37 PM توسط فنجون|

منت خدای را عزوجل که آخرین روز کاری سال خورد به پنج شنبه و مجبور نشدیم تا ساعت ده شب، سرکار باشیم ... البته که استثنا" امسال ما واقعا کاری نداشتیم و حتی با یک نیرو هم میشد اسناد مالی رو هندل کرد ...

جمعه صبح خروس خون ساعت ده اومدیم راهی شویم به سمت اصفهان و دیدن ِ دوست ِ جان ... که پرتقالی در کابینت رو باز کرد و یکی از فنجون های دوست داشتنی ِ زرد رنگم شکست ... پرتقالی از اینکه میدانست من این سرویس زرد رنگ را خیلی دوست میدارم، از شکستنش عصبانی شد و من از عصبانیت ِ مجرم! عصبانی شدم ... بعد برای آرام کردن خودمان گفتیم رفع بلا بوده است لابد.

وسایل را که تو ماشین جاسازی کردیم، پرتقالی دید زیر ماشین روغن ریخته و بنابه احتیاط به دنبال تعمیرگاه خیابون های اطراف خونه رو جوریدیم که خب هم صبح تعطیل بود و هم هوا بارانی و عید هم که نزدیک است ... بالاخره تعمیرگاهی پیدا کردیم که ملت سخت مشغول دیدن ِ کارتون ِ فوتبالیست ها بودند! در تمام مدتی که ماشین تعمیر میشد از تحلیل فوتبالی ِ کارتون توسط پسربچه های دیروز حسابی خندیدم.

بالاخره ساعت دوازده ظهر راه افتادیم و مسیر هم عالی بود ...

توجاده کاشان، یه اتوبوس سپر به سپر ِ من تو لاین دو چسبیده بود و از همان دور هم چراغ و بوق میزد ... فاصله من با ماشین جلویی آنقدر زیاد نبود و خب منطقا" وقتی میخواست بیشتر از این برود میتوانست سبقت بگیرد، لاین یک و سه خالی بود ...  خب فنجون هم که معرف حضورتان هست، لجبازی اش گل کرد و از بزرگی اتوبوس نترسید ... اتوبوس هم که بعدها فهمیدم از اینکه یک راننده خانم بهش راه نداده حسابی عصبانی شده بود، با فاصله میلیمتری از سمت راستم سبقت گرفت ...

خیلی شیک و مجلسی تو اولین پلیس را پیاده شدم و شماره اتوبوس را گزارش دادم ... اتوبوس را نگاه داشتند و با دفترچه راهی اتاق مسئول پلیس راه شدیم ... گفتم ایشان با سرعت مجاز، ولی پر خطر رانندگی میکنند و میتواند باعث تصادف شود ... اول که راننده چند تا از مسافرین را بعنوان شاهد آورد که مثلا" شلوغ کاری کنند... آقایی که از قضا راننده اصلی اتوبوس بود گفت: اصلآ" خانوم تو جاده میشینه؟ داشتی پشت فرمون میلرزیدی! (حالا ما تو اون بارون اتوبوس رو به سختی میدیدم، مونده بودیم ایشون لرزش مارو چطوری رصد کرده؟! ) دفعه اول سکوت اختیار کردیم و یک تذکر لطیف از جناب آقای پرتقالی دریافت کرد و وقتی برای اینکه جلوی پلیس امتیاز بگیره دوباره اومد طرفم، خوی وحشیگری ام آمد بالا و سرش داد کشیدم که بنشین سرجایت و دهان مبارک را ببند و اگر بحث کولی بازی است من هم بلدم ... بعد شروع به تهدید کرد که اگه به سرویس خرم آباد نرسم، نهصد هزارتومن ضرر میکنم و تو باید پرداخت کنی ، وقتی مقصد را گفت دلیل عصبانیتش از اینکه چرا بخاطر شکایت یک خانم نگهش داشته اند را فهمیدم ...

آقای پلیس گفت: چون طبق مدارک سرعتش از حد تجاوز نکرده، بخاطر ثبت شکایت باید بروید پاسگاه (میخواست ببینه تا چه حد مصمم هستیم و معمولا" افراد حوصله اش را ندارند) ... در کمال خونسردی گفتم: بخاطر ادب ِ ایشون، پاسگاه هم میرویم!

راننده که دید از قشون کشی ِ مسافران راه به جایی نمیبرد و خودش هم خراب کاری کرده است، ماست ها را کیسه کرده و به سمت اتوبوس برگشتند و ما ماندیم و آقای کمک راننده ...  از اینکه داد میزدند و ما سکوت کرده بودیم و طرف صحبتمان نبودند بسان آتش فشان شده بودند ...

