حوصله کن ، خواهیم رفت

آرامش به همراهت، مهر بورز و خوشبخت باش

یکی از فانتزی های زندگیم این بوده که یه روزی با بی خیالی تمام، بشینم کنج اتاقم و پازل درست کنم ...

این روزها، وقتی از سرکار میرم خونه کمی با پرتقالی گپ میزنیم، بعد از کمی استراحت،همزمان که شاممان در حال ِ آماده شدن است، در تمام مدتی که من تند وتند حرف میزنم و پرتقالی هم سر به سرم میگذارد، بساط تنقلات و چای و شیرینی و شکلات براه میشود. بعد از تماشای فیلم، شام میخوریم و بعد پرتقالی ترکیب چای و نارنج و آبلیمو و عسل را براه میکند ... او با کلی فکر میرود سراغ مطالعه ی تزش و من با بیخیالی تخته های پازلم را پهن میکنم وسط اتاق و با لبخند تکه ها را کنار ِ هم میچینم.

از وقتی یادم میاد همیشه در حال بدو بدو بودم .... خوب یا بد، انگار همش باید فکرم مشغول باشه ... از نه سالگی که کلاس زبانم برقرار بود و بعد تر وقتی راهنمایی بودم بعد مدرسه میرفتم وصال برای کلاسهای دوست نداشتنی کانون ... بعدترهم که کنکور ... بعد مدرسه میدویدم برای کلاسهای کنکور و شبها ساعت هشت و نه میرسیدم خونه ... ترم دوم دانشگاه هم که رفتم سرکار که قرار بود برام جنبه تفریحی داشته باشه و نفهمیدم چطور انقدر مهم شد برام ... کار و درس، اونم وقتی یه شهر دیگه درس میخوندم ازم خیلی انرژی میگرفت ... اهل جویدن درسها نبودم، هلک هلک میرفتم در حدی که نه مشروط شم و نه برای معدل بالا خودمو تیکه تیکه کنم ....  نه اینکه تفریحی نداشته باشم، اتفاقا" خیلی هم تو تمام این دوران خوش میگذراندم ولی همیشه یه دغدغه فکری همراهم بود ... راستش یادم نمیاد علی بی غم بوده باشم ....   

شش ماه بعد تموم شدن ِ درسم تو مصاحبه ی اداره قبول شدم و چون دلم نمیخواست کار شرکت رو از دست بدم، دو شغله شدم و دو شغله ماندم و شاکر از اینکه عرضه اش را دارم ... بعد تر که پرتقالی وارد زندگیم شد، انجام فشرده کارها  و اختصاص دادن زمان ِ باهم بودن کمی سخت بود ولی به باهم بودنمون میارزید ... و بعد دایره کمی تنگ تر شد وقتی دانشجوی ارشد شدم ... الان که درسم تمام شد، همش فکر میکنم "اصلا" ارزش اش را نداشت که من دو سال زندگیم را بگذارم برای درسی که هیچ دانش ِ بدرد بخوری توش نبود و کوله بارم پر شود از نفرت اساتیدی که بدجور جو "بهشتی" گرفته بودشون و حسابی حق و ناحق میکردند ...

باورم نمیشود که چطور بعد از ازدواج، خستگی و تنش های کار ِ اداره و شرکت و درس و مسئولیت های ِ جدید ِ خانم ِ خانه بودن را باهم تحمل کردم و هنوز زنده ام! که چطور غم ِ عمل دست ِ مامان، شب ِ عروسیم هنوز توی ِ دلم زنده است و عذاب وجدان ِ اینکه وقتی برای ِ عیادتش میرفتیم خونه، آن روزها به جای ِ اینکه کمک ِ مامان باشم، ظرف غذاهایم را پر میکردم و میاوردم ... بس که نادان بودم و بس که مامان ها، همیشه مامان و مهربان هستند!

 اگر کمک و حمایت های ِ خانواده ام و پرتقالی نبود، آن روز ها حتما" کم میاوردم ... مشق هایم را پرتقالی مینوشت و خیلی وقت ها (که هنوز هم ادامه دارد) غذای چند روز هفته ام را مامان برایم آماده میکند که خسته ی آشپزی نشوم و پرتقالی هم دست به قابلمه اش خوب است :)))

اکثرا" یه حس بد از کارهایی که باید انجام میشدند همراهم بود و انرژی ام را میگرفت .... همین بود که همیشه باید اولویت ها را میشمردم و بعد همان ها را محدود میکردم ... مثلا" که از تابستان باید برای فیزیوتراپی زانو و گردنم وقت بگذارم و نمیرسم ... که وقت کم میاید.

اعصاب خوردی و بغض های فروخورده ی کاری را که فاکتور بگیرم، با بهبود دست ِ مامان و تمام شدن ِ درس، دوی ِ ماراتن تمام شد ...

