حوصله کن ، خواهیم رفت

آرامش به همراهت، مهر بورز و خوشبخت باش

600.از هر دری ... سخنی.
یک: عطف به پست قبلی، باید بگم که شماره نامه صلاحیتی که حراست دانشگاا بهم داده بود، اشتباهی برای خواهر کوچیکه بوده و مجبور شدم دوباره برم دانشگاا ... البته!  
که تذکر دادم که وقتی اسم وفامیل و شماره دانشجویی رو میپرسید باید درست جواب ملت رو بدین و همونطور که گفته بودم کارکنانش آدمای آدمی! بودند و وقتی عذرخواهی کردند منم دیگه سیریش نشدم، ولی این سه نفر نسبت به سایر حراستی ها خیلی با ادب بودند ... هنوزم تو شوک هستم! 
 
دو: تو مشخصات دخترکی که کفیل اش شدم نوشته بودند علاقه زیادی به خیاطی داره،  توسط بنیاد کودک گفتم ببینن مبلغ کلاس خیاطی تو شهر ایشون چقدره که مبلغ رو خیلی دقیق بهم اعلام کردند، یعنی رقم رو به بالا یا پایین روند نکردن. ولی مشکل اصلی این بود که چرخ خیاطی نداشتن و باید براش چرخ خیاطی میگرفتم ... بعد کمی مشورت با یکی از دوستان وبلاگی و پرتقال فروش تصمیم گرفتم چرخ خیاطی خیلی مدل بالا و گرونی نخرم که وسوسه فروشش بهشون دست نده ... زوم کردم رو سایت دیوار که چرخ خیاطی های نو که مدلش همونه که اکثر مامانا داشتندرو بخرم ، مارک مارشال یا ژانومه قیمتشون بین صد تا صد و هشتاد متغیره ...  نمیدونم بخاطر مشغله زیادمه یا مورد دیگه ای داره که دچار وسواس شدم ، میترسم سالم نباشند و بهم بندازن، منم که بلد نیستم تست اش کنم ... متاسفانه انقدر دروغ عادی شده که اگه بگم واقعا برای یک دختر مستحق میخوام هم شک دارم باور کنند. 
 
سه:دختر یکی از فامیلامون (که البته چون نسبتش با من خیلی طول و دراز میشه، پرتقالی اصرار داره اینا آشنا هستند و نه فامیل! ) که خیلی دوست داشتنی هست، یه مدتی پاهاش هی خواب میرفت و بعد از کلی دکتر معلوم شد که ام اس خفیف داره. فقط یکسال از من بزرگتره ... خب حتی فکر کردن به این موضوع برای منم استرس زا هست و اینکه بهش بگیم نگران نباش و استرس نداشته باش اصلا" منطقی نیست ... پروسه درمانش هم گویا این شکلیه که تا یکسال باید هر هفته در یک روز و ساعت خاص یک آمپولی رو بزنه و موادی که طبع سرد دارند هم کلا" کم بخوره یا نخوره ...
آغا تو این ماه رمضونی ما یک روز جوگیر شدیم و بعد سرکار رفتیم خواهر کوچیکه رو برداشتیم و محض روحیه بخشی دوتایی رفتیم خونشون ... دلمون میخواست یه چیزی براش بگیریم و کلی سرچ کردیم که ببینیم مثلا" کیک شکلاتی طبعش گرمه یا سرد ... اینکه ما هی از خودمون پذیرایی میکردیم و بو خوراکی ها تو خونه پیچیده بود و همسرش که روزه بود صداش در نیومد بماند! ... داشتیم تلویزیون میدیدیم که یهو با دیدن یه زیرنویس جهت بیمه های سرطانی ، یاد ژن های پلاسیده ای افتادیم که بهمون ارث رسیده ... وقتی سی سال بعد رو تصور کردیم که تعدادی شل و پل دور هم جم شدیم و هرکی اصرار داره که بگه از بقیه داغون تر و مریض تره حسابی خندیدیم.
شب که برگشتم خونه داشتم برای پرتقالی از مدل رفتار ریلکس همسرش میگفتم که یهو میگه: والا آدم واقعا" نمیدونه با شما خانمها چطوری رفتار کنه ، اگه توجه نکنی و بگی چیزی نیست، شاکی میشید:که چرا ما نسبت به سلامتی تون بی تفاوتیم! اگه هی لی لی به لالا بزاریم ، میترسید که حتما" مشکل خطرناکی دارید و در اثر تلقین حالتون بد میشه! :))) 
 
