حوصله کن ، خواهیم رفت

آرامش به همراهت، مهر بورز و خوشبخت باش

617.یک آخر هفته خوب با خاندان ِ پرتقالی ها
 

چهارشنبه قرار بود مامان و بابای پرتقالی بیان تهران برای مراسم آشنایی جاری بالقوه،ساعت شیش از سركار که برگشتم خونه، پرتقال فروش تقريبا تمام كارها رو انجام داده بود و فقط پختن شام و تهيه سالاد براي من مونده بود.

 

ازش متشكرم كه حواسش هست كه وسيله سنگين بلند نكنم يا براي برداشتن وسايل از كابينت ها زيادي دولا نشم ... نميدونم كار زياد اداره بود يا عجله خودم براي تهيه شام كه دچار اسپاسم شدم و زير دلم به شددت درد گرفت براي اولين بار از شدت درد به گريه افتادم ، البته شايدم بيشتر ترسيده بودم ... مهمان ها تو خونه بودند و من يك ساعتي دراز كشيدم تا دردم آروم شه... مامان پرتقالي اومد و كمي از خاطرات زايمانش برام گفت و بعد شام خورديم. 

 

هي به خودم يادآوري ميكنم كه بايد بيشتر استراحت كنم ولي نميشه! 

 

اون پروژه اي كه بابتش برام حكم زدن به مرحله اجرا رسيده و طبيعتا حجم كارم سه يا چهار برابر شده ... در كنار سروكله زدن با آدماي بد قلق ، از اين جلسه به اون جلسه ميرم و تا برميگردم پشت ميزم هم نوبت به نامه نگاري و تلفن ها ميرسه و هيچ وقت استراحتي ندارم ( برام جالبه که مدیرم کاملا" از حجم کاری من مطلع هست ولی باز تمام نامه هارو به من میفرسته چون به خیال خودش من زودتر کارهارو به نتیجه میرسونم و از اون دو عدد زالو کاری بر نمیاد!!! ... جلسه هاي طولاني كه همه بالا رده هستند و من فنچ مجلس! باعث ميشه شش دنگ حواسم جمع باشه ، گرسنگي رو تحمل كنم و يا حتي نتونم برم دستشويي!!! 

 

از وقتي كه همكارم از مرخصي زايمان برگشته تو جلسات باهم ميريم كه اگه من به هر دليلي نتونستم برم اداره حداقل يكي تو جريان كارها باشه، ولي خب شرايط و تغييرات اداره قبل و بعد زايمانش به قدري تغيير داشته كه فعلا" زمان ميبره تا توي باغ بياد، تازه حس میکنم هنوز خیلی آمادگی پذیرش این همه مسئولیت تو کار رو نداره.( اینجا در نظر بگیرید که دو عدد زالو هم تو اتاقمون حضوردارند و به جای اینکه کمکی انجام بدن، فقط در حال نق زدن و چرت زدن هستند!)

 

 چهارشنبه رفته بوديم جلسه ای كه مربوط به عمليات حسابداري و بستن حسابها بود... قرار بود ساعت يك تموم شه و هنوز ساعت يك و نيم بود و نصف مباحث باز مونده بود، همكارم هي اشاره کرد که تو برو نهار من هستم... دلم ميخواست برم ولي نگراني داشتم يه بحثي پيش بياد كه اون در جريان نباشه... دفترم رو جمع كردم كه برم يهو يه جمله اي نظرمو جلب كرد كه خلاف توافقات انجام شده بود، در موردش صحبت كردم و رفرنس دادم و ديدم طرف مقابل خيلي سرسري داره با موضوع برخورد ميكنه، در حدود يك دقيقه صحبت كردم كه مدير ارشد مالي متوجه اهميت موضوع شد و بخاطر اين ناهماهنگي ها قاط زد و در عرض چشم بهم زدني جلسه رو كنسل كرد و با خشم رفت بيرون! ما هم بشكن زنان رفتيم براي نهار ... خيلي كيف داد!