هر جور که فکر میکنم، الان از نظر ذهنی، سن ِ بازنشستگی ام است :)

بعد از تقریبا" یک سال، جواب تست ژنتیکمان آمد ... همان که کلی باعث خنده ی من و خواهر کوچیکه شده بود وقتی میگفتند DNA هایتان بزرگ است و نمیتوانیم دقیق آزمایش کنیم ... که اصلا" توی کتمون نمیرفت که چطور میشه ماها انقده ریقو باشیم و DNA هامون انقدر بزرگ باشند که بخاطرش چند بار آزمایش خون بدهیم تا بلکه بتوانند تست را انجام دهند و آخرش هم با سیریش شدن ِ خواهر کوچیکه ، گویا مدیر پروژه شخصا" انجامش داد.

پایم را انداخته ام روی ِ پا و میخواهم حس ِ قشنگ ِ آرامش را تجربه کنم ... انقدر تنش داشته ام که الان دو شغله بودن و انجام ِ کارهای ِ خانه برایم خیلی راحت و بدیهی میماند!

غیر مستقیم از مشاور ژنتیک به گوشم خورده است که: سرطان بیخ گوشمان است ... زود ازدواج کنید، زود دوتا بچه به دنیا بیارید و بعد خیلی سریع سینه و رحم و تخمدان را خارج کنید ...

هر چی ژن ِ پلاسیده بوده است، به ما رسیده و الله اکبر کلکسیون خانوادگیمان هم تکمیل است و از شنیدن ِ این خبر جا نخوردم ... اما این زود ... زود ... روی مخم راه میرود.

دلم میخواهد یکی دوسال، کنار ِ پرتقالی لم بدهم، مسافرت برویم ، خوش بگذرانیم ... و بعد هر وقت جای ِ خالیش را حس کردیم، بچه دار شویم. هرجور که فکرش را میکنم، زود است ... اما سنم را که در نظر میگیرم، دیر هم هست ... اصلا" سن، خر است! ... و هی ته دلم انگار کسی ذکر الحمدالله گرفته که اوضاع مالیمان قابل برنامه ریزی است و دغدغه ی آن را نداریم و بعد میگویم  شکرت خدا جان که هوایمان را داری ...

هی فکر میکنم، نمیتوانم از پس ِ این یکی بر بیایم ... که حتی از فکرش هم فرار میکنم ... نه اینکه دوستش نداشته باشم ... راستش دلم کمی بیخیالی میخواهد.

بعد توصیه ی ژنتیک میاید توی ِ سرم ... که من همیشه دلم میخواسته دو تا دختر داشته باشم که تمام کودکی و نوجوانیشان مثل ِ من و خواهر کوچیکه به جون ِ هم بیافتند و به قصد کشت دنبال ِ هم کنند و بعد جیک تو جیک شوند و بعد بشوند امین ترین تکیه گاه ِ هم ... که من حتی به این فکر کردم که اگر یکی باشد، ممکن است بزرگ که شد، تنها بماند و من از تنهایی بیزارم .... با تمام این حرف ها،  بنظرم زود است و این جبر ِ زندگی، خیلی زور دارد!

این هفته قرار است همه باهم برویم پیش دکترِ ژنتیک، تا ببینم حرف ِ حسابش چیست ... با تمام ِ این تفاسیر آرامم ... خیلی آرام ... قدر ِ این نعمت ِ علم ژنتیک را خوب میدانم. 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم بهمن 1393ساعت 4:9 PM توسط فنجون|

دکترِ مامان برای ِ من و خواهر کوچیکه ام آر آی سینه نوشته بود و قبلا" میدونستم یه تختی هست که آدمو میزارن روش و میفرستن تو یه لوله ای که انگار همزمان دارن چندین نفر بهش چکش میزنن:)))

بعد خیلی اتفاقی!: :) خواهر کوچیکه بعنوان نفر اول چند روز جلوتر رفت مثل بچه آدم ام آر آی رو انجام داد و برگشت ... همونجا هم فهمیدیم این ام آر آی ما تزریق هم دارد ....منم که شجاع در امور پزشکی مرتبط با سوزن و خون، رفتم داروی تزریق رو از داروخانه گرفتم دیدم یا ابلفضل! یه آنژیوکت و یه سرنگ در حد آمپول گاو که قطر سرنگ تقریبا" اندازه مچ دستم بود...

وقت ام آر آی شد پنج شنبه ی قبل از تولدم ساعت یک شب ، منم ریز ریز و کم کم از ساعت ده نق نق هامو شروع کردم و حدود ساعت یازده بعد از یک گریه مفصل از ترس، با پرتقالی رفتیم مرکز ... 

