تبليغاتX
حوصله کن ، خواهیم رفت

  

  قبلنا تلویزیون هر هفته به طرز تهوع آوری ،  همزمان که آهنگ از کرخه تا راین رو پخش میکرد ... چند تا آدم رو نشون میداد که یا اسم خانواده شهید رو یدک میکشیدن یا خودشون سرباز بودن و پشت سر هم از خاطرات دیده و ندیده ی جنگ تعریف میکردن ... این گروه تنها معنایی که برام داشتن ، یه مشت سهمیه ای و پاچه خوار بودن که کل ایران رو طلب خودشون میدونستن.

 

ولی یه سری از این آدما هم بودن که جانباز و شیمیایی بودن و حتی برا کارهای روزمره اشونم به کمک یکی نیاز داشتن ، بعد میگفتن من دلم برا شبای جنگ ، امید دادن های بچه ها ، برا شب زنده داری ها و ... تنگ شده .اینا رو دیگه نمیفهمیدم ... از لحاظ معیار های اولیه زندگی چیزی برای از دست دادن نداشتن که بخوان براش فیلم بازی کنن...

اما الان میفهمم چی میگن ، شنبه و یک شنبه فهمیدم چی میگن . منم دلم تنگ شده بود. برا اون حس غروری که تو راهپیمایی های بی کلام بود ، برا اون زندگی و شوری که بین آدما موج میزد و حتی برا چشای خسته و ترسیده ی آدمایی که کسی بهشون توجهی نمیکرد.

 

شنبه شب، که با بچه ها بیرون بودیم ... دیدم چقدر این مردم رو دوست دارم ...  چقدر دلم برای اون انگشتای وی شده تنگ شده بود.حتی اون گارد های ویژه که با لختی دنبال مردم میکردن که یعنی مثلا" هم وظیفه اشونو انجام میدادن و هم کارشونو !

 

تا وقتی مردم بودن و نیرو های انتظامی ، یه جورایی  مدارا میکردن با هم ... اونا مثلا" نمیشنیدن مردم چی شعار میدن و مثلا" که میترسیدن برن تو کوچه پس کوچه ها و خودشونو با باز کردن مسیر ماشینا سرگرم کرده بودن،  و اینا هم مثلا" اونا رو نمیدیدن اصلا" تو پیاده روها واستاده بودن و شعارشونو میدادن! زندگی مسالمت آمیزی بود تا وقتی که یه گروه لباس شخمی خودشونو قاطی کردن ... نیروی انتظامی خیلی لطیف میانه دار این لباس شخمی ها و مردم شده بود انگاری ... ماشینا بوق میزدن و شعار "نیروی انتظامی ، حمایت حمایت " میدادن ، یه جور بامزه ای هم تو هم گره خورده بودن که حتا تا یه ساعت بعد هم گروه های اصلی نمیتونستن با این ترافیک خودشونو برسونن اونجا ... وقتی داشتیم میدوییدیم ، از دیدن در خونه ها که باز بود آدم هی خوش خوشانش میشد ، هی دلش میخواست بیشتر و بیشتر بدوه که ببینه چند تا در بازه ؟  مردم انگاری که دارن یه کار تیمی انجام میدن ، تفکیک شدن ، یه گروه شعار میدادن ، یه گروه بخاطر گاز اشک آور آتیش روشن میکردن ، یه گروه در مقابل چماقدار ها سنگ ریزه جمع میکردن ، مردم تو پیاده رو هم دستاشونو بالا گرفته بودن و اینجوری از ترافیک عمدی ماشینا تشکر میکردن .

 

امسال تنها سالی بود که حتی یه هیئت عزاداری هم تو خیابونا ندیدم ، یعنی اصلا" معنی محرم رو نفهمیدم حتا ...

