حوصله کن ، خواهیم رفت

آرامش به همراهت، مهر بورز و خوشبخت باش

598. به امید روزهای کاری بدون حواشی

وقتی این دختره رو استخدام کردم، احساس کردم دلش میخواد کار یاد بگیره و انگیزه لازم رو داره ... میدونستم دانشجو هست ولی یادم اومد خودمم وقتی دانشجو بودم شروع به کار کردم ، خیلی باهاش مدارا کردم و مسائل بدیهی رو هم بهم آموزش میدادم ... اما بعد یک سال و نیم دیگه از خطاهای هر روزه و "آخ یادم رفت!" و "نمیدونم" ها و عدم توجه به تذکرات پشت سرهم کلافه شدم و وقتی دیدم روز امتحان دانشگاهش بدون اطلاع من نیومده شرکت، دیگه ترمز رو کشیدم  و قرداداش رو دوماهه تمدید کردم و سپردم که بعد امتحانات دانشگاهش بهش اطلاع بدن.

از همون روز اول بهش اجازه دادم برای امتحاناتش همون روز و یک روز قبل رو مرخصی بگیره،یا کلاسهای دانشگاهیش که تهران هم نبود رو هم شرکت کنه. اما دیگه حتی احساس نکرده بود باید جایگاهش رو بشناسه و به من اطلاع بده، منم براش غیبت رد کردم ولی هنوز یه کمی وجدانم درد میکرد.

راستش احساس کردم بخاطر محبت هایی که در حق اش کردم، به خودش مغرور شده ... که کوچکترینش زمان های زیادی بوده که برای آموزش اش گذاشتم و یا تسلطش به زبان هست که گفته بودم شرکت پول کلاسهاش رو بده.

یه روز به حالت کنایه گفت قراردادم رو هم که دو ماهه تمدید کردین! گفتم بالاخره نباید یکجا متوجه بشی من از نتیجه کارهات راضی نیستم؟؟

اما همچنان بی خیالی یا شاید عدم توجه به مسئولیت هاش ادامه داشت و آخریش اشتباه پرداختی بود که به حساب ِ یکی از کارمندهایی که از شرکت استعفا داده بود پول واریز کرده بود و صداشو هم در نیاورده بود و میخواست از طریق زیرآبی پول رو برگردونه.

طبق معمول نزدیک های هفت و هشت با اعصاب خوردی سیستم رو بستم و ازش خدافظی کردم و به خودم امید دادم که نیروی مناسب تری استخدام خواهم کرد. رفتم از همکار اتاق بغلی خدافظی کنم که دیدم سر یک موضوعی به مشکل خورده و موندم که کمکش کنم ... هنوز چند دقیقه نگذشته بود که شنیدم: همین دختر خانم، داره با یکی تلفنی صحبت میکنه و حرف های نه چندان مناسب و منصفانه ای هم در مورد من میزنه!

میگفت: گیر داده به یک شرح سند! هی ایراد های الکی میگیره! من این همه جون میکنم تو این شرکت! ( نگفت که حساب و مبلغ هم اشتباه بوده، نگفت سه بار سند رو بهش برگردوندم و هر بار نصفه نیمه و بدون کنترل تحویلم داده و ... )

به آقای همکار گفتم: داره در مورد من حرف میزنه هااا ... چند دقیقه ای که اونجا بودم، ایشون همچنان داشت حرف میزد و آقای همکار همزمان که سرش رو تکون میداد، میخندید که اوخ اوخ اوخ! وااای به حالش ... کارمون که تموم شد، رفتم دم اتاق خودمون که دیدم حتی در رو هم نبسته بوده! سرمو بردم تو اتاق که خسته نباشید ... زود خودشو جمع کرد و با رویی گشاده جوابم رو داد! شک داشت حرفاشو شنیدم یا نه ... داشتم از خنده میترکیدم، بهش گفتم: شرح سند از اصول کاری هست، باید طوری کامل و خلاصه باشه که حتی اگر به مستندات پیوست هم دسترسی نداری متوجه بشی علت صدور سند چی بوده ... و بعد در حالیکه خشکش زده بود، از شرکت زدم بیرون!