چهار: هفته قبل برای یک کاری مجبور شدم تا حدود نه و نیم شب بمونم اداره ...  بخاطر مسائل امنیتی از یه ساعتی به بعد در راهرو ها رو قفل میکنند و دوبار هم میان مطمئن شن در همه اتاق ها قفله، خب من از تنهایی و تاریکی نمیترسم، ولی وقتی در اتاق رو قفل کردم دیدم اسانسور ها هم بسته اس ... یه لحظه خوف ورم داشت چون شماره نگهبانی رو بلد نبودم ... بعد دیدم آسانسور راهرو روبرویی باز هست و رفتم پایین ... حالا بعدا" که استرسم رفع شد گفتم فوقش زنگ میزنم پرتقال فروش میاد دم اداره و بهشون میگه که من تو طبقات موندم. الانم که داشتم مینوشتم یادم اومد با دوربین داریم و میتونستم  جلوی دوربین دست تکون بدم که منو ببینن ...
از قضا تو راه خونه بودم که مامانم زنگ زد رو گوشیم، حالا من جرات نمیکردم بهش بگم الان دارم میرم خونه! :))) 
 
پنج: نمیدونم چم شده که دچار یک وسواس از نوع دینی اش شدم ... هی میگم نکنه اینکه مثلا" مسیر رفتنم از اداره به جایی که مامور شدم جزو کارم به حساب میاد، پولم حلال نباشه ! بعد میگم خب حکم من که به اختیار خودم نبوده، مسیر یک ربع خونه تا اداره من شده یک ساعت و نیم! دوباره میگم خب این پاداشی که بهم میدن برای همینه حتما" ...
امروز ناخودآگاه یاد سفر مکه ام افتادم، انقدر این وسواس دینی اذیتم کرد که هیچ خاطره خوبی از سفر مکه ام ندارم ... گرچه وسواس هام سوژه خنده مامان اینا بود ولی حتی فکر کردن به انجام اون اعمال هم حالمو خراب میکنه ...
میترسم از این وسواسی که دوباره اومده سراغم. 
 
شش: یکی از فامیل هامون متاسفانه چندین سال قبل بدجور ورشکست شدن .خانمه بدون همیاری همسرش که طاقت از بالا به پایین اومدن رو نداشت و فرار کرد به خارج از کشور، دوره سوگواریش برای اینکه همسرش از اعتمادش سواستفاده کرده و امضاش رو جعل کرده رو تموم کرد و دوباره رو پای خودش ایستاد و در کنار بزرگ کردن بچه اش، بدون هیچ همراه و پشتوانه ای با کار و تلاش نه تنها بدهی های شوهرش رو صاف کرد، بلکه بیزینس خوبی برای خودش دست و پا کرد و اعتبار خوبی در بازار بدست آورد ...
چند ماه قبل خیلی اتفاقی در روند جریان تمدید دسته چک فهمید: یک وام از هشت سال قبل باز مونده و بانک هم پیگیری نکرده ... حالا با جریمه هایی که بهش خورده شده نزدیک یک میلیارد! وامی که با جعل امضا توسط همسرش انجام شده، که در جریان روند دادگاه خط شناس ها درخواست ده درصد زیر میزی کردن که به نفعش رای بدن و اون قبول نکرده ... که الان حکم دادگاه به پرداخت بدهی هست ... وقتی دیدمش تمام صورتش از ناراحتی ورم کرده بود ... اما هنوز مقاوم و پر امید بود ... میگفت چند ماه بعد درخواست تجدید نظر میدم، نهایتش این همه بدهی رو صاف کردم، اینم پرداخت میکنم، تنم سلامته و عرضه کار رو دارم .... لذت میبرم از دیدن همچین انسانهای استواری ...  برای حل مشکلات دیگران، مثبت باشیم.
 
هفت: خدارو شکر کنیم بابت همه اتفاق های خوبی که برامون میافته و شاید حواسمون نیست ... همینکه سلامتیم، همینکه خانواده داریم، که معنی مهربانی، دوست، آرامش و لبخند رو میفهمیم! که هنوز روزها بلند هستند و وقت زندگی زیاد ، که هوا دوستانه است و  میتونیم هندونه رو بزنیم زیر بغلمون و بریم تو پارک بخوریمش!  که امید داریم برای روزهایی خوب.
[ شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 11:25 AM ] [ فنجون ] [ ]
599.ایشالا که این یکی مونده به آخرین باریه که میرم دانشگاا ...