 

 *

پنج شنبه پرتقال فروش بعنوان هد فاميل به همراه مامان و بابا رفتن براي جلسه آشنايي جاري بالقوه  

 یادجلسه آشنايي خودمون ميافتم ... استرسي كه داشتم، كلنجاري كه سر لباس با خودم داشتم، اينكه وقتي مامان پرتقال فروش رو براي اولين بار از پشت پنجره ديد گفت : به به! من كه پسنديدم :))) و تعارف الكي كه به مامان پرتقالي زدم براي اينكه براش چادر سبك و خنك بيارم و بعد به غلط كردن افتاده بودم چون نميدونستم اصلا چادرها كجا هست و مامان هم بالا و پايين پريدن هاي منو تو راهرو نميديد!!! يادش به خير ... 

 

مامانم براي شام همه رو دعوت كرده بود رستوران، قرار بود ساعت پنج، پنج و نیم از اونجا راه بیافتن و ما هفت و نيم رستوران باشيم ولي ساعت هفت تازه رسيدن خونه، به پرتقالي گفتم شما نياين بالا من ميام پایین كه زود بريم، گفت نه بايد بيايم دست و صورتمون رو بشوريم ... آقا اينا از در اومدن تو، لباس ها همه خاكي!

 

لباس مامان پرتقال فروش رو كه كلا شستيم و اتو زديم ، خنده ام گرفته بود.

 

تو گوش پرتقالي گفتم كتكتون زدن؟ 

 

در حاليكه از حرص خنده اش گرفته و داشت مانتوی مامانش رو اتو میزد ميگه، دوماد از شوقش ماشين رو انداخت تو جوب، وقتي داشتيم كمك ميكرديم ماشين رو از جوب در بياريم گاز داد هر چي توي جوب بود ريخت رو ما ، فقط شانس آورديم تو راه برگشت بوديم :))))

 

این نی نی گولو که اسم نداره، هرکسی به یه اسمی صداش میزنه، بابا هم بهش میگه جعفر!!

 

بعد سرشام  که بابا حال جعفر رو پرسید، مامان ِ پرتقالی این اسم رو برای اولین بار شنید و گفت: جعفر؟ خیلی خوبه که ... مثلا" محمد جعفر ... محمد امین!

 

بعد دیگه انگار واقعا" اسم قطعی شده خیلی جدی و مصمم بچه رو جعفر خطاب میکنه ... آخرشم گفت: من جعفر خوشم اومده، همین جعفر صداش میکنم. بقیه هم پرسیدن میگم که اسمش جعفره. 

بعد شام هم که رفتیم خونه مامان و از رسومات شهر پرتقالی که برای مراسم ختنه سوران کارت میدن و تالار میگیرن و عین عروسی تدارک میبینن کلی تعجب کردم و حسابی از تصور جزئیات مجلس خندیدیم.

ملت سرخوشن هاااا ... بچه داره درد میکشه بعد یه عده خوشحال دارن بشکن و بالا میندازن :))

*

مامان اینا قرار گذاشته بودن که جمعه صبح بیان دنبال ِ مامان و بابای پرتقالی که برن شاه عبدالعظیم. بعد دوباره این تعارف های خاندان پرتقالی شروع شد که خیلی زحمت دادیم و نهار نمیایم و میریم خونه ی برادر پرتقالی ... ( خب من نه زبون تعارف رو بلدم و نه اینجور وقتا میتونم بفهمم تعارف میکنن یا نه واقعا" راحت نیستند و میخوان برن) ... پرتقالی داشت باهاشون چونه میزد که گفتم: اذیتشون نکن! بزار هرجایی که راحتن باشن ... بعد رو به مامان پرتقالی گفتم: من دوست دارم پیش ما باشین، ولی قبل اون دلم میخواد جایی باشین که راحت هستین. و تمام!