ظهری که مامان اینا میرفتن مسجد نزدیک خونمون ، برا اینکه ببینم خیابونا چه خبره باهاشون رفتم ، یعنی به شکر خوردن افتادم اصلا". آخرین باری که رفتم مسجد،  شبای احیا بود فکر کنم ... انقدر جو اونجا بد و مسموم بود و از مردم انرژی منفی گرفتم که دیگه حالم داشت بهم میخورد ...

 

هرکی از جلوم رد میشد ، حتما" باید میپرسید اینجا جای کسیه ؟ بعله جای منه ! میخوای نماز بخونی ؟ بعله ! بعد دوباره یکی دیگه میومد که خب پس چرا نشستی تکیه دادی ؟ یعنی دلم میخواست سرشون داد بکشم که اصلا" به تو چه ! اصلا" مگه هنوز نماز شروع شده ؟ بعد اینجور وقتا برا اینکه هم حرص خودم بخوابه و هم حرص اونارو در بیارم ،شالمو بر میداشتم و و موهامو درست میکردم و خیلــــــــــــــــی با حوصله تای شالمو تنظیم میکردم مثلا". آی کیف میداد .

 

نماز که برا خودش عذابی بود ، فارغ از بوی گندی که میومد ، یکی بلند نماز میخوند ، یکی هی زیر لب پیس پیس میکرد ، بعد یکی هم کنارم بود که نمیدونم چیا میگفت ، ولی انقدر مستحبات رو بلند بلند بیخ گوشم وزوز کرد که .... خیلی از نظر روحی ، بین اون همه ادا و اطوار و تظاهر عذاب میکشیدم ... دیگه دو رکعت آخر اشکم دراومد.

گرچه ازتکبیرهای بعد نمازشون کلی خندم گرفته بود.

 

ده دقیقه ای برا سخنرانی نشستم و هرچی هی تو بلند گو محترمانه گفتن ، خانوما ساکت ... زنا فقط یهم هیس هیس میکردن و بعد باز  به حرفاشون ادامه میدادن.

 

از اونجا که اومدم بیرون ، همینجور که دستام تو جیب کتم مشت شده بود میدونستم که:  من دیگه اینجا نمیام ...

این روز ها تفریح ما شده دیدن برنامه های تلویزیون خودمون! خیلی خوش میگذره ! اصلا" آدم روحیه اش شاد میشه به مولا! همین اخبار دیشب ... آدم کیف میکرد اصلا" وقتی میدید دوربین برا نشون دادن جمعیت های مختلف چطوری تغییر زاویه میده ، اینا همش قابلیت های ویژه هستا ! تازشم وقتی اخ بار ده نفر رو نشون میده و همشونم یه جمله رو طوطی وار تکرار میکنن ، فقط به این فکر میکنه که چقدر این مردم همدل و همزبونن که حتی جمله هاشونم مثل همه  ... وااای چه اشکی میریخت اون خانومه!  بعد دیدن این سیرک ، تنها حسی که بهم دست میداد ، حس یه بچه ی تخسه که وقتی با دعوا نگاش میکنی ، یه لبخند گشاد تحویلت میده که یعنی : خوب کردم!

 

تو همین شلوغ پلوغیا مامان یهو وسط مردم گیر افتاده بود ، شده بود جوک ما :

   نمیدونم این همه مردم یهو از کجا اومدن ؟ مردم رو تماشا میکردم که یهو یه چیزی پرت شد جلو پام ... داشتم نگا میکردم ببینم چرا روشن نمیشه .دیدم یهو همه فرار کردن منم فرار کردم .

-         ای ول ... مردم زیاد بودن ؟

- آره ، هی الکی استرس میگیره آدم... گفتم میانبر بزنم چوبی چماقی نخوره تو سرم اشتباهی رفتم تو یه کوچه بن بست ! زود که نرسیدم هیچ .. تازه مجبور شدم راهی رو که رفته بودم برگردم.

- حالا اونجا واستادی که چیو نگاه کنی؟!!

-         فک کردم فشفشه ای چیزی زدن .