از بس این مدت درگیر کار بودم، الان که این صفحه رو باز کردم ناخودآگاه اولش نوشتم: با سلام و احترام. :)))

حالتون چطوره؟

دیروز برای ِ یکی مونده به آخرین بار رفتم دانشگاا چون مسئول مربوطه گفته بود: نامه صلاحیت حراستم نیومده هنوز.

زنگ زدم دانشگاا آقاهه گفت: نامه اتون نخورده چون باید بیایین ما صلاحیت اتون رو تایید کنیم! گفتم خودمو ببینید؟ گفتن بعله. تو دلم گفتم تو روحتون!

مشرف شدم به قسمت حراست دانشگاا که در کمال تعجب دیدم چندتا آقا خوش برخورد و محترم، مشغول راه انداختن کار دانشجوها با روی خوش هستند ... خب وقتی که خوب هستند باید گفت، وقتی هم که عوضی هستند باید گفت :)))

یه آقاییاز اتاق بغلی اومد نشست کنار آقاهه و داشت کاغذها رو نگه میکرد ، وقتی مسئول اونجا شماره دانشجویی و مشخصاتم رو گرفت و گفت نامه ام دیماه 92 ! صادر شده و گفت شماره نامه رو بنویسم ... (فکر کنم این یه کلک مسخره اس که مثلا" همه یه بار برن اونجا! و اون آقاهه میاد که مثلا" زیرپوستی ملت رو ورانداز کنه! )

من ِ طفلکی خوشحال از این نوع برخورد رفتم جلو که شماره نامه رو بگیرم و گفتم: یک کاغذ بدین یادداشت کنم لطفا". یهو اون آقاهه که از اتاق کناری اومده بود و فهمیدم مدیر ایناست گفت: لاک زدی! اینا چیه رو دستت!!!

منم خیلی فی البداهه گفتم: خدا چهار روز در ماه رو بخشیده، شما نمیبخشید! یهو سکوت حکمفرما شد و مرده خودش رو از تک و تا ننداخت و گفت: بالاخره شما بعنوان دانشجو وارد اینجا شدین ... گفتم: خیر! درسم تموم شده ... ضمن اینکه ، اینجا چهارتا آقا هستند، با همشون صحبت داشتم هیچ کدوم یا نگاه نکردند ویا اگرم نگاه کردند انقدر با دقت منو ورانداز نکردند... آقاهه گفت: چون ممکنه بعدش وارد محیط دانشگاه بشی اول برو لاک هات رو پاک کن بعد بیا شماره نامه رو بگیر. پرسیدم از کجا باید بگیرم که دورترین و بدمسیرترین دکه رو بهم معرفی کرد که حداقل بیست دقیقه پیاده روی داشت ... داشتم از دانشگاه میومدم بیرون که از نگهبان پرسیدم از کجا میتونم لاک پاک کن بخرم؟ یک سوپری اون دست خیابون رو نشونم داد که دید نداشت و فاصله اش دو دقیقه هم نبود.

منم بدووو رفتم لاک پاک کن رو گرفتم و عمدا" لاک هامو خیلی شلخته و کثیف پاک کردم ، که هم لاک نداشتم و هم گوشه ها مونده بود و معلوم بود پاکش کردم ولی برام اهمیتی نداره.

رفتم داخل و شماره نامه رو گرفتم و اومدم بیرون که آقاهه اومد دنبالم که رئیس حراست کارت داره!

هنوز نمیدونم چطوری انقدر جرات داشتم که با یک ریشوی ِ صاحب مقام یکی به دو کردم، در زدم و به حالت مسخره دستهامو جلوم گرفته بودم که ببین پاک کردمشون ، گفت: شما گفتین ما تو کار ِ خدا دخالت میکنیم، اما من به خدا کاری ندارم، خدا میخواد ببخشه، ببخشه ... من وظیفه امو دارم انجام میدم.

-          حرفمون یکیه، گفتم من چند روز در ماه برای نماز و روزه مرخصی دارم و با اینکه وارد محیط دانشگاه هم نمیخوام بشم شما منو مجبور به کاری کردین که خلاف میلم بود.

