حوصله کن ، خواهیم رفت

آرامش به همراهت، مهر بورز و خوشبخت باش

روز اول که رفتم اداره جدید از جلوی در پارکینگ که گذشتم دیدم اوووووف ماشالا بچه های اینجا چقدر پولدار شدن و ماشین ها همه بنز و لکسوز و پورشه و ... یعنی قدرتی خدا یه ماشین ساخت وطن هم اونجا نبود!

 همینطور که چشمم تو ماشینا بود و ساختمون رو دور میزدم دیدم آخی طفلکی! پلاک یه ماشین رو هم کندن انگار و کلی براش دل سوزوندم ...

همینطور تو کف پیشرفت چشمگیر موقعیت مالی همکارها بودم که چشمم خورد به یه تابلو! بعله ... پارکینگ اداره تبدیل شده به نمایشگاه ِ ماشین!

*

به تازگی کشف کردم که تو طبقه ما از این دستگاه های کافی شاپی هست که مثلا" هات چاکلت، کاپوچینو، نسکافه و از این چیز خوشمزه ها میده ... حالا هی من کشیک میدم یه روز این راهرو خلوت شه برم سر وقتش ... والا ما که از اینا قبلنا نداشتیم، کسی هم یادمون نداده یهو میرم گند میزنم به میز و راهرو و هر چی پرستیژ و کلاسه! :)))

*

بابا جان ِ خجسته ی ما نشسته جلوم و مثلا" داره مخ  منو میزنه که بعد از فوق برم برای دکتری بخونم ...

میگم آخه پدر ِ من! من همین فوق رو با التماس و بدبختی دارم میخونم، درسته تا به خودم اومدم داره تموم میشه ولی من دیگه کشش استرس درس و امتحان رو ندارم .... تو دلم میگم تازه یه ترم هم که مشروط شدم! ... من میگم و میگم ، بابا هم بصورت نرم میخواد مخ منو شستشو بده ...

میگم: خب خودت شروع کن به خوندن  واسه دکتری ... اونوقت من هر جا میرم برا معرفی خودم میگم: اینجانب، خانم دکتر ِ دکتر زاده!

*

چهارم آذر تولد مامانم هست ... میخواستم براش تولد بگیرم، دوستاشو دعوت کنم با ارکستر ترکی ... هی گفت ماه صفره و سنگینه و ولش کن ....

گفتم پس خودت بهم بگو چی برات کادو بگیریم: میگه: فلان پاساژ، طبقه منفی یک، سمت چپ یه مغازه اس، از این سرویس های چایخوری ِ گل گلی داره، بیست و شش هزار تومن، یه دست از اون برام بگیرید...

به نظرتون کادوش خیلی گرون نیست؟؟؟

*

بعضی شب ها که خوابمون نمیبره، مثلا" میریم تو رویا و یه روز از زندگیمون تو چند سال ِ آینده رو با جزئیات ِ کامل تعریف میکنیم ...

دیشب مثلا" نوروز سال 1400 بود و ما رفته بودیم ایتالیا ...

پرتقالی شروع کرد اول با تمام جزئیات تیپ و قیافه ی خودش و دخترمون رو با ذکر ِ رنگ و مارک و مدل شرح داد، به من که رسید گفت: توام تو این شیش سال خیلی اعتقادات ات قوی شده و یه مانتوی بلند ِ مشکی ِ اپل دار پوشیدی، هیشکی هم نگات نمیکنه! :)))

بعد از کلی گشت و گذار نشسته بودیم تو یه کافی شاپ و منتظر سفارش ِ بستنی امون بودیم ... از هوای ِ گرم ِ ایتالیا لذت میبردیم و عشقولانه بهم نگاه میکردیم ... پرتقالی همچنان صحنه سازی میکرد،که میپرسم: ما خیلی پولداریم اونموقع؟ میگه: خیلی پولدار نیستیم اما دستمون به دهنمون میرسه، زندگی آرومی داریم وخوشحالیم .... میگم: خب پس اگه ما این بچه رو گذاشته بودیم پیش مامانم اینا و با خودمون نیاورده بودیم،الان من میتونستم دو تا بستنی بخورم!

یهو پرتقالی هم که انگار به زور آوردنش مسافرت، زد زیر همه چیز و گفت: اصلا" تقصیر ِ منه که بخاطرِ خوشحالی ِ تو این طفل معصوم رو آوردم ایتالیا، پاشو وسایلت رو جمع کن برمیگردیم ایران، شب بخیر، خوب بخوابی، خودتم چراغها رو خاموش کن ...

چند ماه قبل هم داشت مثلا" آشنایی خودمون رو باز سازی میکردکه : یه پسره بود خوششش تیپ، خوششش اخلاق، منظم، پولدار با آینده ای درخشان .... هرجا پاشو میذاشت ملت براش ضعف میکردن ... بعد یه دختره هم بود، از همین معمولیا! پسره اصلا" نفهمید چی شد که یهو دید نشوندنش پای سفره عقد! هیچی دیگه دختره خیلی خوشبخت شد ... پسره ولی خدایی حیف شد طفلکی!