* پوکیده بودیم از خنده !

-         مامان تو محرم ؟ مگه چارشنبه سوریه ؟ گاز اشک آور بوده ...

-         وااا من که نرفته بودم ... فقط ناظر بودم اونجا !

 

پیوست : شادی بانو ! شیش دی سالگرد عروسیتون مبارک ...  زنگ زدم که بهتون تلفنی تبریک بگم اما نشد باهاتون صوبت کنم ... شاد و سبز باشید. سی یو سووون ایشالا !

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 3:51 PM توسط فنجون |

 

  همبازی تمام دوران بچگی ام بود تااااااااااااااا دبیرستان و دانشگاه ... تمام سه ماه تابستون رو باهم بودیم  ... خیلی  رفیق بودیم ، همه ی حرف ها ،  درد و دل ها و حتا گند زدن هامون با هم بود ... دوسش داشتم ، دوسم داشت ، خیلی.

 درست از وقتی که ازدواج کرد از هم جدا شدیم ... راستش ازش خیلی دلگیر شدم که چرا من باید همزمان با بقیه بشنوم ؟ ناراحت شدم.

بعدشم که اون یارو روکه مثلا" شوهرش میشد رو دیدم ، دادم در اومد که اصلا" چرا این مرتیکه ؟ دیگه آدم نبود؟

 خیلی با شوهرش نمیتونستم جور شم ، همش منتظر بودم که امروز و فردا ازش جدا میشه ... مامان اما خیلی از شوهرش تعریف میکرد و در جواب تمام این حرفا من حرفم یکی بود :

 من از اون مرتیکه ی شهرستانی ، که با سهمیه به اینجا رسیده خوشم نمیااااااااد ، حتا اگه عالم و آدم بگن که فلانی از زندگیش راضیه ... که خیلی دوسش داره ... دیگه من که میفهمم ، این اختلاف فرهنگی داره بیچارشون میکنه ، اینا تو زندگی با هم دوست نیستند.

 هر از گاهی این فکر میومد سراغم که اصلا" باباش فهمید با لج و لج بازی هاش ، چند سال از عمر بچه اشو حروم کرده یا نه؟ که این مرتیکه چی داره که اون پسر عاشق که همه هم قبولش داشتن نداشت ؟

هیچ وقت ازش نپرسیدم که از زندگیش راضیه یا نه ، که این همون زندگی ای هست که میخواست یا نه ... میترسیدم دروغ بگه .

 هیچ وقت هم ازش نپرسیدم که تو واقعا" از این خوشت میومد ، یا برا اینکه نمیخواستی بابات بیشتر از این عشق چندین ساله اتو تحقیر کنه دست به این خریت زدی؟  خودت خواستی یا اومدی فداکاری کنی ؟

راستش تو این مورد تنهاش گذاشتم .

 چهار سال همینجوری گذشت ، همدیگه رو میدیدیم ، شوخی میکردیم ، حرف میزدیم ... اما وارد حریم ها نمیشدیم ! اون هم میفهمید که اگه بیاد جلو ممکنه من حرفی رو بهش بزنم که خودش میدونست ، که " خودت خواستی ، تقصیر خودته ".

 آخر هفته دیدمش ... با همون مرتیکه بود ، اما این دفه یه فرق دیگه ای داشت ... دوباره جیک تو جیک شدیم ، دوباره حرف زدیم و خط قرمز ها رو رد کردیم ... چهار سال برای همچین لحظه ای صبر کرده بودم که:

الان دیگه از زندگی ام راضی ام ... الان دیگه زندگی ام شکل گرفته ... الان دیگه بهش اطمینان دارم. تو فکر یه نی نی ام! نگاهمون رو هم ثابت موند ! خندیدیم ...

 چشاش راست میگفت ، به حس ام ایمان آوردم ، گرچه هنوزم معتقدم لایق بیشتر از ایناس. وقتی خدافظی کردیم ، گفت : فنجون دلم تنگ شده بود برا این حرف زدن ها !