-          من وظیفه ام اینه که کنترل کنم ظاهر دانشجو ها رو ، اصلا" شما برای چی اومدین اینجا ؟

-          برای اینکه شماره نامه ای که تایید میکنه من "قبل و دوران تحصیلم" کاری خلاف قانون انجام ندادم رو بگیرم ...

-          نه دیگه! شما هنوز تحت عنوان دانشجو اومدین ...  منم درمورد باطن شما حرفی نمیزنم ، ولی ظاهر شما رو تذکر دادم ... اصلا" در مورد اینکه شما شخصیتتون و یا اعتقادتون چطوریه حرفی زدم؟

-          راستش فعلا" چون کار من دست شماست و متاسفانه میتونید منو خیلی اذیت کنید، مجبورم هرچی میگید بگم بعله حق باشماست ولی هر دو میدونیم باطنا" اینطور نیست.

-          شما میگید چرا بقیه ندیدن و من لاک شما رو دیدم، وظیفه من ایجاد میکنه که ...

-          وقتی همکاران شما حتی نگاه نمیکنن و کارشون رو انجام میدن، من از شما که "محاسن" دارید انتظار دارم در حضور شما احساس امنیت کنم نه اینکه برعکس معذب باشم ... شما الان با دیدن لاک من به گناه میافتید؟ که انقدر حساسیت به خرج میدین؟

-          نه خیر، اشتباه نکنید، من که نمیام با دیدن ناخن شما برم تو یه عالم دیگه و فکر و خیال خاصی داشته باشم! (تجربه اش بالا بوده هااا )

-          دقیقا" علت اشاره من هم در مورد چشم پاکی هست ...

نمیدونم انتظار صراحت کلام منو نداشت و یا خدا بهم رحم کرد که آچمز شده بود و حرف اضافه نمیزد ... خدافظی کردم و اومدم بیرون ...

جالبه وقتی پرسیدم نامه خواهر کوچیکه صادر شده یا نه، گفتند : خیر، با کپی مدرکش بیاد اینجا که براش نامه بزنیم ... در حالیکه بعدا" فهمیدم پرونده خواهر کوچیکه تکمیل بوده و رفته برای امضای مدرک.

بعدش رفتم قسمت آموزش که شماره نامه ام رو تحویل بدم که  الکی کلی از وقت من رو طلف کرده بود ... بعد دیدم کارنامه فوقم هم از دانشکده نرسیده تو پرونده ام!!! خانم محترم هم مرخصی بودند ...  با کلی پیگیری وقتی شماره نامه کارنامه ام رو هم گرفتم، جانشینش اومد میزشو گشت و در میان کاغذهای تلنبار شده کارنامه ام رو که تاریخش برای آخرای فروردین بود رو یافتند! اصلا" منطقی نیست دانشگاهی به این عظمت یه سیستم اتوماسیون منظم برای کارهای اداری نداشته باشه و انقدر بی در و پیکر باشه ... با اینکه مسیر بین ساختمون ها رو آژانس میگرفتم، درست سه ساعت و نیم وقتم هدر رفت ...

بعد حراست تو حیاط محوطه دنبال شماره آژانس دانشگاه میگشتم که یهو دستم رفت روی جیبم و دیدم توی جیبم پاکت سیگاره!!! خوف کرده بودم که این چطوری اومده تو جیب من و نکنه اون حراستی ها گذاشتن و .... خلاصه با استرس زیاد هی این پاکت سیگار رو تو جیبم بررسی کردم و  یواشکی توی جیبم رو نگاه کردم و دیدم نوشته ها و جعبه همونه ... فقط مارک سیگار اصلا" آشنا نیست ... انگار که واقعا" قاچاق تو جیبم بوده باشه، جعبه رو یه کوچولو از جیبم درآوردم و دیدم بعله! جعبه ی لاک پاک کن بوده :))))  اون استرسی که گرفته بودتم و شک کردن به خودم و یواشکی نگاه کردن ِ جیبم در عین حال که خیلی خنده دار بود، خیلی بد بود ... یه رفتار ناخودآگاه در اثر معاشرت با افراد حراست.