احساس کردم بار سنگینی از رو دوشم برداشته شد ... انگار تمام این قضایا یک نشونه بوده که بدونم تصمیم درستی گرفتم.

دفعه بعد که رفتم شرکت بچه ها میخندیدند از عکس العمل دختره که هی رفته به بچه ها گفته چه سوتی ای داده و بعد به همکار اتاق بغلی توپیده که : من داشتم درد و دل میکردم، تو چرا چیزی نگفتی؟؟  اونم خیلی رک گفته: درد و دل کردی؟؟ الان راحتی؟ مشکلاتت حل شده؟؟ بعدشم کسی که میخواد اینطوری درد و دل کنه، دو دقیقه صبر میکنه طرف از اتاق خارج بشه بعد تلفن رو میگیره دستش! :))))

***

- هر دفعه که میخوام کسی رو استخدام کنم، از مدل روزمه های ارسالی کلی حرص میخورم! واقعا" برام سواله کسی که مدرک تحصیلی لیسانس و فوق لیسانس داره و کلی هم دنبال کار میگرده چرا یه کمی تحقیق نمیکنه که رزومه درستی تحویل بده؟؟

بالای هفتاد درصد رزومه ها تو نگاه اول حذف میشن! دوست عزیزی رزومه ای چهار خطی برام فرستاده که بعد مشخصات فردی نوشته: اینجانب مدتی! در یک کارخانه! مشغول به کار بودم! ( الان من باید مدت زمان، فیلد کاری، تجربه کاری و پوزیشن ایشون رو از کجا بفهمم؟؟؟ یا احتمالا فکر کرده انقدر اوکازیونه که حتما" برای پاره ای از توضیحات تکمیلی ازش دعوت به مصاحبه میکنن؟؟ )

یا ایمیل های فورواردی بدون موضوع یا متن ... نشان دهنده نظم و علاقه شما به کاری هست که براش درخواست میدین.

یا مثلا" تو آگهی عینا" قید شده "تسلط به مهارتهای زبان انگلیسی" ، بعد مثلا" تو رزومه نوشته: خوب! تو مصاحبه به انگلیسی بهش میگم خودتو معرفی کن: در حد اسم خودش بیشتر بلد نیست! بعد که کلافه میشم از اطلاعات دروغی که تو رزومه نوشته، منکر میشه! روزمه ای که همون موقع تو شرکت پر کرده رو نشونش میدم که شما حتی ضعیف هم نیستین، ولی باز اینجا نوشتین "خوب"!

به یکی که تو همون دو کلام اولیه مشخص بود آداب اجتماعی نداره به انگلیسی ازش سوال پرسیدم، میگه: توی این هوای گرم، مغز آدم میپزه، شما دو دقیقه برو تو خیابون ببین مغرت کار میکنه انگلیسی حرف بزنی یا نع!

فرستادمش تو خیابون که حداقل مغز خودم از کار نیافته.

برای بعضیا که حس میکردم سنشون داره از زمان استخدام میگذره یا مدل پر کردن رزومه اشون نشون میداد واقعا دنبال کار هستند، یه توضیح کوتاه میدادم که روزمه اشون رو اصلاح کنن و حرفه ای برای شرکت ها درخواست بدن ... گرچه وقتی براشون مینوشتم، دنبال تشکر نبودم ولی برام جالب بود که از بین تعداد زیادی از رزومه ها که براشون توضیح نوشته بودم، فقط یک آقا تشکر کرد.

[ سه شنبه ششم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 16:59 PM ] [ فنجون ] [ ]
597. نمازخونه؟؟ شیب؟؟ بام؟؟
اون قدیم قدیما که جوان تر بودیم، محیط شرکت خیلی خوشحالانه بود، البته اگر حواشی مرسوم رو فاکتور بگیریم ... محدودیتی رو مدل پوششمون نداشتیم و به جز یک نفر هیچ کسی مذهبی نبود  ... مدیر جون هم اصلا تو این فاز ها نبود و فقط روی همکاران خانم طبقه اول و کسانی که با پیک و مشتری در ارتباط بودند یه نموره متذکر میشد که طوری جلوی افراد نگردید که احساس پسرخاله بودن داشته باشن.

