X
تبلیغات
حوصله کن ، خواهیم رفت

حوصله کن ، خواهیم رفت

آرامش به همراهت، مهر بورز و خوشبخت باش

از سه سال پیش که این سایت http://www.futureme.org  رو پیدا کردم و توش برا خودم نامه نوشتم ، تا الان نزدیک پنج تا نامه رو دریافت کردم و کلی ذوق کردم از خوندنشون ... +

مثلا" تو اولین نامه از دست یه عده ای بی نهایت ناراحت بودم و نوشته بودم بعید میدونم رفتارشون یادم بره ... الان اصلن فکر میکنم که اون ناراحتی برام خیلی هم لازم بوده! و لابد اگه امکان مکالمه چشم تو چشم با خدا رو داشتم، بهم میگفت: خوب کردم!

یا مثلا" با حسرت تنبلی ای نوشتم که کاش بشه برای فوق لیسانس اقدام کنم و زورم میومد درس بخونم ... اونوقت الان ترم سه فوق لیسانسم!

(همینجا یک عدد پرانتز باز کنم که بگم بعد از آن ترم ِ مشروطی ، معدل ترم دوممان شد هجده و نیم!)

(خواهر کوچیکه یعنی اگه در این مورد کلمه ای بگویی من میدونم و تو!)

بعد که ییهو اکثر دوستان و دوست نماها مهاجرت کردن و خودم هم یه عده ای رو گلچین کردم، حس کردم که چقدر دور و برم خالیه و من چقدر دوست کم دارم و اصلن چقده تنهام ... الان شکر خدا اطرافم پر از کسانیه که دوستشون دارم.

القصه، دو روز قبل یه نامه دیگه هم گرفتم که باران برام نوشته بود!  طبعیعتا" وقتی نامه رو گرفتم، کلی هیجان زده شدم. منم در جواب براش یه نامه دیگه نوشتم که بعد ها بخونتش که باهم بی حساب شیم :)

الانم دلم میخواد یه نامه برای پرتقال فروش بنویسم.

 

·         طرح شاد سازی:

 غضنفر به دوستش آدرس خونشو میداده:

داخل ساختمون که شدی روبروت آسانسوره، با آرنج ات طبقه نهم رو میزنی بعد که پیاده شدی در سمت راست ات رو با آرنج ات میزنی ... بعد ...

دوستش میگه: نمیشه آسانسور و زنگ درو با دست بزنم و با آرنج نزنم؟

غضنفر میگه: واااا یعنی میخوای دست خالی بیای؟؟

*

اینایی که صبح ساعت پنج پا میشن میرن میدوئن، بعد میان دوش میگیرن و صبحانه میخورن و بعد میرن سرکار ...

فتوشاپن؟؟؟

*

غضنفر از روضه بر میگشت ، ازش پرسیدن چطور بود؟ گفت والا مداحه یه جوری داد و بیداد میکرد که انگار مقصر ما بودیم!

*

فرمون دادن دخترا: بیا ... بیا ... بیا ... وای افتاد تو جوب! نیا ...

 *

غضنفر تو ژاپن راننده تاکسی میشه، هرکی براش دست بلند میکنه میگه: دِ شوخی نکن دیگه! تورو الان رسوندم!

*

الان بچه شیش ماهه تخت دونفره داره، واسش موزیک لایت میزارن با نور کم ، تا بخوابه.

اونوقت زمان ما میزاشتنمون رو پاهاشون انقدر به حالت سانترفیوژ تکونمون میدادن تا پلاسمای خونمون جدا بشه بریم تو کما !

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 11:22 AM توسط فنجون|

یه عینک فروشی هست تو محدوده ی میدون گلها  به اسم سروش، فروشنده اش یه آقاییه که لال هست و از حدود سی سال پیش دستفروشی عینک میکرده و الان یه مغازه داره و با پسرهاش اونجا رو میگردونه ... خیلی منصف هست و با روی باز برخورد میکنه، الان نزدیک ده سالی هست که کشفش کردیم و مشتری اش هستیم.

از قضا ایام عیدی که مامان عینکش رو گم کرده بود رفتیم براش عینک بخریم ... وقتی رسیدم مامان اینا اونجا بودن و هیچ مشتری دیگه ای هم نداشت ...

مامان که عینک هاشو انتخاب کرد رفتیم سراغ بابا، از وقتی به دنیا اومدم بابا عینکی بود و همین پارسال که بخاطر آب مروارید چشماشو عمل کرد، از عینک هم خداحافظی کرد .... اولش اصلن نمیشد باهاش ارتباط برقرار کنیم، عینهو این آقاهایی که یهو سیبیل هاشونو میزدن خیلی خنده دار شده بود... دفه آخر که رفته بود برای چک آپ هم دکتر دوباره یه عینک براش نوشت که مخصوص رانندگی در "شب" میباشد.(نمیدونم این دیگه چه صیغه ایه!)

خواهر کوچیکه فرم عینکشو نشون میده و میگه: من اینو با تخفیف خریدم صدوچهل ، اینجا میده صد و بیست، تازه میگه تخفیف هم میدم!

من و خواهر کوچیکه رفته بودیم پشت کانتر و ره به ره عینک میاوردیم پایین، و رفته بودیم رو مخ بابا که حالا که دیگه عینکی نیستی یه عینک آفتابی بخر و حالشو ببر... خیلی کلاس داره!

حالا مامان هم گیر داده که خب اون عینکی که انتخاب کردی رو فتوکرومیک بکن راحت!!! بابا هم که قربونش برم ، قبول میکنه!

