حوصله کن ، خواهیم رفت

آرامش به همراهت، مهر بورز و خوشبخت باش

تو کتابهای کتابخونه ی بابا، یه کتابی هست به اسم "مدیریت کوتوله ها" ... دلم میخواد به نویسنده کتاب ایمیل بدم و بگم جان مادرت یه کتاب هم بنویس به اسم " مدیرهای کوتوله"

- کوتوله کنایه به افرادی هست که افق فکری کوتاهی دارند و بیشتر مانع حرکت هستند تا عامل پیشرفت.

*

خیلی دلم میخواد به رئیسمون کتاب هدیه بدم...

 به نظرتون اگه براش کتاب ِ "بیشعوری" رو بخرم، خوشش میاد؟

*

ماموریت کاری هفته قبل خیلی خیلی فشرده بود ... صبح ساعت پنج فرودگاه بودیم و نزدیک ظهر رسیدیم هتل، استراحتم در این حد بود که کیفم رو بزارم تو اتاق و برم سر جلسه!

یه آقای کپلی ِ مراکشی ِ بسیار پر چونه و فعال.... ماشالا به جونش!

از بین حرفها یه چیز خوبی ازش یاد گرفتم، میگفت وقتی میخوای یه چیزی رو به کسی بفروشی، نباید فقط در مورد اون کالا دانش داشته باشی، باید از بالا نگاه کنی و مارکت رو بشناسی که وقتی با شخص همکلام میشی بتونی باهاش حرفهای مشترک بزنی و اعتمادش رو جلب کنی ... باید چند تا کلمه تخصصی قلمبه سلمبه هم تو حرفهات استفاده کنی و ازش رد شی، تو این حالت اگه طرف معنی اون لغات تخصصی رو بدونه، بیشتر بهت اعتماد میکنه ... اگه ندونه که معمولا" هم جسارت پرسیدن ندارن باز میفهمه تو یه قدم تو دانش ازش بالاتری.

*

برای شادی زندگی خودتون، این خیلی مهمه که نسبت به خانواده همسرتون "پیش زمینه منفی" نداشته باشید ... در غیر اینصورت همش ذره بین دستتونه و دنبال یه سرنخ میگردین که نشون بده آنها خوب نیستند و یا اینکه بد شما را میخواهند و دوستتان ندارند!

وقتی پیش زمینه منفی نداشته باشید ، وقتی خودتون، مخ خودتون رو شستشو نداده باشید، محبت هایشان به دلتون میشینه ... سوء تفاهم ها را به حساب بدجنسی و عمد نمیگذارید .... حتی اگر عمدی هم درکار باشد، چون پیش زمینه منفی ندارید، خیلی بالغانه میتوانید شرایط را کنترل کنید ... و در نهایت نه تنها شیرین عسل ِ خانواده میشوید، بلکه زندگی خودتان، آرامش بیشتری خواهد داشت.

*

داشتیم شام میخوردیم که دیدم پرتقال فروش لبه ی باریک خمیر نون ها رو جدا میکنه و بعد لقمه میگیره ... میگم توام شدی مثل من؟ تو که از این عادت ها نداشتی؟!

بدون اینکه سرشو بیاره بالا، میگه : آره دیگه ...

بعد شام میبینم، بر خلاف همیشه که جلدی بعد شام از پشت میز بلند میشه ( و میره سمت سینک ظرفشویی!) کماکان منتظر من نشسته و داره یواشکی یه کاری میکنه، سرک میکشم رو دستش که میبینم: نون ها رو حسابی خورد کرده ...

نگاش میکنم که میگه: منتظرم شام توام تموم شه خورده نون های تورو هم برا پرنده ها بردارم،آخه هوا سرده.

...

شب موقع خواب میگه: ایشالا سال بعد که رفتیم خونه ی خودمون، مدیر ساختمون میشم ، بعد کلید پشت بوم رو از همسایه ها جمع میکنم ، میرم پشت بوم توری میزنم، کفتر پرورش میدم! بیه بیه بیه ... :))))

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 8:31 AM توسط فنجون|

کم کم به ماههای نزدیکی به خدا و ائمه و امتحانات پایان ترم نزدیک میشویم ... صرفا" جهت رفع وجدان درد، جزوه های درسی رو با خودم اینور و اونور میبرم و اصلا" تمرکز درس خوندن ندارم!

همکلاسیم خیلی خجسته زنگ زده که میای برای دکتری ثبت نام کنیم؟؟؟ میگم من همین پنج تا درس رو پاس کنم، دیگه بخ خودم خندیدم برم طرف درس! ملت خوشحالن ها! فکر میکنن پیک نیکه، گروهی بریم دکتری درس بخونیم خوش میگذره!

