هوا گرم بود، سالن هم دم کرده و گرم ... تو مدتی که منتظر بقیه بودیم، هی میرفتم تو سالن یه چرخی میزدم و وقتی میومدم بیرون زیر آفتاب وایمیستادم حس میکردم چقدر هوای بیرون خنک و دلچسبه! :)))
موقع ناهار هم نشستیم رو دیواره پارک و ساندویچ هامونو میبلعیدیم ... خواستیم برای ثبت لحظات عکس بگیریم که مسئول پارک افاضات فرمودند که عکس نگیرید!!! یاد ضرب المثل شهر و قوباغه هفت تیرکش افتادم ییهو!
*
شب بدو بدووو خودمونو رسوندیم خونه که برنامه کلاه قرمزیو نگاه کنیم ... بیست دقیقه اش نگذشته خوابم برد!
با آهنگ پایانیش بیدار شدم... وسایل امروزمو جمع کردم، اتاقمو مرتب کردم ، مدیتیشن انجام دادم و کتاب بدست رفتم تو رختخواب.
موقع خوابم تازه بارون گرفته بود ... لذتی داشت صدای بارون رو شنیدن
*
چهار سال قبل بود، سرکار شادی داشت در مورد موضوعی که ناراحتش کرده صحبت میکرد.
حرفش که تموم شد بهش راه حل دادم که شاید این کارو بکنی دیگه کمتر اذیت میشی و ...
گفت : من الان فقط میخوام بشنوم " آخـِـــی ! "
خندیدم ... اما هنوز حرفش تو ذهنم مونده. اینکه آدما مخصوصا" دخترا همیشه برای راه حل گرفتن حرف نمیزنن.
حالا این جریان من و پرتقال فروشه!
یه ایمیلی اومده بود در مورد خصلت آقا ها که ما اینیم و این فکرو میکنیم و ... تو یه قسمتیش خطاب به خانوما نوشته بود:
ما فقط بلدیم راه حل بدیم ... اگه میخواین درد و دل کنین، برید پیش یکی دیگه!
اون موقع هم خندیدم ... اما الان میبینم که لامصب عجب حرفی زده!
کله سحر داشتم با پرتقال فروش حرف میزدم * بخوانید نق میزدم* که گفت حتما" اشکال از این موضوع هست و اگه این راهکار رو داشته باشی شاید درست میشه و اینا.
احساس کردم هی دمای بدنم داره میره بالا ... به جای اینکه سبک شم همش فکر میکردم پرتقال فروش اصلن به حرفای من فکر نمیکنه و موقعیت و شرایطمو درک نمیکنه.
بعد دیدم اگه بخوام تلفنی بحث کنم، چون ییهو صدام عصبی میشه فایده نداره ... بدو بدووو اومدم تو چت و براش غر نامه نوشتم که من اگه نتونم با تو حرف بزنم که تو دق میکنی که :)))) الان فقط باید گوش بدی!
طفلک هنگ کرده بود و گفت من فکر کردم از اینکه خیلی سریع فکر کردم و راه حل دادم کلی هم خوشحال شدی!
خولاصه پس از کمی گفت و گو، دیل بستیم که همانطور که ما به سخنرانیمان ادامه میدهیم ایشان هم سعی کنند به جای هر گونه نتیجه گیری ای، فقط بگه : آخِــــی !
نیم ساعت بعد خجالت زده اومده میگه: یه سوالی پیش اومده برام، من از کجا بفهمم باید نظر بدم یا اینکه فقط گوش بدم؟؟؟![]()
این خانواده رو دوست میدارم ... زیاد.
عاشق لقمه های محبت مادر خانه شان هستم که خیلی بزرگ هستند و من مجبورم بودم همه شان را بدون غر زدن بخورم تا لاغر نشوم! از این تپلی های خنده روی مهربان است که میخواهی لپ شان را بکشی! با اینکه محجبه است اما هیچ وقت بوی گند و عرق نمیدهد ... محبت اش پاگیرت میکند.