پلیس گفت: در اتوبان خط دو برای اتوبوس است و حق ندارد از لاین یک و سه استفاده کند ... (البته این نکته را نمیدانستیم) بعد شنیدم که مسئول پلیس راه (طوری که ما نشنویم!) به آن یکی گفت: دفترچه را ضمیمه کن و یک چیزهای دیگر که به معنای گوش مالی میباشد ...

بعد یک آقای پلیس خوش تیپ و البته مذهبی که اصلا" مارا نگاه نمیکرد آمد برای وساطت ... اول رفت پشت دکه با کمک راننده حرف زد و بعد آمد با ما صحبت کند که مثلا" رضایت بگیرد و برادرانه گفت: چون مدرکی وجود ندارد، نمیتوانیم اینجا کاری انجام دهیم ولی تا ما رضایت ندهیم او هم نمیتواند برود ... پرتقالی جان گفت: همین که اینجا نیم ساعت علاف شده اند و احتمالا" بقیه مسیر را با احتیاط میروند برایمان کافیست و لطفا" در مدارکشان ضبط شود که اگر دوباره شکایتی انجام شد، درست و حسابی جریمه شوند ...

البته آقای پلیس راه ِ مهربان ِ آن دست اتوبان هم گفت که موردهای شکایت جاده ای را به دقت بررسی میکنند و تا دویست و پنجاه تومان هم جریمه شده اند.

 

در مقابل نگاه ِ خشمناک ِ آقای راننده و مسافرانی که شاید فکر میکردند بی جهت علاف شده اند، با سری افراشته سوار ماشین شدیم و از اینکه در این ماجرا پرتقالی پشتمان را گرفته بودند، کمال تشکر را از ایشان نمودیم.

برای تمام شدن تنش ها کنار جاده نهار ساده و خوشمزه مان را خوردیم و دِلی دِلی تا اصفهان رفتیم و گپ زدیم.

به خونه ی دلباز ِ دوست ِجان که رسیدیم تمام خستگی ها در رفت ... مادرش هم شب اومد پیشمون و واااااای یه ماهی خوشمزه با سبزی تند و عطر خوش برامون درست کرد که الانم که دارم مینویسم از تصورش آب ِ دهانم راه افتاده ... اصلا" این آبادانی ها بخاطر ادویه هایی که دارند خیلی خوشبختند!

ساعت ده شب مامانش گفت: تا سال تحویل بیدار بمونیم بعد بریم دور دور ... گفتم خاله جون منو معاف کن که من ساعت ده دوازده بیهوش میشم ...

گفت: وااا مگه میشه دم تحویل سال بخوابی؟

ولی یه مسیج داد به دوستانشون که "بچه ها" خوابشون میاد و ما نمیایم ... نشون به اون نشون که خودش ساعت یازده شب خوابید! :)))

من و نسترن هم تا ساعت یک ربع به دو پای برنامه من و تو نشستیم و تا بانو گوگوش خوند: خوابم یا بیدارم ... انگار برای ما لالایی میخوند ،جفتمون چپه شدیم و رفتیم لالا ... پرتقالی تنها نشست تا سال تحویل و بعد اومد ماچمون کرد و همه از همون رختخواب به اتاق بغلی تبریک گفتیم و دوباره خوابیدیم :))))

من اصفهان رو اول بخاطر نسترن و بعد استامبولی های ِ مامانش دوست دارم.

روز بعد هم چتر شدیم خونه ی مامانش به صرف استامبولی تند ِ آبادانی ...

و حالا که حرف از شکم شد باید بگم:شیشلیک و میزراقاسمی ِ رستوران سنتی تقش جهان ِ میدان ِ نقش جهان را از دست ندهید.

در پیاده روی های ِ سی و سه پل تضاد دلنشینی وجود داشت ... در هر دو سر ِ پل، به مناسبت دومین یا سومین دهه ی فاطمیه دو آقای بد صدا که انگار خیلی از دست ِ ما عصبانی بودند روضه میخواندند (نوار کاست بود البته) و درست وسط پل، ملت مشغول آتش بازی بودند!

در یک سرِ پل هم دوتا مجسمه شبیه ... آقایون دیدیم هم قد من! که تا یک هفته بساط لودگی ما رو مهیا کرد و هرچه کردم پرتقالی نگذاشت با این بنای باستانی، که حتما" وجودش آنجا حکمتی داشته است ، عکس بیاندازم!

