حوصله کن ، خواهیم رفت

آرامش به همراهت، مهر بورز و خوشبخت باش

خیلی وقته که تو فکرشون بودم، دلم میخواست یه کاری براشون انجام بدم و کمکش کنم اعتماد به نفس خودش رو بدست بیاره ... هنرمند هستن و از طریق خیاطی اموراتشون رو میگذرونن.

راستش میترسیدم به نتیجه نرسم و نا امید شن، ولی گفتم تلاشم رو میکنم و از دوستانم هم مشورت میخوام تا ایشالا به نتیجه برسیم ... دیروز که بهش زنگ زدم و پیشنهادم رو گفتم اول استقبال کرد و بعد ترسید که شکست بخوره ... زنگ زد که نه! نمیتونم و میترسم از پس اش بر نیام و اینا ... و فکر کنم میفهمیدم که ترسش از اعتماد به نفسی است که از دست رفته و شاید تکیه گاهی که ندارند ... دلش رو قرص کردم که میتوانی و اگر نشد هم فدای سرت، "دوباره" شروع میکنیم.

چون خونشون قابلیت اینو داره که ازش بعنوان یه مزون خیاطی استفاده کنن بهش پیشنهاد دادم که چندین مدل مانتو بدوزه و بعنوان مدل تو مزونش بزاره که بعد وقتی تعداد مدل ها به حد قابل قبولی رسید و بازاریابی کردن مشتری ها بیان و به سایز هر مشتری یه مانتو با رنگ دلخواهش بدوزه ( الان بودجه و شرایط این محیا نیست که بخوان به تعداد بدوزن و تو مزون آماده بزارن) و در کنار همه ی اینا هم کمی پوشاک خرید کنیم واونجا قرار بده که احتمالا" در کنار مانتو ها فروش بره. این فروش پوشاک رو وقتی باهاش مطرح کردم که دیدم میترسه مانتو هایی که میدوزن فروش نره.

یه تعداد کارهای هنری مثل کیف پول هم در نظر گرفتم که عکسش رو بدم و بگم بدوزن.

یه سرمایه کوچیکی رو براش در نظر گرفتم، اگه سود کردن اصل پول مال من و سودش برای خودشون و اگر احیانا" ضرر کردن فدای سرشون ... من به نیت خیر دارم این کار رو انجام میدم... دلم میخواد امید رو تو چشماشون ببینم.

قراره تو تعطیلات عید فطر بریم مدل مانتو انتخاب کنیم و پارچه بخریم و بعد هم کمی پوشاک ...

به نظر شما چه مدل مانتو و چه نوع پوشاکی رو بخریم که فروش مناسبی داشته باشه؟

تو ذهن خودم مانتوهای سنتی – هنری که اکثرا" فیری سایز هستن مناسبه ولی دلم میخواد بهم مشاوره بدین که از کجا شروع کنم؟

جای خاصی تو ذهنتون هست؟ چون فرصت کمی دارم باید دقیقا" بدونم کجاها میخوایم بریم و چه خریدی مناسبه ... فرصت گشت و گذارمون خیلی کمه.

در نظر داشته باشین که جایی که خونشون هست منطقه خیلی با کلاسی نیست که خانمها خیلی راحت پول خرج کنن و ایشالا بعد اینکه شناخته شدن میشه اجناس بهتری هم اونجا برای فروش در نظر گرفت.

میشه شما هم تو این کار، با همفکری هاتون کمکم کنید؟

نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 10:56 AM توسط فنجون|

سی دی صوتی بابا لنگ دراز رو گرفتم و تو ماشین گوش میدیم ... کلا" با کتابهای صوتی خیلی کیف میکنم.

صدای جودی ابوت، پره از هیجان و شادمانی و انرژی.

*

یه مسیج خوندم که:

دهه هشتادیا ازدواج کردن

...

اونوقت ما دهه شصتی ها هنوز دنبال نیمه گمشده امون میگردیم!

در ظاهر خنده داره ولی فکر میکنم درسته ... ما دهه شصتی ها یه ایدالی رو تو ذهنمون ساختیم که به کمتر از اون رضایت نمیدیم ... یعنی دنبال کسی هستیم که تو همه ی موارد عالی باشه و انتخاب های خودمونو هم محدود میکنیم و هم سخت ...

*

این شعر رو خیلی دوست میدارم ...

 

آﺩﻡﻫﺎ

ﻋﻄﺮﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ،

 ﺟﺎ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ

ﻭ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ.

 

 ﺁﺩﻡﻫﺎ، یک روز ﻣﯽ ﺁﻳﻨﺪ ﻭ روز دیگر ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ

 ﻭﻟﯽ ...

در ﺧﻮﺍﺏﻫﺎﯼ ﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ!

 

 ‌ ﺁﺩﻡﻫﺎ ، یک روز ﻣﯽ ﺁﻳﻨﺪ ﻭ روز دیگر ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ

 ﻭﻟﯽ ...