خیالم راحت شده بود ... انقدر احساس خوشبختی و خوشحالی میکردم که انگاری خواهر کوچیکه بهم گفته باشه که خیلی خوشبخته ! ... نیشم ناخودآگاه هی باز میشد ... انقدر شب موقع کتاب خوندن نخودی خندیدم که بابا یهو پرسید، چی میخونی بابا؟!


برچسب روز :


در چرخش های زندگی

در لحظه های تصمیم گیری

تنها تویی

خاستگاه تمامی آن چه

که از پی ات می آیند.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 4:0 PM توسط فنجون |

بشمر یک ...


بشمر دو ...


بشمر سه ...

...

...

...


برو تااااااااااا سی و هفت !

...

...

...

...

سی و هفت روز دیگه تولدمه !


میدونم خیلی خوشحال شدین ! 

 

خواستم جلو جلو بهتون بگم که تا اون موقع برا تبریک گفتن و کادو خریدن و اینا وقت داشته باشین و خودتونو آماده کنین که دیگه خیلی عجله ای نشه !


 برچسب روز:

 

تورا شاید حکمتی است

بر گزینش آنچه پیرامونت رخ میدهد.

صبر پیشه کن و پیش برو

در بهترین طریقی که میشناسی.

آنگاه در یک لحظه

حکمتش را در خواهی یافت.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 2:36 PM توسط فنجون |

 

ییهو یک شنبه صبح قرار شد ، شبش مشنگ بیاد ایران .

یعنی باورتون میشه همه ی هتل ها پر هستن ؟ هتل بزرگ ، هتل هما ، استقلال ، ارم ، لاله ، اوین ، هتل ... دیگه گریه ام داشت در میومد ، با یه دست تو اینترنت لیست هتل هارو در میاوردم ، با یه دست تلفن میزدم و با دو دست هم کارهای اداره رو انجام میدادم و با دو دست باقیمانده میزدم تو سر خودم از این همه خر تو الاغی ! خلاصه بعد پرس و جو فهمیدم از شانس شخمی ما همزمان سه تا نمایشگاه تو تهرانه !

 

زنگ زدم به یکی از بچه ها که : ببین میتونی تو یه هتل خوب اتاق خالی پیدا کنی ؟

- اول یه بار دیگه جمله اتو تکرار کن !

- میگم کسی رو آشنا داری ، بتونه برا امشب اتاق خالی جورکنه ؟ همه هتل ها پره !

-  والا میترسم یه بار دیگه بپرسم ، بدترش کنی ! دیگه نمیخواد تکرار کنی !

 یعنی انقده شوت بودم که اصلا" نفهمیدم چی گفتم ! اونم به کی ؟؟؟؟ الکی الکی تا دو هفته سوژه خنده ی مردم شدیم !

 

بالاخره نگار تونست به قول مشنگ یه اتاق تو "هتل افتضاح" بگیره !!!

 

شب به مشنگ میگم شام کجا بریم ؟ میگه : رستوران آقای فریدون ِ کثیف !    

 

دیشب با بچه ها رفتیم تئاتر ... تا بقیه برسن داشتیم با مشنگ حرف میزدیم که ییهو اومد در گوشم که ، امروز رفته بودیم یه جایی جلسه ... وقتی رفتم دستشویی ، باورت نمیشه یه سوراخ !!! اونجا بود .شانس آوردم دستشویی اصلی نبود ولی خیلی بد بود ، آدم میترسید ... مگه دستشویی ها زنونه مردونه نیست ؟

- چرا ، اما دیگه تو شرکت ها و اداره های کوچیک نه .

- خب آخه اینجوری که خیلی کثیفه که !

ییهو دوزایم افتاد که : مشنگ ، تو نباید بری روش بشینی !!!!!!!!!!! ایرانی ها با فرنگی فرق دارن!