یک روز هم مشرف شدیم به صفه، نیت به قله کردیم و همان ده متر اول منصرف شدیم ... جایتان اصلا" خالی نباشد که عفت کماندوها آنجا عینهو ملخ میچرخیدند و بسیار سعی میکردند خوش رو بنظر بیایند که خب نفس عملشان حالمان را بد میکرد ... به همون موی سیبیلشون قسم، من به نسبت نسترن نه آرایش داشتم و نه موهایم بیرون بود، اما شال زرد و پرتقالی ام بدجور توی چشمشان بود ... و هر دوباری که از از دختر ِگلشان را صدا کردند بدون اینکه اجازه دهم حرف بزنند، روسری ام را تا زیر دماغم آوردم پایین و همینطور شلخته وار از جلویشان رد شدم ...

یه سری پوستر هم حرام کرده اند و به در و دیوار زده اند که سیب زمینی نباشیم و با همین سیب زمینی به خودشان مجوز فوضولی در زندگی و حریم شخصی دیگران را میدهند و الباقی را هم برای این مهم تشویق میکنند ...

آقا من چرا نمیتونم از رو نقشه مسیر پیدا کنم؟؟؟ پرتقالی همچین از روی گوگل مپ آدرس ها رو پیدا میکنه که بدون یه سوال صاف میریم به مقصد ... بعد من نمیفهمم چطوری میشه ما داریم مستقیم میریم بالا، ولی تو نقشه پرتقالی داریم از چپ میریم به سمت راست!

تا قبل اصفهان فکر میکرد من فقط این مشکل رو دارم، بعد که نقشه خوانی نسترن رو دید ... به من امیدوار شد :)))

تو جاده کاشان یک زیارتگاه ِ خیلی خوشگل که بالای تپه بود نظرمو جلب کرد که همونجا قول گرفتم، برگشتنی بریم اونجا اسمش یادم نیست ولی آخرش زین العابدین داشت ... خیلی فضای خوبی و قشنگ و پر آرامشی داشت ... دم اذان ظهر رسیدیم و تو محوطه اش موکت انداخته بودند برای نماز ... درخت های اطراف ، خانه های قدیمی نزدیک ِ زیارتگاه و هوای عالی ... اصلا روح آدمو نوازش میداد ... کمی دعا کردم و چای خوردیم و راه افتادیم.

پرتقالی برنامه های روانشناسی دکتر شیری رو از رادیو جوان – برنامه با من حرف بزن – دانلود کرده بود و توی مسیر بهش گوش میدادیم ... خیلی خوب بود، هم مسیر کسل کننده نبود و چیزی یاد میگرفتیم و هم میشد درموردشون بحث و گفتگو کنیم.

نوشته شده در شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:35 PM توسط فنجون|

بابای جان، به خواهر کوچیکه گفته برید یه طلا انتخاب کنید به عنوان عیدی از طرف ِ من.

حالا منو خواهر کوچیکه افتادیم رو پیج های مختلف اینستاگرام  و به سختی چیزی پیدا میکنیم که باب سلیقه هردویمان باشد ...

در کمال وقاحت اصلا" هم به قیمت ها نگاهی نمیاندازیم، مثلا" که حواسمان نیست! و اصلا شاید بخاطر همین زیاده خواهی های ماست که هنوز هیچی چشممون رو نگرفته!

ترنج و کیا و خندان و درخانه و پرسته و هنوز هیچ!

دروغ نگم یه آویز انتخاب کردیم که چون سنگ زیاد دارد، احتمال اینکه مامان انتخابمون رو وِتو کنه، بالاست!

*

احساساتمان قلمبه شد و برای پرتقالی مسیج دادیم:

و زندگی

از جایی

شروع میشود

که بی هوا

بوسیده میشوی ...

 

جواب داده:

گاز گرفته میشوی ...

پ.ن: عطف به پست قبلی :)))

*

تو غرفه نقاش ها، پسر بچه ای چهار پنج ساله روی صندلی نشسته بود تا تصویر صورتش را بکشند ...

خیلی جدی به آقای ِ نقاش گفت: لطفا" منو   Ben10 بکشید! :)))

*

قرطی خانم رفته برای مهمونی از این مژه های دونه ای کاشته، که معمولا" با اولین حمام چسبشون جدا میشه.