حالا من هی زیرپوستی تذکر میدم که اصلن لازم نیست عینک بابا فتوکرومیک باشه، هی این اساتید به آقای فروشنده میگن، شیشه اشو فتوکرومیک کن ...

دیگه غش کرده بودیم از خنده، به مامان میگم،آخه مادر ِ من! تو "شب" که اصلن آفتاب نیست که بخواد فتوکرومیک کنه! این عینکش هم که مال ِ شبه و نمیشه تو روز بزنه ...  حالا نوبت اونا بود که بخندن.

خولاصه جلسه توجیهی که برقرار شد، بابا شروع کرد عینک آفتابی ها رو امتحان کنه ... بمیرم براش چقده هم با عینک آفتابی خجالت میکشید  ... وااای یعنی انقده مسخره میشد که حد نداشت ... مخصوصا" اونایی که فرم بزرگی داشتن! :)))

بعد با هر عینکی که میزد ما هر و کرمون میرفت هوا و یکی دیگه بهش میدادیم، دیگه داشت مطمئن میشد که سوژه اش کردیم و یهو قید عینک آفتابی رو زد!

نیشمون روبه زور بستیم و یه عینک مناسب پیدا کردیم و بالاخره انتخاب شد!

اونوقت تو ظل آفتاب آقا روش نمیشه عینک رو بزنه :)))

(اوی ی ی ی ! من دخترشم میتونم بخندم، شما به بابای ِ من نخند لطفا"!)

آخرشم یه عینک آفتابی هم برا مامان انتخاب کردیم که بعدا" خودمون بزنیم!

عینک آفتابی خوشگل! بیست و پنج هزار تومن! اونوقت آقاهه یه عکس بهمون نشون داد که عینک رو که میزدی یه آقای تخته شنا به دست میدیدی! اون آقاهه با عینک بیست و پنج تومنی معلوم میشد، اونوقت من و خواهر کوچیکه که هرکدوم خداد تومن پول عینک آفتابی هامونو داده بودیم نمیتونستیم با عینکهامون آقاهه رو ببینیم!

هر چی گشتم یه عینک آفتابی مناسب صورت ِ خودم پیدا نکردم

*

چند روز پیش که پرتقالی داشت سالاد درست میکرد و سرش پایین بود، این عینکش هی سر میخورد و میومد نوک دماغش! :))))

متفکرانه میگه: فکر کنم دماغم کوچیک شده! عینک رو صورتم نمیمونه!

میگم: شوما اون پیچ عینکت رو محکم کن، وای میسته سر جاش! الکی واسه من خرج نتراش! اون دماغی که من میبینم با عمل هم کوچیک نمیشه!

برگشته میگه: حالا خوبه بینی های ِ ما اندازه ی همه ها!!! فوقش یه کوچولو بزرگ تره ...

والا من ندیدم کسی هلو رو با بادمجون مقایسه کنه و هیچ تفاوتی هم بینشون نبینه!

میگه : من که نمیتونم تو چشم لنز بزارم، برم عمل کنم از عینک خلاص شم ...

میگم: شوما هر وقت تونستی لنز بزاری، بعد میریم عمل میکنیم ... همین عینک نصف انحرافات بینی و شکستگی هاتو پوشش داده! اگه میخوای چشماتو عمل کنی، اول باید بریم اون جاده چالوس ِ صورتت رو صاف کنیم ... اصلا" من اگه بینی شمارو  داشتم، تو خواب هم عینک میزدم!

ملت چه اعتماد به نفس کاذبی دارن!

... والا ! با این دماغشون!

نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 11:40 AM توسط فنجون|

یه روز که با خاندان پرتقالی نشسته بودیم، خواهر کوچیکه پرتقالی با یه هیجان خاصی اومد براش گزارش بده که واااای داداش ، فردا که خاله اینا بیان خونمون عمرا" اگه دختر خاله رو بشناسی ....

بعد رو کرد به من که مثلا" نشونی و بک گراند مختصری از دختر خاله بده که:

آره فنجون جون، این دختر خاله ام از این دخترای لااااااغر و ریقووووو بود، از این سی و نه کیلویی ها! اصلن یه چیزی!

(حالا این ریقووو و سی و نه کیلو رو هم با یه حالتی میگفت انگار که مثلا" دور از جونش جذام داره! )

بعد خاله ام تو خونه عرق یونجه داشت، وقتی خاله اینا رفته بودن مسافرت دختر خاله رفته سر کمد و دخل این عرق یونجه رو درآورده و الان انقده چاق شده که نگو ... حالا هر کاری میکنه لاغر نمیشه ... اون موقع خیلی ریقو بود، یه جوری بود عینهو مریض ها ... الان بدبخت انقده چاق شده دیگه سن اش ده سال بزرگتر نشون میده.

از این طرف همینطور که منو پرتقالی خیلی عشقولانه کنار ِ هم لم داده بودیم ، دست ِ من تا آرنج رفته بود تو بازوی پرتقال فروش و زانوی اونم با شددت روی پام فشار میاورد ... و البته هیشکی جز من و پرتقال فروش نمیدونست که تازه عروس ِ دسته گلشون که زل زده تو چشاشون و خودشو قاطی چهل و پنج کیلویی ها جا زده،  دقیقا" سی و نه کیلوئه!  :)))

نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 8:21 AM توسط فنجون|


آخرين مطالب
» 529.سورپرایز هیجان انگیر ایمیلی
» 528. خانواده عینکی من
» 527.راز مگو :))
» 526. وقتی همه بیکاریم :))
» 526. عیدانه 2
» 525.عیدانه
» 524.خوبی خدا
» 523. پیشنهاد نمایشی :)
» 522. میهمان های ویژه
» 521.بهشتی ِ شریف

Design By : Pichak