*

یه گروه تلگرام داریم که دو تا قانون داره ... جوک قومیتی و مطالب منفی و غمگین ممنوعه! تمرکزمون رو انتشار شادی و  انرژی های مثبت و خوب هست ... تقریبا" تنها کسی که همه بچه ها رو میشناخت من بودم و جالبه که به مرور زمان حتی ندیده و نشناخته خیلی خوب محبت بین افراد ایجاد شد ... یه متنی رو دوستان فرستادند که به مدت 21 روز یک تمرین داشت به این عنوان که هر روز سه تا از اتفاق های خوب روزمون رو بنویسید ... قرار گذاشتیم اجرایی اش کنیم و هر شب مشقامون رو تحویل میدادیم ... اولش سخت بود، باید تمرکز میکردیم و پیدامیکردیم که مثلا" چی شده که تو روز حال خوب رو تجربه کردیم ... حتی سه مورد هم برای بعضیا زیاد بود ... اما کم کم راه افتادیم که حال خوب میتونه از اتفاق های خیلی ساده و کوچیک هم بدست بیاد ... مثل: یک غذای خوشمزه، خواب دلچسب، تموم کردن یه کار ناتموم، صحبت کردن با یک دوست یاحتی انجام یک کار سنجیده.

دیشب که داشتم قبل خواب به تحویل مشق شبم فکر میکردم، متوجه شدم ناخودآگاه فقط اتفاق های خوب روز توی ذهنم میان ... و این خیلی خوبه! تغییر تو دید من به زندگی ...

گفتم با شما هم تقسیمش کنم و پیشنهاد بدم انجام بدین.

[ سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 15:5 PM ] [ فنجون ] [ ]
598. به امید روزهای کاری بدون حواشی

وقتی این دختره رو استخدام کردم، احساس کردم دلش میخواد کار یاد بگیره و انگیزه لازم رو داره ... میدونستم دانشجو هست ولی یادم اومد خودمم وقتی دانشجو بودم شروع به کار کردم ، خیلی باهاش مدارا کردم و مسائل بدیهی رو هم بهم آموزش میدادم ... اما بعد یک سال و نیم دیگه از خطاهای هر روزه و "آخ یادم رفت!" و "نمیدونم" ها و عدم توجه به تذکرات پشت سرهم کلافه شدم و وقتی دیدم روز امتحان دانشگاهش بدون اطلاع من نیومده شرکت، دیگه ترمز رو کشیدم  و قرداداش رو دوماهه تمدید کردم و سپردم که بعد امتحانات دانشگاهش بهش اطلاع بدن.

از همون روز اول بهش اجازه دادم برای امتحاناتش همون روز و یک روز قبل رو مرخصی بگیره،یا کلاسهای دانشگاهیش که تهران هم نبود رو هم شرکت کنه. اما دیگه حتی احساس نکرده بود باید جایگاهش رو بشناسه و به من اطلاع بده، منم براش غیبت رد کردم ولی هنوز یه کمی وجدانم درد میکرد.

راستش احساس کردم بخاطر محبت هایی که در حق اش کردم، به خودش مغرور شده ... که کوچکترینش زمان های زیادی بوده که برای آموزش اش گذاشتم و یا تسلطش به زبان هست که گفته بودم شرکت پول کلاسهاش رو بده.

یه روز به حالت کنایه گفت قراردادم رو هم که دو ماهه تمدید کردین! گفتم بالاخره نباید یکجا متوجه بشی من از نتیجه کارهات راضی نیستم؟؟

اما همچنان بی خیالی یا شاید عدم توجه به مسئولیت هاش ادامه داشت و آخریش اشتباه پرداختی بود که به حساب ِ یکی از کارمندهایی که از شرکت استعفا داده بود پول واریز کرده بود و صداشو هم در نیاورده بود و میخواست از طریق زیرآبی پول رو برگردونه.

طبق معمول نزدیک های هفت و هشت با اعصاب خوردی سیستم رو بستم و ازش خدافظی کردم و به خودم امید دادم که نیروی مناسب تری استخدام خواهم کرد. رفتم از همکار اتاق بغلی خدافظی کنم که دیدم سر یک موضوعی به مشکل خورده و موندم که کمکش کنم ... هنوز چند دقیقه نگذشته بود که شنیدم: همین دختر خانم، داره با یکی تلفنی صحبت میکنه و حرف های نه چندان مناسب و منصفانه ای هم در مورد من میزنه!