میگه بعد یک هفته رفتم آرایشگاه که موهامو برای مهمونی درست کنم، آرایشگرم تعجب کرد که هنوز مژه هام کنده نشده ، بعد میاد تو گوش من میگه: آخه با عینک شنا میرم حموم!

*

دیروز رفته بودم شرکت و چون پرتقالی کلاس آنلاین داشت، گفتم کمی عدس خیس کند که وقتی شب میرسم عدس پلو بخوریم و کمی عدس هم فریز کنم برای روزهای ِ بی وقتی!

ساعت هشت و نیم که رسیدم خونه، از نزدیکهای طبقه امون توی آسانسور هم بوی غذای سوخته به مشام میرسید ...

پرتقالی داشت خداحافظی میکرد که در اتاق رو مثلا به نشانه اعتراض باز کردم و فقط نگاش کردم! عینهو بچه ها زل زد به من و با چشمایی مثلا" وحشت زده لب پایینش رو گاز گرفت ... خنده ام گرفت و از اتاق اومدم بیرون ، طفلک بچه که تمرکزش رو از دست داده بود یه چیزهای بیربطی به دانشجوها تحویل میداد که نگو ... مرده بودم از خنده.

بعد کلاس به نشانه اعتراض بهش میگم، وقتی در اتاقو میبندی خب بوی غذا رو نمیفهمی دیگه!

میگه: وقتی دیدم عدس ها سوخته، در اتاق رو بستم، گفتم الان تا درو باز میکنی، با جیغ جیغ میای تو اتاق آبروی ِ منو جلو بچه ها میبری :))))

*

آخ جانمی جان! بوی بهار میاید ..

امسال سال خوبی بود، گرچه مسافرتش کم بود و کل تابستان به گشتن درمورد خانه سپری شد، اما هم خانه دار شدیم، هم درسم تمام شد، هم قسط هایمان به روز شد ... خانواده ام سلامت هستند و آرامش برقرار است.

آرزو باید دقیق، مشخص و با جزئیات باشد ... باید بهش فکر کنی و جزئیاتش رو تو ذهنت بچینی تا تمام انرژی ها رو برای بدست آوردنش جذب کنی:

همیشه دلم میخواست خونه ای داشته باشم که حیاط داشته باشه، همزمان دلم میخواست خونه ام تو ارتفاع باشه و کوه رو ببینم، بعد ییهو فهمیدم میشه آرزو کنم که خانه ای داشته باشم در طبقه بالا با یک بالکن بزرگ و با صفا!

امیدوارم سال جدید، سال صلح و مهربانی ِ ما با خودمون و اطرافیانمون باشه، بی جهت خودمونو سرزنش نکنیم ، بابت اشتباهاتمون خودمونو ببخشیم ، برای خوشحال کردن و محبت کردن خسیس نباشیم.

انقدر امید تو دلمون باشه که از اتفاق های خوب ِ در راه، نا امید نشیم.

سایه مامان باباها بالای سرمون باشه... قدر حضورشون رو بیشتر بدونیم، وبا لحن تند باهاشون صحبت نکنم!

خوشبختی همه ی مهربون ها و مثبت اندیش ها!

و حالا که مشغول اعلام نیازمندی ها به خداجان هستیم، باید بگم که سفر به برزیل و آرژانتین و هلند و آلمان و آفریقا و دیدار مجدد شادی در استرالیا را در برنامه کار قرار دهد و به پولمون مثل همیشه برکتی بده که بتونیم همه اینا رو بریم!

و اگه صلاح بود بچه دار شیم، یه بچه ی (دختر!) سالم و آروم و خوش خنده و شاد داشته باشیم. * بنظرتون از مرخصی زایمان برای سفرهای بالا میشه استفاده کنم؟؟ یعنی آیا مامان سرپرستی بچه رو بعهده میگیره تا من به آرزوهام بپردازم؟ :)))

مراقب خودتون، مهربونی هاتون و زیبایی های ِ روحتون باشید.

زندگیتون لبریز معجزه های ِ غیرمنتظره.

بهار مبارک.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:23 PM توسط فنجون|


آخرين مطالب
» 557. برای جودی های در انتظار بابا لنگ دراز
» 556. سفر نوروزی و گردخاک فنجونی :)
» 555.مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد
» 554.خوشحالانه
» 553. ژنتیک
» 552. ژن های ِ پلاسیده
» 551. MRI
» 550.ماشین مشتی ممدلی نه چرخ داره نه صندلی
» 549. تولدانه
» 548. خوشگذرانی در خانه پدری

Design By : Pichak