*

دوستانی که دنبال کار میگردید، لطفا" وقتی جایی برای کار میرید و میبینید از پس کار برنمایید، همون اول اعلام کنید ... لطفا" دروغ نگید ... اینطوری نه خودتون رو هلاک میکنید و نه همکارانتون رو بیچاره.!

مثالش این دختری که مثلا" کارمند ِ من تو شرکت هست ... طفلک مغزش نمیکشه کارهای متنوع رو همزمان مدیریت کنه ... کلی انرژی میزاره و تهش چون تو ذهنش به کارها نظم نداده، به نتیجه ای نمیرسه .... یه سری کارها رو خودم تک تک پیگیری میکنم که فراموش نکنه و موعدش نگذره ... وقتی پامو میزارم تو شرکت ذکر ِ دقت کن و حواست رو جمع کن میگیرم ... حالا فکر کن خسته از کار ِ اداره، رفتم شرکت و میبینم آب، برق، تلفن و اینترنت خونه ی رئیس جون تو دبی قطع شده و ایشون وقتی رسیده دبی، خودش پرداخت کرده!

ازش میپرسم مگه من این مورد رو شخصا" ازت نپرسیدم و تو نگفتی انجام شده؟؟

هیچ جوابی نداره ...

مجبور شدم یه کوچولو از حقوقش کسر کنم که بلکه دقتش بره بالا و یاد بگیره جواب الکی به من نده.

گرچه مبلغی که ازش کسر کردم، کمتر از مبلغی هست که بابت کلاس زبان بهش پرداخت میکنم، ولی از ناراحتی خوابم نمیبرد.

*

دیشب دیدیم از خستگی و دلمشغولی های زیاد و استرس امتحانات خوابمان نمیرود، رادیو رو روشن کردیم که مثلا" زودتر بخوابیم ... مهندس پرتقالی هم موج رادیو تهران رو تنظیم کرد که مثلا" قصه شب داشت ...

 بعد نیم ساعت میگه: ما رادیو گذاشتیم خوابمون بگیره، الان بدتر هوشیار شدم ببینم آخر قصه چی میشه؟!

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 12:41 PM توسط فنجون|

** صرفا" برای ِ اینکه افکارم رو جمع بندی کنم!

تو پست های گولو، یه مبحثی بود تحت عنوان نظرسرنجی از خانمهای تحصیلکرده ی خانه دار .... +

پاسخهای دوستان خیلی برام جالب بود، اینکه اکثر افراد تو ذهنشون بود که بعد ازدواج و یا نهایتا" بعد از بچه دار شدن، بشینن تو خونه! خب دیدگاه و نظرات هیچ وقت یکی نیست و از همین جامعه آماری بسیار کوچک، متوجه شدم که چرا اخیرا" اکثر ادارات خوب، فقط آقا استخدام میکنند و در شرایط مساوی آقایون پیشرفت ِ خیلی بیشتری به نسبت همکارهای خانم دارند، مبحث برابری حقوق خانمها و آقایون تو جامعه هم با این اوصاف توجیه پیدا میکنه.

این وسط دوستانی هم بودند که یا کار بیرون از منزل خسته اشون میکنه و یا منتظرِ یک شغل ِ خوب، با درآمد ِ عالی هستند که نظرشون محترمه.

از روی کامنت ها رفتم وبلاگ یه خانمی رو خوندم که دیدگاهش با تفکرات من همخوانی نداره، ولی همونطور که اطمینانی به درست بودن ِ نظر خودم نیست،نمیشه نظرات دیگران رو هم الکی رد کرد. ++

یکی دو روزی به نوشته هاش فکر کردم، اینکه خانم ِخونه، خونه بمونه تا همیشه جلوی همسرش سرحال و شاداب باشه و همه چی باب میل ایشون فراهم بشه و چهار چشمی مواظب باشی همسرت نپره و به گناه نیافته و ....  از نظرِ من، یعنی عدم اهمیت به خود و تلاش نکردن برای رشد، یعنی نگاه اعرابِ هزار سال ِ قبل به یک خانم که اصلا" حضورِ خانم تنها برای ِ این بوده که در خدمت ِ آقای خونه باشه و بچه بزاد و بریز و بپاش افراد منزل رو جمع کنه.

تازه اینا در شرایطی هست که فرض کنیم، روابط خانم و آقا همیشه گل و بلبله ... اگه خدایی نکرده، زندگیشون از لحاظ احساسی به مشکل بخوره، اونوقت خانم ِ خونه همیشه متکی و وابسته به آقا خواهد موند.

