حوصله کن ، خواهیم رفت

آرامش به همراهت، مهر بورز و خوشبخت باش

593. گذری بر آنچه در دوران بی بلاگفایی برما گذشت

قبل ماه رمضون یکی از دوستان خیلی خوبم زنگ زد که: فنجون فلان روز من سفره امام حسن دارم و توام دعوتی.

اونوقت من اصلا" یادم نمیومد آخرین باری که همچین مراسمی رفتم کی بوده و پروسه اش چطوریه! ولی بخاطر اینکه این دوست جان خیلی عزیز بود گفتم میرم.

از سرکار مرخصی گرفتم و رفتم خونه که دوش بگیرم و آماده بشم ... رفتم سروقت کمد لباسها و از اونجا به بعد هی به خودم بد و بیراه میگفتم چون نمیدونستم تو این مراسم چی باید پوشید، فقط میدونستم مراسم زنونه اس.

اول یه پیراهن آستین حقله ای پوشیدم ... بعد گفتم نکنه خانوم جلسه ای بهم تذکر بده و منم بپرم بهش که مگه اینجا آقا هست؟؟

بعد یه بلوز خنک سفید که آستین سه ربع داشت با یه شلوار سرمه ای ست کردم که اگه حرفی از روسری و احترام به مجلس اینا شد بگم همینی که هست! :))) یه خورده نگران بودم بگن چرا سفید پوشیدی که دیگه لباس پوشیده تر نداشتم.

بعد رفتم سراغ کفش روفرشی ... یه کفش پاشنه دار انتخاب کرده بودم که گفتم: اگه سفره رو رو زمین بندازن که خیلی اذیت میشم! و یه کفش تخت هم برداشتم. (وقتی پرتقال فروش  

موقع آرایش کردن که شد، روی آرایش چشم یه کمی مردد بودم ... و پیش بینی کردم  یه موقع روضه موزه میخونه و اشکم در میاد و برا همین ریمل ضد آبم رو استفاده کردم!

به خونه دوستم که رسیدم دیدم یا خداااااا .... نه تنها سفره ای رو زمین پهن نیست، بلکه مثل مهمونی ها شیک و مجلسی صندلی چیدن و همه خانوما نه تنها مشکی نپوشیدن، بلکه رنگی پنگی و خیلی شیک هم هستند ... بعد نیازی به کفش روفرشی هم نبود و چون فرشها رو جمع کرده بودن همه با کفش رفتیم داخل.

دو خانوم تپلی با مزه هم نشسته بودن که یکیشون دف دستش بودو وقتی مراسم شروع شد تازه فهمیدم عزاداری نیست و جشن هست :))) البته دقیقش رو بخوام بگم، بعد از دعای توسل و وقتی که خانم دف رو نواخت و بقیه دست زدند متوجه شدم!

در کل بد نبود و از تصوری که داشتم خیلی بهتر بود، گرچه به نظرم این مدل مراسم که فرق عزا و مولودیشون خیلی مشخص نیست و بیشتر به نظرم مسخره میاد و اینکه مراسم از نظر شادی اصلا" شاد نبود (عینهو جشن تکلیف مدارس)، راستش بعد از مراسم هم احساس نکردم چیزی یاد گرفتم یا از لحاظ معنوی تاثیری روم داشته باشه.

دوست جان میز خیلی زیبا و با سلیقه ای چیده بود و من چشمم دنبال اون بسته های سبز آجیل مشکل گشا بود که وقتی رفتم طرفش تموم شده بود! دلم میخواست برای مامان ببرم که نبود.

آما موقع خدافظی دوستم چندتا آجیل مشکل گشا ریخت تو یک کیسه و کلی خوراکی هم گذاشت کنارش و یه عالمه ذوق کردم.

رسیدم خونه، پرتقالی میگه: برای من آش نیاوردی؟؟؟ میگم نع!

بچه پر روی آش نخورده،  زود مراتب اعتراض ِ آشی خود را توسط مسیج اعلام کردند :)))

گویا پیگیر هم هست ، چون نمیدونم چی بهش گفته که دوستم زنگ زده میگه: تورو خدا یه شب بیاین خونمون من آش براتون بپزم،وسط هفته هم شد اشکالی نداره، ما هستیم! والا آبرو برا من نزاشتین شماها بخاطر یه کاسه آش!

*

عمل خانم تاشکیران گرچه مثل عمل مامان بود، ولی ناز خانم تاشکیران خیلیییییی بیشتر از مامان بود ... مامان با اینکه هنوز بیست روز از عملش نگذشته بود، راضی نشد خانم تاشکیران بره خونشون (که البته نزدیک خونه ما هست) بنابراین خانم تاشکیران از بیمارستان مستقیم اومد خونه ما و روزهایی که ما سرکار بودیم، مامان از خاله پرستاری میکرد .... خب یه قسمتی اش هم بر میگرده به اینکه مامان حکم مادر رو برای خواهر و برادرهاش داره.