پسر کوچکشان عزیز دل من است، عجیب دوستش دارم. روزگاری حکم پسرم را داشت و حالا انقدر بزرگ شده است که وقتی از دیدنم ذوق میکند، بغلم میکند و روی هوا میچرخاندم، پاهایم به زمین نمیرسد! این روزها وقتی لپ اش را میکشم، ته ریش اش زیر انگشتانم دهن کجی میکند به همه روزهای قشنگی که داشته ایم.
دخترشان، چند سالی از من بزرگتر است ... بعد ها اعتراف کرد که حرصش را درمیاورده ام، انقدر که هر بار مامان و بابا و برادر کوچکش هی از من حرف میزده اند و میخواسته سر به تنم نباشد! بعد تر ها اما صمیمی شدیم، دوست خوبی است ... دوستش دارم.
دوستشان دارم ، اما یه تفاوت بزرگی بین ما هست ... و همین باعث میشه که از دو دید کاملا" مجزا وقایع رو ببینیم و اینگونه است که هی ابروهایمان از تعجب بالا میرود!
پدر خانواده یه عینک بدبینی بزرگ روی چشم همه گذاشته است ... عمیقا" باور دارد که انسان ها بدخواه و نظر تنگ هستند، به نظر من بیمار است هرچند که مدیر هم هست! باورشان شده است که همه بد هستند ، مگر اینکه خلافش ثابت شود و برای من همه خوب و گوگولی هستند و یا میتوانند که خوب باشند ، مگر اینکه خلافش ثابت شود. حس میکنم دنیایشان کوچک و پر از حس نا امنی و تنهایی است.
زیاد پیش آمده است که از همین زیادی خوش بین بودنم، اشکم درآمده است ... که آدم ها به خاصیت همان آدم بودنشان، به بیشعوری مبتلا شده اند و حرصم را درآورده اند و روزم را به گند کشیده اند.
زیاد پیش آمده است که به اصطلاح پشت دستم را داغ کرده ام که دیگر .... که تا من باشم که برای این مردم ِناسپاس ...
اما دیشب، وقتی تا سه صبح با خواهرش حرف میزدیم ... مابین خنده و تعجب هایمان دیدم چقدر دنیایمان فرق دارد و چقدر دنیای من قشنگ تر است ... که چقدر دنیای زندگی با نگاه بدبینی، تیره و خاکستری است و من چقدر دوستش ندارم.
از یه اتفاق ساده شروع شد، من اونو میزاشتم به حساب تعریف و تمجید و اون به حساب بدجنسی !!! من پر از حس خوب میشدم و اون پر از حس های منفی. هیچ کدوم نفهمیدیم فکر کدوممون درسته ، اما حال من خوب بود و حال اون خراب. وقتی گفتم من چه فکری کرده ام ، خندید. انگار از پنجره من اتفاق رو دیده بود و خوشش آمده بود.
یا مثلا" اینکه دخترشان زیباست، بهتر بگویم خیلی زیبا! خب به همین دلیل آدمها بیشتر از یک نگاه، نگاهش میکنند و او نمیداند که تمام نگاه ها شاید هرز و کثیف نیست و میتواند در تحسین زیبایی اش باشد.
همه اینها و یه عالمه اتفاق دیگر باعث شد به این باور برسم که گرچه در عالم واقع، شاید دنیای ما کثیف و بدجنس و ناعادلانه و بی رحم باشد ... اما من هنوز ترجیح میدم قشنگ هایش را ببینم ... ترجیح میدهم انسان ها ، حالم را بگیرند و روزگارم را به گند بکشند ... تا اینکه تمام مدت حالم گرفته باشد. ترجیح میدهم تلخی نا سپاسی و بدجنسی و حسادت بعضی ها را بچشم، تا وجود انسان های مهربان و سپاس مند را ببینم و حالم را خوب کنند و انگیزه ای شود تا من هم سعی کنم مثل آن ها خوب باشم!
البته بین دنیای بدبینی و خوش بینی مرزی هست به اسم واقع بینی که من هنوز مختصات جغرافیایی اش را پیدا نکرده ام.