ﺩﻳﺮﻭﺯ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻧﻤﯽ ﺑﺮﻧﺪ!

 

 ﺁﺩﻡﻫﺎ، ﻣﯽ ﺁﻳﻨﺪ

ﺧﺎﻃﺮﻩﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺟﺎ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ

ﻭ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ!

 

ﺁﺩﻡﻫﺎ، روزی ﻣﯽ ﺁﻳﻨﺪ

ﺗﻤﺎﻡ ﺑﺮﮒﻫﺎﯼ ﺗﻘﻮﻳﻢ، ﺑﻬﺎﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ...

روزی ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ

ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﻓﺼﻞ ﭘﺎﻳﻴﺰ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻧﻤﯽ ﺑﺮﻧﺪ.

 

ﺁﺩﻡﻫﺎ

ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺁﻳﻨﺪ، ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ ﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ ...

ﻭلی ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ، ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻧﻤﯽ ﺑﺮﻧﺪ!

 

ﺁﺩﻡﻫﺎ، ﻣﯽ ﺁﻳﻨﺪ

ﻭ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ

ﻭﻟﯽ

ﺩﺭ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻫﺎﻳﻤﺎﻥ ....

ﺷﻌﺮﻫﺎﻳﻤﺎﻥ ....

ﺭﻭﻳﺎﻱ ﺧﻴﺲ ﺷﺒﺎﻧﻪﻣﺎﻥ ...

ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ!

ﺟﺎ ﻧﮕﺬﺍﺭﻳﺪ!

ﻫﺮ ﭼﻪ را که ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻳﺪ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺑﺒﺮﻳﺪ!

وقتی که میروید

دیگر

ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ ﺧﺎﻃﺮﻩﯼ ﺁﺩﻡ ﺑﺮﻧﮕﺮﺩﻳﺪ ..

 

هرتا مولر

نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 1:3 PM توسط فنجون|

دیروز رفته بودم خونه ی یکی از اقوام نزدیک تا به اصطلاح جهیزیه اش رو بچینیم ... و من با روبان و گل، بعضی چیزها رو تزئین کنم.

یک رسم قدیمی ای هست به اسم جهازبینون که مثلا" خانواده ها (فکر کنم خانواده داماد) میان جهیزیه رو میبینن و میرن، تمام مدتی که اونجا بودم هی خدارو شکر میکردم که برای ِ من همیچین برنامه هایی نبود و خبری از جهاز دیدن و پاتختی و عروس کشون نبود! انقدر تابلو از این موضوع خوشحال بودم که دیروز با قیافه ی خوشحالم بچه ها بهم میخندیدن.

تا جایی که اطلاع دارم، در اصل این رسم برای این بوده که خانواده هایی که دختر دم بخت داشتن میومدن و از تجربیات خانواده عروس برای تهیه جهیزیه استفاده میکردن و این روزها بهانه ای شده برای فضولی خانوما تو وسایل عروس و بعضا" حرف حدیث هایی که بعدش پیش میاد.

مادر عروس میگفت میخوام بعد اینکه اومدن خونه رو دیدن، به مادر داماد بگم تورو خدا این رسم ها رو بردارین ممکنه کسی دستش تنگ باشه و خجالت بکشه یا تو زحمت بیافته.

اونوقت من هی تو خونه میچرخیدم و هی میگفتم، اووووه چه خبره؟؟؟ خب یه خورده اشو میزاشتین خودشون بعدا" تو زندگی خرید میکردن ... با دیدن کابینت قابلمه ها، همون ماهیتابه رو زدم تو سرم که آخه مگه این ریقو از پس سی چهل تا مهمون تو این خونه برمیاد که دو دست کامل قابلمه براش گرفتین؟!!! و هرچی قسم و آیه میاوردم که به خدا من نصف اینا رو هم نخریدم و هیچ مشکلی هم ندارم باورشون نمیشد ...

خونه ی ما به نسبت از خونه ی نو عروس فامیل بزرگ تره، از لحاظ وضعیت مالی هم خب دست ما تو خرج و مخارج به نسبت، خیلی بازتر بود اما من واقعا" نمیخواستم دور و برم رو با وسایل اضافی پر کنم.

به جز وسایل مورد نیاز، برای هر خرید کلی با مامان و بابا کل کل میکردم که لازم ندارم  .. راستش ته دلم هم قرص بود که هیچ حرف و حدیثی تو این موارد پیش نخواهد اومد و اگر هم بر فرض محال کسی بپرسه که فلان چیز رو دارم یا نه، میتونم صادقانه و بدون خجالت جواب بدم که بهش احتیاجی ندارم ویا چرا لازم دارم اما برای اون وسیله جایی ندارم.