صدای موزیک تو همه اتاق ها شنیده میشد، مورد داشتیم دوستان کلیپ رقص هم تو اتاقشون گرفتن! :))) یا مثلا" مدیر جون میومد تو اتاق ها که فلان آهنگ رو ندارین؟؟ یا صداشو زیاد کنید منم بشنوم. حالا اتاقمون نزدیک هم نبودااا. بعضا" اگر از ارگان خاصی قرار بود بیان هم منشی شرکت تو اتاق ها وضعیت قرمز رو پیج میکرد :)))

بعدها که فیلد کاری شرکت تغییر کرد و مشتریان عمده ما شدن افرادی  به نسبت گردن کلفت و رده بالا که اکثرا" هم ظاهرا" مذهبی داشتند، ناچارا" مجبور شدیم همه ملاحظات اسلامی رو رعایت کنیم. 

و قسمت عجیبش رفتار آدمهایی بود که رشوه میگرفتند برای مثلا" امضای قرارداد ها، در حالیکه باورم نمیشد طرف اصلا" اهل این کارها باشه ... یکی که خیلی خوب تو ذهنم مونده، کسی بود که به نام همسرشان یک ماشین حسابی "هدیه" گرفته بودند! بعد ماشین رو عودت داده بودند که: این چرا اسپرت نشده؟؟؟!!

تو ماه رمضون یه روزی که رفته بودم شرکت حجاب منشی هم خیلی تابلو رعایت شده بود و کارمندهایی که تو طبقات قدم نمیزدند، کاملا" مشهود بود که جو شرکت خیلی امنیته!

 به طبقه خودمون که رسیدم دیدم یا ابلفضل! انگار کلاس حوزه رو تو اتاق کنفرانس تشکیل دادن ... نزدیک ده دوازده نفر با لباس روحانی و اسکورت و چشم هایی پاک!  :)

یکی از بچه ها میخواست بره خونه که بخاطر وجود میهمانان محترم تو اتاق حبس شده بود، شالش رو میاورد جلو که موهاش پوشیده باشه، خرمن گیسوان از پشت میزد بیرون! :)))

نزدیکای هشت ، هشت و نیم بود که دیدم ولوله شده تو شرکت و پسرها به شدت در تکاپو هستند. نگو آقایون میخوان تو نمازخانه شرکت نماز جماعت برگزار کنن و گویا خیلی هم برای نماز اول وقت هول هستند ... بچه های شرکت هم :نمازخونه؟؟ شیب ؟؟ بام ؟؟؟

همه خنده امون گرفته بود که سه طبقه شرکت بعلاوه یک سالن همایش مجزا ، نمازخونه اش پاگرد پشت بومه که گنجایش یک نفر بیشتر رو هم نداره! خیلی ضایع بود اوضاع ...

تا اینکه به ذهن یکی از بچه ها رسید که میز و صندلی های یکی از اتاقهای کنفرانس رو جابجا کنن و توش جانماز بندازن ... تعداد جانماز موجود در شرکت: دو عدد + یک عدد عاریه! :)))

مدیر جون هم که همچین جدی سر مهمان ها رو گرم کرده بود تا بچه ها آماده بشن، که خودمونم داشت باورمون میشد نمازخونه داریم.

خلاصه سه عدد جانماز رو انداختند تو اتاق کنفرانس و منت هم گذاشتن سر آقایون که چون گویا کولر نمازخونه کارمندها خیلی خنک نیست دستور دادن اینجا براتون جانماز پهن کنیم!  :)))) حالا کل شرکت چیلر هست و اصلا کولری هم در کار نیستاااا.

[ شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 17:14 PM ] [ فنجون ] [ ]
596.برای خودمم سواله که آیا واقعا" بی انرژی بودم یا ادای خسته ها رو درمیاوردم :)))
یه روز پنج شنبه ای تصمیم داشتم برم شرکت که دیدم انگیزه کافی برای بلند شدن رو ندارم ... از صبح سطح انرژی ام رسیده بود به صفر ... رو مبل نشسته بودم و حتی حس نداشتم کتاب بخونم.

پرتقال فروش هم هی میومد سیخونکم میزد که : پاشو فلان کار رو انجام بدیم که دیگه فردا کاری نداشته باشی ... بیا کمک کن رو تختی ها رو عوض کنیم ... کمد لباسهاتو مرتب کن که طول هفته کاری نداشته باشی.