میانگین ِ خانمهای خانه دارِاطرافم، اگه خیلی اکتیو باشن، یه کلاس ورزش یا هنری میرن و مابقی زمانشون درگیر کارهای خونه و تلفن و مهمون بازی و تعویض وسایل خونه هستند که بنظرم ارزششون خیلی بیشتر از این حرفهاست ...

خیلی ها که اتفاقا" تحصیلکرده هم هستند منتظرن پیشنهاد های کاری بیاد دم خونشون، ولی حاضر نیستن حداقل برای اینکه شانس خودشون رو امتحان کنن و تجربه جدیدی کسب کنن، برای کارآموزی – بدون حقوق – برن جایی کار کنن ... بیشتر هم دنبال کار ِ دولتی هستند که کارش کم باشه ... بعضا" بهانه حقوق کم و محیط کارِ نا مناسب رو میارن که وقتی واقع بینانه فکر میکنم، میبینم خیلی از خانمهای شاغل لزوما" محیط کاری و درآمدشون باب میلشون نیست ولی دست از تلاش بر نداشتن ... اینجا فقط حقوق (پول) مهم نیست، اون حس ِ ارزشمندی ِ فرد هست که باعث میشه سختی ها رو تحمل کنه و برای کار بهتر تلاش کنه و اگر غیر از این بود خیلیها که حقوقشون حتی کفاف رفت و آمدشون رو نمیده، دست از کار برداشته بودن.

همسر یکی از دوستانم که از قضا تو فیلد مشابه کار میکنیم، به شدت مخالف کار کردنِ خانمهاست ... میگه وقتی بحث ارتقا و تشویق میشه خانمها سینه سپر میکنن و حرف از حقوق برابر میشه ... بعد تا حجم کاری سنگین میشه و اضافه کاری ِ اجباری ... همه یا مهمون دارن، یا خسته اند و سردرد دارن، یا وقت آرایشگاه و اپیلاسیون دارن :)) و یا بچه دارن و یا یادشون میافته مسیر خونشون خیلی دوره ... ( جلوی خودش نگفتم ولی از نظرِ من حرفش درست بود.)

خانم ِ سین، الان حدودا" شصت ساله اس ... سه بچه داره و بچه آخری الان دانشجوی ِ سال ِ آخرِ دندانپزشکیه ... با اینکه تفاوت سنی مون خیلی زیاده، ولی باهاش راحتم ... گاهی باهم دردودل میکردیم و یه بار گفت: بزرگترین اشتباه ِ زندگی ِ من، این بود که بعد از بدنیا اومدن ِ بچه ی دوم کارم رو رها کردم و الان برام سخته که برای چیزهایی که میخوام بخرم و ایشون راضی نیست، خرجی بگیرم.

مامان ِ من پرستار بود، صبح ها دوتایی میرفتیم اداره و من میرفتم مهد کودکی که تو حیاط با صفای اونجا برای کارمندها ساخته شده بود ... ظهر ها هم باهم برمیگشتیم خونه.

مدرسه که رفتم، قانون کمی تغییر کرد، از مدرسه میومدم، ناهارم رو از فلاکس مشکی ام برمیداشتم و میخوردم تا مامان بیاد.

یاد گرفتم خودمو با شرایط تطبیق بدم، مثلا" وقتی قرار بود دیکته بنویسم، روی نوار کاست صدای خودمو ضبط میکردم و بعد گوش میدادم و از روش مینوشتم ... وسطهای دیکته هم به خودم تقلب میرسوندم که مثلا" صابون با سین نوشته نمیشه هاااا! :))

از سال اول راهنمایی هم یاد گرفتم با اتوبوس برم خیابون وصال، کلاس زبان ... مامان و بابا در کنار اینکه حواسشون بهم بود، بهم القا کرده بودن که من میتونم از پس خودم بربیام و این خیلی بهم اعتماد بنفس میداد.پیش اومده که مثلا" از دم ِ مدرسه تعقیبم کردن که ببینن مستقیم میرم خونه یا نه، یا شیطنت خارج از عرفی انجام میدم یا نه.

برای همین وقتی که دانشگاه اسمم برای شهرستان دراومد، حتی به اینکه تنها زندگی کردن سخته یا از پسش برمیام یا نه، فکر نکردم ... واقعا" هم سخت نبود. بعد تر که با چهارنفر از هم خوابگاهی ها رفتیم خونه گرفتیم، تازه تفاوت ها خودشو نشون داد، خنده ام میگرفت وقتی میدیدم بچه ها حاضر نیستن شب تنها تو خونه بمونن، یا یکیشون وقتی برقها میرفت، از ترس میومد تو راهرو مینشست! 