نمیدونم بخاطر عدم استراحت بعد از عمل هست یا شانس شخمی ما که بدن مامان به چسب های جراحی که روی سوزن درن بوده حساسیت شدید داده و مثل زخم سوختگی شده ...و به جز اونم یک زخم باز که از فروردین هنوز بسته نشده و باوجود اینکه آنتی بیوتیک های سنگین همچنان هست .... این مورد انقدر نادر هست که دکتر ازش عکس گرفته و برای استادهاش تو فرانسه فرستاده که اونا هم نظرشون رو بگن ...  حالا یک پماد دادن که تو ایران نیست!

نزدیک سه هفته همه جا دنبال دارو بودیم ... خانم یکی از دوستام تو اداره دارو بود که فاکتورهای دارویی از اونجا تایید میشه و وارد ایران میشه (حالا یا خودش بود یا آشنا داشت رو دقیق نمیدونم J) ... مثلا" میتونن ببینن کدوم داروخانه چند تا دارند و قیمتش چند هست و ...

وقتی بهم گفت آخرین بار که این دارو وارد کشور شده مهر پارسال بوده و با تماسی که با شرکت واردکننده گرفته فهمیدن همون ماه تموم شده و دیگه وارد نشده ، انگار آب سرد ریختن روم. بعد اسم یه داروی مشابه رو داد که اونم دیگه وارد نمیشه ولی شرکت وارد کننده گفته سمپل هایی که برای اداره دارو (جهت تایید اصالت دارو) نگه داشتن رو دارند و میتونن بفروشن.

خواهر کوچیکه هم که اون مدت رفته بود مسافرت اروپا، ولی کسی اسم دارو رو نمیشناخت و نتونست بگیره ...

وقتی مامان زنگ زد که ممکنه تو دبی دارو پیدا شه ، تعجب کردم که چطور به فکر خودم نرسیده بود...

مامان تاکید کرد که به رئیس جون نگم چون اون پولشو از ما نمیگیره! اونوقت همون موقع که داشتیم تلفنی حرف میزدیم بابا به موبایلم مسیج داد که به حرف مامان گوش نده، دیر میشه ، به رئیس جون بگو پیدا کنه :))) چون مشتری اصلی یکی از شرکتهای فرانسوی هستیم و احتمال میدادیم راحت تر بشه پیداش کرد.

تقریبا به تمام دوستان خارج از کشورم سپردم و هر کدوم داروهای مشابه رو که داروخانه ها گفته بودند رو بهم معرفی کردند.

تا اینکه هفته قبل دوست رئیس جون از فرانسه اعلام کرد که دارو از سال 2013 دیگه تولید نمیشه!

بالاخره دکتر دارویی که  همسر دوستم معرفی کرده بود رو تایید کرد و خیلی اتفاقی بابا سر راهش یه داروخانه دیده بود که اونو داره و تونست بخره.

با پیدا شدن پماد، انگاربار سنگینی از رو دوش هممون برداشته شد.

این مدت همش فکر میکردم به کسانی که داروهاشون پیدا نمیشه و حکم مرگ و زندگی براشون داره ، مثل بیمار های سرطانی ... برای شفای همه بیمارها دعا کنیم.

از دورانی که خانم تاشکیران خونه ما بود، چیز زیادی یادم نیست به جز سوسه های زیر پوستی که میومدیم و هی دور و بر مامان و خاله میچرخیدیم و بهشون رسیدگی میکردیم، بعد خانم تاشکیران هی مارو با پسرش مقایسه میکرد و چون پسرخاله ی جوان به گرد ِ پای ِ ما نمیرسید، دعواشون میشد :)))

مامان میگفت داشتم نماز میخوندم یهو دیدم خاله تو اتاق هی داره میگه: تو نمیدونی ... تو نمیدوووونی

طفلک سریع نمازش رو خونده که ببینه چی شده میبینه، خاله خانم هدفون گذاشته تو گوشش و داره از این آهنگ های رپ زیر زمینی گوش میده و رفته تو فضا و داره باهاش میخونه :)))

[ یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 16:20 PM ] [ فنجون ] [ ]
يه خبر خوب براي بلاگفايي ها :)
بعد از اينكه بلاگفا آخرين back up رو بر گردوند من يك سال از آرشيوم رو نداشتم ... با كمي سرچ تو اينترنت تونستم آرشيو رو از ادرس زير پيدا كنم. البته به نظرم بايد يكي يكي كپي كنيم ولي ارزش اش رو داره :)

Web.archive.org

بعدش يه صفحه هست كه بايد ادرس وبلاگتون رو اونجا بزاريد و ماه به ماه نوشته هارو پيدا كنيد.