منم خسته و بی حال گفتم: امروز رو بیخیال من شو ... من میخوام فقط استراحت کنم!

نزدیکای ظهر پرتقالی گفت: عزیزم، نمیخوای ناهار درست کنی؟

گفتم من حس ندارم بلند شم کنترل تلویزیون رو بردارم کانال رو عوض کنم، الان نیم ساعته دارم فیلم تکراری میبینم، اونوقت از من نهار میخوای؟؟؟

نه اینکه معمولا تو خونه شلوغم و هی تند و تند حرف میزنم و حضورم خیلی مایه آرامشه :))))  پرتقالی با دیدن این حالم یه کمی نگرانم شده بود و تمام پیشنهاداتش رو گذاشت روی میز که برم دوش بگیرم سرحال شم، یا بریم بیرون قدم بزنیم، یا بریم خونه یکی از دوستامون ... بریم سینما ... با اینکه واقعا" دلم میخواست اما اصلا" انرژی نداشتم ...

طفلک رفت برام قرص ویتامین آورد بلکه با خوردنش سرحال شم.

نزدیکای هشت مامان زنگ زد که با بابا اومدن بیرون قدم بزنن و اگر خونه هستیم برای افطار میان خونمون و من فقط چای بزارم.

انگار که برق سه فاز  بهم وصل کرده باشن سریع از جام بلند شدم و بدون اینکه صداشو در بیارم خیلی اتفاقی!شروع کردم به مرتب کردن خونه خونه، رفتم آشپزخونه ، روی کابینت ها رو دستمال کشیدم و مشغول شستن لیوان ها بودم که پرتقالی بی مقدمه گفت: مامان داره میاد خونمون؟!!

ییهو شاخک هام تکون خورد که نکنه با مامان تبانی کرده و این تلفن صرفا یه نقشه ی سرکاری بوده ؟؟؟

حالا من هی میپرسم تو به مامان زنگ زدی؟؟

ایشونم به شدت داره میخنده، تقریبا" مطمئن بودم که سرکار رفتم، ولی از ترس اینکه یه وقت راستکی مامان اینا تو راه باشن، تند و تند کارها رو انجام میدادم و پرتقالی هم جاروبرقی و تی میکشید.

همزمان که کارمون تموم شد، مامان و بابا با حلیم و نون بربری داغ رسیدند  ...  

پرتقالی به قدری عرق کرده بود که بابا فکر کرد از حموم اومده بیرون ! همونطور که پیش بینی میکردم، آقا  تا از حموم اومد بیرون عینهو خان باجی ها، سریع شرح ماوقع رو گزارش داد و سه تایی حسابی بهم خندیدن ... حالا  یه روز خواستیم ولووو باشیم ها!

فرداش پرتقال فروش مقاله اش رو گذاشته بود رو میز و همزمان تلویزیون میدید ...

برای تلافی بهش میگم:یه کاری نکن زنگ بزنم مامانم بگم یه خبری از جلسه ی دفاع ات بگیره ها ...

بچه پر رو میگه: از مامان گذشته ،این تز من طلسم شده ... باید زنگ بزنی به بابا! :))))))

*

شب احیا تو دوره ختم قرآن وبلاگ صمیم جان شرکت کرده بودم و به من جزء 29 و 30 افتاد ...

به خواهر کوچیکه میگم تو میخوای یک جزء رو بخونی؟؟ میگه: یک جزء یعنی چند تا سوره؟؟

میگم کل قرآن به سی جزء مساوی تقسیم شده ... بعد میگه: به شرطی که توش سوره نساء نباشه! :))))

پارسال داشت ترجمه قرآن رو میخوند و با خوندن ترجمه سوره نساء به قدری ترسید که با حالی دگرگون کتاب رو بست دیگه نرفت سراغش ...

با یه حال بدی اومده میگه: باورت میشه، تو قرآن نوشته بود به زن ها بی محلی کنید و اگر گوش ندادن بزنیدشون!

بابا میگه: قبل و بعدشم خوندی؟ میگه آره ولی در هر حال چرا باید به مردا اجازه بده زنارو بزنن؟

[ دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 11:4 AM ] [ فنجون ] [ ]