میگفت: گیر داده به یک شرح سند! هی ایراد های الکی میگیره! من این همه جون میکنم تو این شرکت! ( نگفت که حساب و مبلغ هم اشتباه بوده، نگفت سه بار سند رو بهش برگردوندم و هر بار نصفه نیمه و بدون کنترل تحویلم داده و ... )

به آقای همکار گفتم: داره در مورد من حرف میزنه هااا ... چند دقیقه ای که اونجا بودم، ایشون همچنان داشت حرف میزد و آقای همکار همزمان که سرش رو تکون میداد، میخندید که اوخ اوخ اوخ! وااای به حالش ... کارمون که تموم شد، رفتم دم اتاق خودمون که دیدم حتی در رو هم نبسته بوده! سرمو بردم تو اتاق که خسته نباشید ... زود خودشو جمع کرد و با رویی گشاده جوابم رو داد! شک داشت حرفاشو شنیدم یا نه ... داشتم از خنده میترکیدم، بهش گفتم: شرح سند از اصول کاری هست، باید طوری کامل و خلاصه باشه که حتی اگر به مستندات پیوست هم دسترسی نداری متوجه بشی علت صدور سند چی بوده ... و بعد در حالیکه خشکش زده بود، از شرکت زدم بیرون!

احساس کردم بار سنگینی از رو دوشم برداشته شد ... انگار تمام این قضایا یک نشونه بوده که بدونم تصمیم درستی گرفتم.

دفعه بعد که رفتم شرکت بچه ها میخندیدند از عکس العمل دختره که هی رفته به بچه ها گفته چه سوتی ای داده و بعد به همکار اتاق بغلی توپیده که : من داشتم درد و دل میکردم، تو چرا چیزی نگفتی؟؟  اونم خیلی رک گفته: درد و دل کردی؟؟ الان راحتی؟ مشکلاتت حل شده؟؟ بعدشم کسی که میخواد اینطوری درد و دل کنه، دو دقیقه صبر میکنه طرف از اتاق خارج بشه بعد تلفن رو میگیره دستش! :))))

***

- هر دفعه که میخوام کسی رو استخدام کنم، از مدل روزمه های ارسالی کلی حرص میخورم! واقعا" برام سواله کسی که مدرک تحصیلی لیسانس و فوق لیسانس داره و کلی هم دنبال کار میگرده چرا یه کمی تحقیق نمیکنه که رزومه درستی تحویل بده؟؟

بالای هفتاد درصد رزومه ها تو نگاه اول حذف میشن! دوست عزیزی رزومه ای چهار خطی برام فرستاده که بعد مشخصات فردی نوشته: اینجانب مدتی! در یک کارخانه! مشغول به کار بودم! ( الان من باید مدت زمان، فیلد کاری، تجربه کاری و پوزیشن ایشون رو از کجا بفهمم؟؟؟ یا احتمالا فکر کرده انقدر اوکازیونه که حتما" برای پاره ای از توضیحات تکمیلی ازش دعوت به مصاحبه میکنن؟؟ )

یا ایمیل های فورواردی بدون موضوع یا متن ... نشان دهنده نظم و علاقه شما به کاری هست که براش درخواست میدین.

یا مثلا" تو آگهی عینا" قید شده "تسلط به مهارتهای زبان انگلیسی" ، بعد مثلا" تو رزومه نوشته: خوب! تو مصاحبه به انگلیسی بهش میگم خودتو معرفی کن: در حد اسم خودش بیشتر بلد نیست! بعد که کلافه میشم از اطلاعات دروغی که تو رزومه نوشته، منکر میشه! روزمه ای که همون موقع تو شرکت پر کرده رو نشونش میدم که شما حتی ضعیف هم نیستین، ولی باز اینجا نوشتین "خوب"!

به یکی که تو همون دو کلام اولیه مشخص بود آداب اجتماعی نداره به انگلیسی ازش سوال پرسیدم، میگه: توی این هوای گرم، مغز آدم میپزه، شما دو دقیقه برو تو خیابون ببین مغرت کار میکنه انگلیسی حرف بزنی یا نع!

فرستادمش تو خیابون که حداقل مغز خودم از کار نیافته.

برای بعضیا که حس میکردم سنشون داره از زمان استخدام میگذره یا مدل پر کردن رزومه اشون نشون میداد واقعا دنبال کار هستند، یه توضیح کوتاه میدادم که روزمه اشون رو اصلاح کنن و حرفه ای برای شرکت ها درخواست بدن ... گرچه وقتی براشون مینوشتم، دنبال تشکر نبودم ولی برام جالب بود که از بین تعداد زیادی از رزومه ها که براشون توضیح نوشته بودم، فقط یک آقا تشکر کرد.

[ سه شنبه ششم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 16:59 PM ] [ فنجون ] [ ]