X
تبلیغات
حوصله کن ، خواهیم رفت

حوصله کن ، خواهیم رفت

آرامش به همراهت، مهر بورز و خوشبخت باش

دیروز با جوجه تیغی رفتیم دیدن نمایش ِبا مـــن ، بستنی. میخوری؟ ِ بهاره رهنمای تپلی ...

اولین بار بود که یه نمایش از بهاره رهنما میدیدیم و هیچ پیش زمینه ای از کارهاش نداشتیم.

چون کتابش رو خونده بودم، فکر میکردم داستان زیادی زنونه اس و حوصله ی پرتقال فروش و جوجه تیغی سر میره ... اما همه خیلی دوستش داشتیم.

و من سکانس دوم رو بیشتر از سکانس اول دوست داشتم. بازی بهاره رهنما معرکه بود ...

همزمان که میخندیدی، یه غمی ته خنده ها میموند.

از هیچ حرف دو پهلو، یا حتی زشتی برای خندوندن تماشاچی ها استفاده نشده بود و این به نظر من یکی از نقاط قوت این نمایش بود.

*

میخوام اینجا یه چیزی بگم از خودخواهی خودمون ...

از مایی که تو سالن تئاتر و سینما، موبایل هامون رو خاموش نمیکنیم ... و فرق بین سایلنت و خاموش رو نمیفهمیم ...

از مایی که با وجود تذکر اول نمایش، اهمیت نمیدیم که زنگ موبایلمون رو خفه کنیم!

از مایی که برامون مهم نیست، صدای ویبره ی موبایلمون میره رو اعصاب بازیگر و تماشاچی ها و تمرکزشون رو بهم میزنه ...

از مایی که موقع اجرا، جواب تلفنمون رو میدیم و ولو آهسته با تلفن حرف میزنیم و انگار نگاه معنی نداره و حتما" باید یکی بزنه تو گوشمون تا بفهمیم اینجا جای جواب دادن تلفن نیست ...

از مایی که هی با سرو صدا از جلوی تماشاچی ها رد میشیم و با سر و صدا ده بار میریم بیرون و میاییم!

از مایی که فکر میکنیم فقط دیگران هستن که فرهنگ و شعور ندارن ...

از مایی که زیادی مدارا میکنیم و خجالت میکشیم به کسانی که کنارمون نشستن، ولو با نگاه تذکر بدیم ...

*

اگه این بیشعوری های بالا رو فاکتور بگیریم ... نمایش خیلی خوبی بودمخصوصا" که بخاطر ساعت خوب ِ نمایش و هوای بهشتی ِ اردیبهشت میشه قبل و بعد نمایش تو محوطه ی خوشگل ِ فرهنگسرای نیاوران قدم زد و جانی تازه کرد :)

اگه زودتر این نمایش رو دیده بودم، حتما" برنامه میچیدم و به مناسبت روز مادر خانوادگی میرفتیم دیدنش.

نوشته شده در چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393ساعت 10:40 AM توسط فنجون|

چند وقت پیش با خانوم تاشکیران خونه ی مامان اینا بودیم و داشتیم گپ میزدیم که خانوم تاشکیران گفت، اکثر دوستان و اقوام زنگ میزنن به مامانت و حال ِ منو میپرسن ... مامانت هم همچین با قدرت میگه: چووووووخ یاخچــــی (به زبان ترکی یعنی خیلی خوب)، که همه فکر میکنن من دیگه سرپا شدم و فردا قراره کلی مهمون بیاد خونمون، من انرژی مهمون داری ندارم که!

بعد رو میکنه به مامان که: حالا نمیخواد یه جوری بگی چوووووخ یاخچی، همون یاخچی هم بگی کافیه.

بهش میگم: والا اگه این مامان ِ منه، همون یاخچی رو هم یه جوری میگه که صد تا چوخ یاخچی از کنارش میریزه ... :)))

*

خانوم تاشکیران داره تعریف میکنه که، داشتم از تجریش میومدم که یه دختره بهم گفت: واای خانوم چقدر هایلایت موهاتون قشنگه!

بعد منم بر نگشتم نگاهش کنم که ببینه مژه و ابروهام ریخته و اینم کلاه گیسه ... :)))

*

مامانم داره تو این ماه میره حج، براش جوک فرستادم که: غضنفر از حج میاد، ازش میپرسن چطور بود؟ میگه عااالی! هوای پاک، مغازه ها شیک ، ماشینا مدل بالا ، یه مکان زیارتی هم داشت که خیلی شلوغ بود، نرفتم!!

*

اتو کردن شیرازی ها:

شلوار جین که اتو نمخواد!

پایین پیرهنو هم که میره تو شلوار!

آستین هم که تا میکنم!

جلوشم که صافه!

پشتشم که الان میروم تو خط واحد لم میدم به صندلیو صاف میشه!

وووی دیروم شد، چقده کار کردم ...

*

مورد داشتیم دختره صد هزار تومن واسه موهاش، دویست هزار تومن واسه صورتش و صد و پنجاه هزار تومن واسه آتلیه برای عکس داده، دو روزم طرف روی عکس کار کرده بعد دختره همون عکس رو گذاشته فیض بوق زیرشم نوشته: همینطوری ... یهویی ...!!

*

تو کارتونای بچگی ما ،

تارزان که همیشه لخت بود ... سیندرلا نصفه شب بر میگشت خونه

پینوکیو هم که همیشه دروغ میگفت

بت من با 200 تا رانندگی میکرد

علاالدین که دزد بود

سفید برفی هم با هفت مرد کوتوله میخوابید،

خداوکیلی معجزه بود که ما سر سفره ننه بابامون بزرگ شدیم!

نوشته شده در دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 9:15 AM توسط فنجون|

اینجا بالکن کوچک خونه ی ماست ...

 

همیشه دوست داشتم قسمتی از خونه امون پر از گل و گلدون باشه ...

پنجره ی بالکن رو باز میزارم و همچین با ذوق نگاهشون میکنم که انگار تکه ای از بهشت رو تو خونمون قایم کردم.

مورد داشتیم اعتراض کرده اند که ای کاش انقده که به گلدونات میرسی، به منم میرسیدی :))))

پنج شنبه رفتیم من آب پاش خریدم و هی منتظرم موعد آب دادن گلها بشه و من مثل ابرهای بهاری ببارم روی برگ های خوشگل و سرزنده اشون ... اونوقت اسم آب پاش یادم نمیومد، هی میگفتم آفتابه ی گلدون لازم دارم :))))

نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 2:58 PM توسط فنجون|


آخرين مطالب
» 532. و باز هم تئاتر با طعم بستنی :)
» 531.طرح شاد سازی خانوم تاشکیران
» 530.آفتابه ی گلدون :)
» 529.سورپرایز هیجان انگیر ایمیلی
» 528. خانواده عینکی من
» 527.راز مگو :))
» 526. وقتی همه بیکاریم :))
» 526. عیدانه 2
» 525.عیدانه
» 524.خوبی خدا

Design By : Pichak