- پس چیکار کنم ؟

خلاصه تو سالن تئاتر ملت دارن حرف میزنن ، منم کلاس آموزشی چگونگی استفاده از توالت ایرانی دارم !!!!! حالا باید توضیح هم بدم که نترس آدم نمیوفته زمین و اصلا" اونجا، مگه قراره کسی هم باشه که هولت بده تا بیوفتی ؟؟!

 

بعد تئاتر رفتیم هفت ستاره شام ... خیلی خوش گذشت ، این قسمت شام رو بیشتر از قسمت تئاتر دوست داشتم .

نفهمیدم چطور شد که ییهو بحث کشید به ماه محرم که مشنگ ادای زنجیر زدن رو درآورد که شماها چرا این کارو میکنین ؟

ماها که ماشالا همگی شوت ، به جای جواب فقط لبخندای گشاد گشاد زدیم که علی و امیرحسین آبرومونو خریدن و توضیح دادن که وقتی قدیم ها یکی میمرد مردم تو عزا داری به خودشون لطمه میزدن ، الانم این کار مثل اون میمونه . بعد مشنگ که خیلی با دقت داشت گوش میداد خیلی جدی پرسید : خب حالا مگه کی میخواد بمیره ؟!! دیگه پوکیده بودیم از خنده ...

خلاصه که اگه دیشب دیدین ساعت دوازده شب ده نفر نشستن تو رستوران و با نیش باز کلاس تاریخ اسلام برگزار میکردن ، اونا ما بودیم ! 

 

از هفته ی گذشته خیلی زیاد سرم شلوغه و خسته ام ... دیروز سر کلاس گریه ام گرفته بود از مبارزه ی ناکامم با خواب ، یعنی باید سرت اومده باشه تا بفهمی چی میگم  ... عینهو راننده های جاده کنار خیابون ماشینو پارک کردم که مثلا" بخوابم ... دوستم زنگ زد ، بعد که بهش وضعیتمو میگم میگه خب میومدی اینجا میخوابیدی ؟ میگم بابا فاصله ام از اینجا تا مقصد فقط ده دقیقه است اما نمیتونم دیگه! نمیدونستم از این وضع بخندم یا گریه کنم ؟!

 

برچسب روز :

 

زندگی چه بی معنا میشود

اگر بازی را ندانی

و

به خاطر نیاوری

که

تنها یک بازیگری.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 11:35 AM توسط فنجون |


هروقت که یه احساس شدید ، بی اختیار میاد سراغم ، 

هر وقت که روحمو قلقلک میده ...  هر وقت که مرزی بین حس و احساسم نیست ،

کف دستام گزگز میکنه ، خواب میره.

اونوقت میفهمم که این حس از منه، مال منه ، واقعیه ... میشه بهش اعتماد کرد.

 

الان خیلی وقته که دستام گزگز نمیکنن...

میترسم دستام تنهام گذاشته باشن ...


دلم برای خواب رفتن های دستام تنگ شده.

.

.

.

این شعر-متن رو تو وبگردی ها پیدا کردم :


دوستش داشتم

ابروانش را دوست داشتم... چون نمی فهمیدم که کی دخترانه ست و کی برش می داشت

پوستش را دوست داشتم... چون یکباری که بند انداخت... نفهمیدم، نفهمیدم

عاشق چشمان کودکانه اش بودم... چون مژگان او آرایشش می کرد

لبانش را دوست داشتم... چون هیچ رنگ رژی به آن نمی آمد

دستانش را می پرستیدم... چون در اختیار او نبودند

حسش را دوست داشتم... جون به دستانش می رسید

خودش را دوست داشتم... چون در بند او رها می شدم...


دوستش دارم

از k1 -سی درجه



برچسب روز:

خشم همواره هراس است

و

هراس،

همواره

ترس از شکست.


+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 12:5 PM توسط فنجون |