 من نميدونم كاركرد اين سايت چطوريه ولي فكر كنم به كمك خيلي ها بياد.

بعد اينكه ارشيو رو برگردوندين يه بك آپ هم بگيريد و تو كامپيوترتون سيو كنيد براي روز مبادا ؛)

[ پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 12:1 PM ] [ فنجون ] [ ]
592. شروع دوباره
پرتقالی سبد کالایی که بهمون داده بودن رو برد انباری و گفت: یه لوسیون حمام "داو" هم توش هست که گذاشتم کنار.

 

وقتی رفتیم خونه مامانم اینا، روی لوسیون رو خوندم که دیدم به انگلیسی نوشته مرطوب کننده، به مامان نشون دادم که استقبالی نکرد و بردم برای خواهر کوچیکه که بعد از حموم اینو بزن که از قضا عطر خیلی خوبی هم داشت.

روز جمعه ای نشسته بودیم با بابا جان و تلویزیون میدیدیم که خواهر کوچیکه رفت حموم ... فکر کنم یک ساعت و نیمی تو حموم بود، خواستم برم  یه تذکری بهش بدم که حمامش خیلی طولانی شده که گفتم ولش کن ... ( که بعدا" فهمیدم خیری توش بوده! )

بعد  دو ساعت که پرتقالی و مامان هم ازخواب نیمروزی بیدار شدن، خواهر جان از حموم تشریف آوردن! یه نموره هم خسته بود گویا ...

میگه: از اون لوسیون رو خودتم استفاده کردی؟ گفتم: نه هنوز!

میپرسه: روشو خوندی ؟ گفتم : آره مرطوب کننده و انرژی زا هست.

 

در حالیکه سعی میکرد خیلی خودشو کنترل کنه، میگه: با خستگی تموم رفتم حموم دوش گرفتم که بعدش بخوابم. 

بعد اومدم اتاق این لوسیون رو زدم به پاهام دیدم یه جوریه، انگار فاسد شده باشه ... بعد به دستامم زدم دیدم اصلا با بقیه لوسیون هایی که قبلا" داشتم فرق میکنه و روی دست و پام میماسه!

 

یه نگاه به قوطیش انداختم و چشمم به کلمه wash که خورد گفتم یه جای کار میلنگه و پشتش رو خوندم که به "فارسی" نوشته: مایع دست شویی !!!!!!

 

دیگه وقتی داشت تعریف میکرد که مجبور شده دوباره بره حموم و این مایع دستشویی از بدنش به این راحتی پاک نمیشده و هی کف میکرده ... ماها از خنده کبود شده بودیم!

شانس آوردم ملاحظه خواب مامان و پرتقالی رو کرده بود، والا معلوم نبود چه بلایی سرم میومد!   

فکر کن اگه بهش تذکر میدادم که حمامش رو زود تموم کنه که ... :))))

*

روز پنج شنبه  قسمت اول مستند مایکل جکسون رو دیدیم و روز جمعه هم بعد از والیبال خیلی شانسی قسمت دومش رو دیدیم ... اول که کلی از اینکه بیرون زندگی مردم با درون زندگیشون چقدر میتونه فرق داشته باشه، تعجب کرده بودم ... باورم نمیشد همچین هنرمندی انقدر خجالتی باشه و با وجود پنجاه سال سن هنوز تحت تاثیر خاطرات بد کودکیش باشه .... تا وقتی گزارش پزشک کالبد شکاف رو دیدم باورم نمیشد سفید شدن پوستش "طبق چیزی که خودشم گفته بود" بخاطر بیماری باشه و مثل همه فکر میکردم جراحی کرده ... اون قسمت آخر که مربوط به مرگش بود رو هم نشستم به تماشا وقتی تموم شد ساعت یک و نیم شب بود! ... نیازی هست بگم از ترس خوابم نمیبرد؟؟؟

*

گفته ام که من پرتقالی رو میبینم خیلی دلم میخواد گازش بگیرم؟؟؟

بعد ناقلا تا من میرم سراغش، لب هاشو مثل ماهی میکنه و لپ هاشو میده داخل که نتونم گازش بگیرم!

دیشب که مشغول مطالعه بود ییهو خیز ورداشتم طرفش و محکم فک اش رو گرفتم خیلی محکم تر بوسیدمش!

بعد انگاری که دردش اومده باشه، عصبانی شد یه خورده .... خب منم ناراحت شدم که جواب محبتم رو با عصبانیت داد ... اونوقت سر شام میگه: عزیز خب دردم میگیره، فکمو خیلی فشار دادی! ...

منم با دلخوری تمام گفتم: خوب کردم، اصلا" مگه دفه اول مه که اینکارو میکنم؟؟

و اینگونه ایشان از پاسخ قاطع و منطقی اینجانب ، توجیه شدند!

[ یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ ] [ 13:24 PM ] [ فنجون ] [ ]