-          من نمیدونم چرا این رویا بافتن های ِ ما همش اینطوری میشه؟؟؟ حالا باز دیشب خوب پیش رفتیم ...معمولا" پرتقالی سوژه کم میاره، هی میندازه تو جاده و دریا و دشت و دمن، بدون هیچ اتفاق خاصی هی میریم و هی میریم تا بالاخره شارژ من تموم شه و خوابم ببره :))

نوشته شده در یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 11:47 AM توسط فنجون|

وقتی فهمیدم که مدیرم اسم منو به عنوان مسئول پروژه رد کرده خیلی عصبانی شدم، اول بخاطر اینکه از همکارهای ِ دوست نما رودست خورده بودم! دوم بخاطر ِ اینکه مدیرم انقدر از فقر شعور رنج میبرد! و سوم: تغییر مکانی! این یعنی باید حداقل چهل دقیقه زودتر بیدار شوم زودتر بیدار شوم و حدود نیم ساعت در ترافیک بمانم و پدر ِ زانوهایم با کلاج و ترمز در بیاید و بعد هی کوچه های باریک را برای جای پارک دور دور کنم و عصر ها هم حداقل یک ساعت دیرتر به خانه برسم ! حالا روزهایی که باید بعد از اداره برم شرکت (کار دوم) و ترافیک و خستگی و .... بماند.

 

اول سعی کردم حکم رو ندید بگیرم ... بعد هی این افکار ِ بالا میومد سراغم ... بعد رفتم با مسئولمون حرف زدم و با اینکه کاری برام نمیتونست انجام بده، حداقل فهمیدم مدیرم بدون مشورت با کسی اسم منو رد کرده ... بعد بغض کردم و اشک هام روان شد، اونوقت از اینکه حس کردم انقدر ضعیفم که دارم بخاطر این موضوع گریه میکنم، گریه ام شدیدتر شد! :))) ... بعد با بابا مشورت کردم و ازش کمک گرفتم ... تازه این وسط یادم افتاده بود که ممکنه بخاطر این حکم، با جابجایی من موافقت نکنن!

 

همینطور که داشتم آه میکشیدم و برای خودم دلسوزی میکردم، یهو گفتم: دیگه بسه! من این مود ِ غمگین رو دوست ندارم ... من نمیخوام منفی نگر باشم ... نق نق ها و گریه هامو کرده بودم، از کسانی که ممکن بود کمکم کنند هم کمک گرفته بودم و خدا رو شکر مخمصه غیر قابل تحملی نبود ...

 

به این فکر کردم که صبح ها، میتوانم تو ترافیک رادیو گوش کنم و این یکی از لذت های ِ زندگی ِ منه ... اینکه این حکم برای رزومه من خیلی هم خوبه! ... اینکه از اون کار ِ روتین خارج میشم و میتونم کارهای جدیدی یاد بگیرم و به نیابت اون حکم قدرت اجرایی بالاتری دارم، اصلا" این لفظ " نماینده تام الاختیار" خیلی کلاس داره – در اینجا مسئولیت های خفنش را ندید میگیریم! :)))  .... اینکه تنوعی تو زندگی ام بوجود میاد و اصلا" مگه وقتی سالها دو ساعت تو ترافیک میبودم، مرده ام؟ ... تازه این ماموریت برام درآمد مالی هم داره! و میتونم اصلا" ماشین نبرم و همه رو با آژانس برم ... خب پس نکات مثبت بیشتر از نکات منفیه و میشه باهاش کنار اومد!

 

دیروز رفتم ساختمانِ مورد نظر، از اینکه بعد از کلی چرخ چرخ زدن جای ِ پارک پیدا کردم، کلی خدا رو شکر کردم *... همکارهای جدید خوب هستند و وقتی فهمیدم خط ِ آخرِ حکم ام زده اند: "مامور ِ مستقر" شوک شدم که چرا تاحالا ندیده بودمش! این یعنی همینجا هستی تااااااا وقتی خدا بخواهد! ... همان لحظه فکر کردم خب الان که کاری نمیتوانم انجام دهم و بنابراین خندیدم به بی توجه بودنم و بچه ها رو شماتت کردم که لزومی نداشت این رو بهم بگویید .... میزم را طوری چیده اند که باید رو به دیوار بنشینیم ، خدا رو شکر کردم که نی قلیانی هستیم و کمی میز را جلو کشیدم و مانیتور را چرخاندم و بدون اینکه سد معبر شوم میزم هم مرتب شد :) ... تازه کلی هم بهمون میرسند و وسط روز بساط شیرکاکائو و میوه و بیسکوئیت به راه است و راستش انقدر ها هم شلوغ نیستم که نتوانم آنجا درس هایم را بخوانم!