از دیروز دارم به این فکر میکنم که همه ی ما دلمون میخواد همیشه بهترین ها رو داشته باشیم، اما حداقل تو خرید وسایل خونه ببینیم همه ی وسایلی که تو لیست خریدمون هستن، واقعا" لازمن؟

موقع خرید وسایلم، تو اینترنت خیلی جستجو کردم و یه جا یه عروسی توصیه خیلی خوبی به دخترا کرده بود، که ببینیند تو خونه ی مادریتون چه وسیله ای استفاده میشد همونو بگیرین چون معمولا" مدل زندگی کردن دخترا خیلی به مادرشون شباهت داره، و اگه وسیله ای حکم دکوری پیدا کرده پس احتمال اینکه شما هم ازش استفاده کنید خیلی زیاد نیست.

تو همین وبلاگهایی که میخونم، خیلی ها هستند که لیست جهیزیه اشونو به ریز مینویسن که مثلا" به بقیه تو قیمت و انتخاب مارک ها کمک کنند، اما من ته دلم میگیره ... همش فکر میکنم که کسی که دارا هست، اگه چیزی رو هم نخره چون حس میکنه هر وقت لازم داشته باشه از پس خریدش برمیاد، از کنار این موارد میگذره، اما کسی که دستش تنگه، هی مقایسه میکنه و فکر میکنه همه ی اینا رو باید داشته باشه واگرنه حس کمبود بهش دست میده ...

نظر شخصی منه که تمام این موارد واقعا" لازم نیست تو هر خونه ای باشه، مگه اینکه به فراخور نیازشون ضروری باشه: مثلا" میوه خشک کن، قهوه جوش/ قهوه ساز، چرخ گوشت، در قوطی باز کن برقی! ، آسیاب کن برقی، اتو پرسی، بخارپز، هوا پز (من نمیدونم فرق بخارپز و هوا پز در چیه؟)، اسپندان برقی!،  تخم مرغ پز! و چه اجباری هست که هم ست قابلمه چدن، هم مس هم تفلون دور خودمون جمع کنیم؟ مگه اول زندگی قراره به هیئت شام بدی؟؟ یا وقتی اصرار دارین که چای ساز داشته باشین، خرید کتری و قوری در انواع و اقسام سایزها و رنگ ها مورد استفاده نخواهد بود.

کمد دکوری از نظر من منفور ترین وسیله تو خونه هست، چون تنهاکاربردش اینه که کاسه بشقاب رو توش بچینی و بکنی تو چشم میهمانان و سالی دو سه بار هم تمیزشون کنی و دوباره بزاری تو دید، جز اینکه بخصوص تو خونه های کوچیک جاگیر هست، کاربرد دیگه ای نداره و ما میشیم خدمه ی کاسه بشقاب ها!

خلاصه حرفم اینه که یه کمی حواستون به پولی که خودتون یا از جیب خانواده خرج میکنید باشه ...  بخاطر دیگران زندگی نکنید و تو خونه های خوشگلتون یه کمی جای خالی، برای خرید های دونفرتون کنار بگذارید

نمونه اش این که ما الان دو سه ماهه میخوایم یه آباژور بلند برای پذیرایی و یه ساعت شب رنگ خوشگل برای اتاق خواب بخریم و تنبلی مون میشه! :)))

  • دیروز از ساعت شیش و نیم تا نه شب با پرتقال فروش مونوپولی بازی میکردیم ... اول بازی کلی خیابون و خونه و هتل داشتم و جولان میدادم! ... اما آخرای بازی تمام خونه هام تو رهن بانک بود، یکی دوتایی هم که مونده بود رو هم پرتقال فروش به اقل بها از چنگم درآورد ... بهش میگم نکنه فکر کردی برای خونه ی خودمون رفتیم محضر داری چونه میزنی؟؟؟ من همسرتم، الان باید بخاطر رفاقتم شده از جریمه ها بگذری یه چیزی هم بهم پرداخت کنی!  میگه خانوم تو معامله های مهم، پای عشق و عاشقی رو نکش وسط :))) شرمنده ات میشم!
  • بهش میگم خب دیگه پولی برام نمونده ، به جز یه خونه همشونو یا فروختم یا تو رهن بانک هستن،الان خوشحالی منو ورشکست کردی؟؟ میگه خب اون خونه آبیه رو ازت "مجانی" میخرم، بعدشم هندونه بخوریم، پیروزی منو جشن بگیریم :)))
نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 10:21 AM توسط فنجون|


آخرين مطالب
» میخواهم در دلت، چراغی از امید روشن کنم.
» 552.آدمها می آیند و میروند...
» 551.عروس خانوم جهیزیه چی آوردن؟؟
» 550.برای تو! که شبهای قدر ، قَدرَت را بیشتر میدانم.
» 549. خوشبختی همین ثانیه هاست که میگذرد ...
» 548. لاهیجان
» 547.خانه ام بوی عشق میدهد
» 546.وقتی فنجون با میلیاردر ها معاشرت میکند و سوتی های خفن میدهد
» 545. اسرار نامزد بازی :)))))
» 544.دیدار افتخار آمیز با خانواده ی پرتقالی :)

Design By : Pichak