تنها بودنم توی خونه باعث شده بود متکی به خودم بار بیام ... برای همین تنهایی سفر رفتن برای من ترسناک نبود و اجازه اش رو داشتم، شاخ غول هم وقتی ماموریت و مسافرتهای خارجه رفتم شکسته شد ... درحالیکه تا همین اواخر خیلی از دوستانم جسارت تنها سفر کردن رو نداشتن.

با اینکه با خواهر کوچیکه تفاوتهای شخصیتی زیادی داریم، اون هم به نسبت هم سن و سال هاش خیلی مستقل بار اومده و به وضوح یه قدم از همدوره ای هاش پخته تر عمل میکنه.

نمیگم شاغل بودن ِ مامان، در کنار ِ کارهای ِ خونه براش راحت بوده ... من از مامان یاد گرفتم که اگه میخوام چند کار رو باهم انجام بدم (کار خونه و بیرون خونه)، باید برنامه ریزی داشته باشم .... پیشرفت زندگی ِ ما در مقایسه با دیگران واقعا" به چشم میاد ... همین به قول خودمون، دو موتوره بودن اجازه ریسک کردن رو به مامان و بابا میداد، گرچه هرگز بابام در مورد درآمد مامانم سوالی نکرده ولی خیلی جاها پس اندازِ مامان باعث شده یه حرکت مثبتی تو زندگی داشته باشن ... مامانم بخاطر حضورش تو اجتماع و تعامل با افراد، به نسبت ِ مثلا" خاله ی خودم – خانم تاشکیران، روابط اجتماعی قوی تر و پخته تری داره ... تو دوران کاریش بارها دیدم که خیلی خسته بوده و تنها چیزی که میگه اینه که فکر میکنه کارمند بودنش باعث شده در حق ِ ما کوتاهی کنه، که راستکی ِ راستکی من فکر میکنم کارمند بودن ِ مامان هیچ  کمبودی برای ِ ما نداشته و باعث شده خیلی بهتر رشد کنیم و مستقل باشیم.

الان جامعه فرق کرده، و وقتی میبینم همکارم اجازه نمیده بچه اش که ده دوازده ساله اس، تو خونه تنها بمونه رو اصلا" درک نمیکنم... نمیفهمم پس کی میخوان اجازه بدن بچه ها در حدِ خودشون مستقل بشن و با مشکلات ِ خودشون کنار بیان؟

این روزها خیلی زیاد سرم شلوغه، و بخاطر دوری ِ مسیر خیلی خسته میرسم خونه ... گاهی حتی نا ندارم شام رو آماده کنم، چه برسه به درس خوندن! کار ِ شرکت هم هست البته .... دلم نمیخواد انقدر سرم شلوغ باشه و درگیرِ کار باشم ...  دلم حسابی برای خانواده ی پرتقالی تنگ شده و فرصت نیست که بریم دیدنشون .... اما اینکه دستم تو جیب خودمه، بهم حس خوبی میده ... اینکه هی باید فکر کنم و راهکارهای جدید برای پروژه های کارم پیدا کنم از لحاظ روانی منو ارضا میکنه که میتونم فرد مفیدی باشم و از تجربیاتم استفاده کنم ... در حالیکه خونه دار بودن هیچ کدوم اینا رو برای ِ من نداره ...  هیچ گنجی بدون ِ رنج بدست نمیاد، من اگه میخوام پیشرفت کنم، تو اجتماع قرار بگیرم و جایگاهم به رسمیت شناخته بشه ، اگه استقلال و درآمد ِ مالی ام برای خودم و زندگیمون مهمه و دلم میخواد از درسی که خوندم استفاده کنم، باید باید و باید دست از نق نق کردن بردارم و خستگی ها و مشکلاتش رو هم بپذیرم ...

نوشته شده در دوشنبه دهم آذر 1393ساعت 4:15 PM توسط فنجون|


آخرين مطالب
» 545.هوا سرد است ... هوای پرنده ها را داشته باشیم!
» 544.از هر دری، سخنی
» 543.خانمهای ِ شاغل و خانمهای خانه دار
» 542.روزانه های رنگی
» 541.من شادی را انتخاب میکنم!
» 540.کاش یکی بیاید که وقت رفتن، نرود
» 539.زبان دراز ها به بهشت میروند :)
» 538. به خوشمزگی کلوچه های داغ
» 537.اتفاق های قشنگ ِ ماه ِ پر مهر
» 536.رقص و شادی! خوش میگذره؟ بعــــله!

Design By : Pichak