به جان خودم الان که اینها رو نوشتم حس کردم عجب حالت اکازیونی دارم و نمیدانستم!

 

تصمیم گرفته ام برای ِ چیزی که نمیتوانم به این زودی ها تغییرش دهم، روزهایم را خراب نکنم.

به نظرِ من آدمهای خوشحال، خوشبختند ... زندگی قشنگ تری دارند و با رضایتمندی بیشتر روزهاشون رو میگذرونن.

 

شاید این یک تمرین باشد، باید تمرین کنیم که همیشه حال ِ خوب، انتخاب ما باشد ... سخت هست، گاهی حتی یادمان میرود، ولی میشود!

 

 

  • یه روز غضنفر تو خیابون کلی میچرخه و جای ِ پارک پیدا نمیکنه،دیگه خسته و له شده بود که میگه: خدایا خودت برام یه جای ِ پارک ِ خوب جور کن! کمی جلوتر یه جای ِ پارک خوب پیدا میکنه و همینطور که ماشینش رو پارک میکنه میگه خدا جان زحمت نکش، خودم پیدا کردم! :)))  ( هر وقت تو جاهای شلوغ جای پارک پیدا میکنم، یاد این جوک میافتم و میخندم)

* داستان ِ ادامه مطلب، ارزش فکر کردن رو داره!


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393ساعت 10:51 AM توسط فنجون|

صبح که اومدم اداره دیدم یک پرنده ی خوشبختی کنار مانیتورم نشسته :)

جالبه که این همکارم که این جوجه رو برام هدیه آورد اصلا" هدیه ی گردنبند پرتقالی رو ندیده بود و این جوجه دقیقا" همون شکل جوجه ی گردنبند منه :) و فقط میدونست من جوجه و فرشته خیلی دوست دارم.

من خودم دیدم دعای تو بر بال ِ پرنده از پهنه ی طاقی گذشت

چه شوقی شبستان ِ رویا را گرفته بود

دعای تو و آن پرنده ی بی قرار

هر دو پَرپَر زدند، رفتند

بر قوس ِ کاشی شکسته نشستند ....

·         سید علی صالحی

* دیشب پرتقال فروش داشت قبل خواب حافظ میخوند ... گفت نیت کن برات فال بگیرم ... شرط کردم که اگه خودت حمد و سوره اش رو میخونی، من نیت کنم :)))


در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد                  حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار    کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند       موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد

بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم             شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد

ای عروس هنر از بخت شکایت منما            حجله حسن بیارای که داماد آمد

دلفریبان نباتی همه زیور بستند                    دلبر ماست که با حسن خداداد آمد

زیر بارند درختان که تعلق دارند                 ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان         تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد

*

امروز صبح که داشتم میومدم اداره، فکر کردم جناب آقای پرتقال فروش میخواهند قبل سرکار دوش بگیرند ... ما نیز دیگر مراعات نکرده و با رژلب ِ جیغمان ایشان را محکم ماچ نمودیم! ... بعد دیدم رفت سمت کمد لباسهاش، پرسیدم دوش نمیگیری؟ گفت نه.

الان مسیج زده که: اومدم سرکار، همکارم گفت تب خال زدی، یادم افتاد جای رژ لب جنابعالیه :))))

من موندم ایشان وقتی جلوی آینه میروند، به جز زلفهایشان، چیز دیگری نمیبینند؟؟؟

*

دیشب داشتم با موبایلم اشعار سید علی صالحی رو میخوندم، یادم اومد اوایل پرتقالی هر روز صبح یه متن یا شعر برام ایمیل میکرد، بعد که دید هیچ بازخوردی از شعر ها نمیگیره، دیگه نفرستاد ... یه بار هم خودم گفتم خیلی با شعر ها ارتباط بر قرار نمیکنم.

دیشب بهش گفتم: اصلا" تو چرا دیگه برام شعر نمیخونی؟

میگه: شعر؟؟ همچین زدی تو ذوقم و ریشه اش رو خشک کرده، حالا میخوای برات شعر هم بخونم؟؟ :)))

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 12:7 PM توسط فنجون|


آخرين مطالب
» 542.روزانه های رنگی
» 541.من شادی را انتخاب میکنم!
» 540.کاش یکی بیاید که وقت رفتن، نرود
» 539.زبان دراز ها به بهشت میروند :)
» 538. به خوشمزگی کلوچه های داغ
» 537.اتفاق های قشنگ ِ ماه ِ پر مهر
» 536.رقص و شادی! خوش میگذره؟ بعــــله!
» 535. یکساله شدیم :)
» 534. زندگی کاری ِ من.
» 533.شنبه، یک شنبه :)))

Design By : Pichak