نوبتم که شد ده دقیقه ای با گریه و زاری خواستم آمپول رو با درد کمتری برام بزنن که خدایی آمپول رو بدون درد برام زد و منو فرستادن تو دستگاه. آقاهه گفت من وسط کار میام تزریق رو انجام میدم ولی تو اصلا تکون نمیخوری و حتی حرف هم نمیزنی که عکس خراب نشه ....  بعد خواهر کوچیکه  گفته بود میری اونجا اصلا چشماتو باز نکن و منم فکر کردم برای اینکه یه وقت حس خفگی بهم دست نده اینو میگه ...

وقتی دمر رو تخت خوابیدم، چتری هام ریخته بود رو دستگاه و نمیتونستم از آینه ای که زیر چشمم گذاشته بودن خیلی واضح دکتر و دستیارش رو ببینم، بعد آقاهه گفت: "تل هم که زدی، منو نمیبینی که! ".... تل؟ :))) اسم این تل هست آخه؟؟؟

آغو ما بعد چند دقیقه ما یواشکی یه کوچولو چشمها را گشودیم و از آینه ای که زیر چشمم گذاشته بودن محیط اطراف رو بررسی میکردم که دیدم وااای تو اون شلنگی که به دستم بستن داره خون میاد بیرون ... دیگه بقیه اش گفتن نداره ... هرچی میومدم به موارد خوب فکر کنم نمیشد، هی فکر میکردم من الان از بس ازم خون میره، تو همین لوله میمیرم و تازه نیم ساعت دیگه منو پیدا میکنن ( انگار شمشیر خوردم :)))  .... حالتی از غش و مرگ بر من مستولی شد، در این حد که منو از تو لوله آوردن بیرون و یه چای شیرین دادن دستم که انقدر که تو لرزیدی هیچ کدوم عکس هات خوب نشده و برو دفعه بعد بیا و به قدری از افت فشار میلرزیدم که لیوان چای توی دستم هم تکون میخورد.

حالا بعدش خواهر کوچیکه دعوام میکنه که مگه من نگفتم چشماتو باز نکن!!!

سری دوم که قرار شد برم،از صبح کلی رو خودم کار کردم و از دم آزمایش در دیگه عینهو نابینایان، اصلا چشمامو باز نکردم که دیگه دچار افت فشار و اینا هم نشم ... وقتی خوابیدم رو تخت، همون اول بابت اینکه دوباره تل زدم عذرخواهی کردم و طفلک اصلن نفهمید دارم بهش میخندم:)

 و برای بار دوم اون آمپول لعنتی رو خوردم، عینهو این مارمولکهایی که با دمپایی میزنی میچسبن به دیوار اصلن جم نخوردم که بلکه تموم شه ... وقتی از تو لوله منو آوردن بیرون فکر کردم زمان تزریق رسیده که آقاهه گفت بلند شو، خراب شده عکس هات ... دوباره زدم زیر گریه که به جان خودم من اصلا" تکون نخوردم و حتی نفس هم یواش میکشم ... که آقاهه گفت از درون تمام ماهیچه هات دارن میلرزن  فایده نداره .... برو با پزشک بیهوشی صحبت کن که اگه میشه با بیهوشی انجام بدیم!

حالا سری دوم فکر میکردم واقعا" روحیه ام خوبه و استرس ندارم، مسئول پذیرش تا قیافه منو دیده به پرتقالی اشاره کرده که بدو برو دنبالش این خیلی ترسیده :))) حالا منم رفتم تو شیکم پرتقالی که من که حالم خوبه تو چرا اومدی دنبال من؟!!

داشتیم اینا رو برای مامان اینا تعریف میکردیم،( این پرتقال فروش هم باز چشمش به خانواده من افتاده بود و رفته بود تو فاز زیرآب زنی!) مامان یه کاره به پرتقالی میگه: من اگه جای ِ تو بودم، فنجون رو میزاشتم همونجا بمونه ، خودم بر میگشتم .... این لوس بازیا یعنی چی! اگه شکل ِ من نبودی، شک میکردم بچه ی منی ... دختر هم انقدر ترسو؟؟؟

این وسط شانسی که آوردم این بود که هر دو دفعه آمپول ام آر آی رو که هشتاد هزارتومن خریده بودم رو بهم برمیگردوند، بعدا" حدس زدم چون وزنم زیر خط آدمیزاده، احتمالا" ازش کم استفاده کرده و آمپول ِ منو برای ِ نفر ِ بعدی استفاده میکرده! اینم از مزایای پر وزنی ِ ما!

دو روز بعد که زنگ زدم مرکز، تا گفتم سلام من دوبار اومدم و نشده و باید با دکتر صحبت کنم، پذیرش گفت فنجون تویی؟! بازم نشد؟؟؟ بعد منو وصل کردن یه بخش دیگه که با دکتر حرف بزنم، وسط حرفای ِ من میبینم داره با یکی دیگه هم حرف میزنه، داشتم عصبانی میشدم که دیدم پزشک اونجا از روی حرف های دکتر بیهوشی فهمیده منم و داره داستان شجاعتم رو برای دکتر تعریف میکنه :))

آخرشم گفت بخاطر اینکه مدل آزمایش طوریه که باید دمر باشی، نمیشه بیهوشت کنیم و یه آرامبخش بخور و برای بار سوم بهم وقت دادن!

دفعه سوم که رفتم از خنده های پرسنل و اینکه هر هفته اونجا هستم، خنده امون گرفته بود....  ما رفتیم و برای بار سوم هم سوزن خوردیم ... این دکتره اما خیلی مهربون بود و راست یا دروغ چند دقیقه ای که تو لوله بودم با اسپیکری که تو اتاق بود گفت: عکسهات عالی شده ... همینطوری بدون حرکت بمون .... یا وقتی برای تزریق دارو میخواست بیاد گفت: قبل اینکه تزریق رو انجام بدم، دستت رو میگیرم، تزریق هم تموم شد باز دستت رو میگیرم که بفهمی دارم از اتاق میرم بیرون ولی تو تکون نخور ... خولاصه با این مکالمات تک نفره ، من کلی نیرو گرفتم و با سلام و صلوات بالاخره تموم شد ...

وقتی از اتاق آزمایش میومدم بیرون، حس ِ قهرمان های المپیک بهم دست داده بود؛ سر بالا، سینه جلو ، نیش باز با اقتدار تمام مثل شیییییییر! .... یهو پرتقالی و مسئولین پذیرش پقی زدن زیر خنده.

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم بهمن 1393ساعت 9:3 AM توسط فنجون|

سه روز قبل تولد اختر تابناک ، همین که بابا جان یک روز رفت ماموریت، ما نیز یک عدد ماشین جدید برای مامان ابتیاع نمودیم ، مدل بالا شیک، بدون چرخ و صندلی و با حداقل امکانات بنام واکر!

هنوز فیزیوتراپی دستش تموم نشده که طفلک ازپله های خونه ی یکی از اقوام پرت شده پایین و ساق پاهاش به شدت کبود و متورم شده و روزی هزاربار خدارو شکر میکنیم که شکستگی در پی نداشته ... طبق سفارش دکتر که به پاهاش فشار نیاره و تند تند یخ بزاره روی پاش، خواهر کوچیکه یه واکر قرض گرفت و موقتا" بنام مامان زد ...

البته که مامان بیشتر از واکر بعنوان اسکیت روی سنگ خونه استفاده میکرد و وقتی به محدوده راهرو و فرش میرسید ماشینش رو پارک میکرد کنار فرش و بقیه رو پیاده میرفت! بعد همچین با واکر روی سنگ ها با سرعت میرفت که خنده امون میگرفت و میترسیدم خدایی نکرده دوباره زمین بخوره :))

نمیدونم خاصیت واکر اینه یا واقعا درد مامان زیاد بود، وقتی از واکر استفاده میکنه مثل پیرزن ها قر میده و راه میره ! :)))

منم که نه دل ِ دیدن کبودی های مامان رو داشتم  و نه مامان میزاشت لوسش کنیم، رفتم تو مود لوده بازی و باهاش اتوبوس سواری میکردم و همه هم سوار میشدن قان قان قان تو خونه میرفتیم جلو.( گفتم قان قان یاد این افتادم)

طفلک بابا نصفه شب که رسید خونه دید واکر کنار تخت، پاهای مامان متورم و روی پاهم کمپرس یخ ... از ناراحتی تا سه صبح بیدار مونده بود و مامان هم تا دید بابا نگران شده، واکر رو گذاشت کنار که مثلا" خیال بابا رو راحت کنه که مشکل خیلی جزئی بوده.

 *

فردا یعنی چهار شنبه روز دفاع خواهر کوچیکه هست ... (خواهر کوچیکه چون استرس داره گفته نمیخوام کسی بیاد)

دیشب مامان میگه یعنی مارو دعوت میکنن؟

میگم: اگه خودش نخواد که نمیشه بریم!

میگه: تو آدرس بده، من سرزده میرم :))))

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم بهمن 1393ساعت 9:15 AM توسط فنجون|


آخرين مطالب
» 552. ژن های ِ پلاسیده
» 551. MRI
» 550.ماشین مشتی ممدلی نه چرخ داره نه صندلی
» 549. تولدانه
» 548. خوشگذرانی در خانه پدری
» 547. فارغ از درس و تحصیل و استرس و سلام و بر خوشبختی ِ بدون ِ درس!
» 546. دلخوشانه و از هر دری، در به دری
» 545.هوا سرد است ... هوای پرنده ها را داشته باشیم!
» 544.از هر دری، سخنی
» 543.خانمهای ِ شاغل و خانمهای خانه دار

Design By : Pichak