 

مامان اینا که اومدن دنبال مامان و بابای پرتقالی، مامان وسایل آش دوغ رو هم داد به پرتقالی که بعنوان میان وعده آش دوغ درست کنم ... خواهر و برادر پرتقالی هم رفتند پاساژ گردی که دیگه بغض من ترکید ... غصه ام شده بود ، نمیفهمیدم چرا انگار طاقت ندارن خونه ی ما بمونن، این وقتا هی فکر میکنم نکنه اصلا" کاری انجام دادیم که ناراحت شدن ... تلاش های پرتقالی برای اینکه منو متوجه این موضوع کنه که اینا همش فکر میکنن نباید الان که من باردارم بهمون زحمت بدن و مدلشون اینجوریه و اهل تعارف هستند و نمیشه انتظار داشته باشم که وقتی به این سن رسیدن تغییر کنن خیلی دربهبود حالم موثر نیافتاد ... اینکه هر وقت میان من هی استرس اینو دارم که نکنه زودی از پیشمون برن، اصلا" نمیزاره از حضورشون لذت ببرم.

 

نیم ساعتی گذشت تا آروم شم ... تو این فاصله پرتقالی آش دوغ رو طبق یادداشتی که مامان داده بود، بار گذاشت و مرغ رو هم برای نهار ردیف کرد ...

 

 قبل اینکه برنج رو بزارم، زنگ زدم بابا که ببینم برای نهار میان یا نه ... وقتی اوکی داد، به تعداد هممون برنج گذاشتم ...

 

قابلمه ها روی گاز بود که مامان زنگ زد که ما نهار اینجا میخوریم چون تا برسیم خونه ی شما دیر میشه ... خونسردیم بعد تلفن مامان، برای پرتقالی عجیب بود، میدونست ناراحتم ولی کاری نمیشد کرد ...

 

 ظرف دوم سالاد رو سلفون کشیدم و گذاشتم تو یخچال ، با خودم کنار اومده بودم که من کاری که فکر میکنم درست هست رو انجام میدم، اگر اومدن که چه بهتر اگر نه هم که یا فریز میکنم یا با قابلمه میفرستم براشون.

 

 نهار رو چهارتایی خوردیم و حدود ساعت چهار مامان اینا اومدن. کمی گپ زدیم و سربه سر هم گذاشتیم و خندیدیم ... نزدیکای غروب پرتقالی رفت ظرف بیاره که مرغ و برنج ظهر رو بدیم که اگر تصمیم دارن برن خونه ی برادر پرتقالی دیگه اونجا شام درست نکنن، که مامانش گفت حالا که غذا مونده، شام میمونن و بعد شام میرن ... شاخام دراومده بود!

 

شام دورهم خیلی بهم کیف داد ... مامانم و خواهر پرتقالی یه عالمه کمکم کردن و دیگه ساعت نه شب شام خورده بودیم و خونه هم کاملا" مرتب بود.

 

 وقتی مهمون ها رفتند، داشتم استراحت میکردم که دوباره نی نی گولو شروع کرد به موج مکزیکی زدن ... پرتقالی بدو اومد کنارم نشست و دستش رو گذاشت روی دلم ... برای اولین بار یه گردالی کوچولو  به کف دستمون ضربه زد، فکر کن کف پای بچه رو  برای اولین بار خیلی واضح حس کردیم ... خیلی حس خوبی بود، کلی انرژی گرفتیم.

 

 این روزها عجیب به فکر کسانی هستم که سالهاست ازدواج کردند و قسمت نیست که بچه داشته باشن و من ِ بنده حکمتش رو نمیدونم ... به کسانی فکر میکنم که مجرد هستند و سنشون داره بالا میره و در کنار همه استرس ها، نگران ِ از دست دادن فرصت طلایی بچه دار شدن هم هستند ... خدا جان، نعمت هایت را  به بزرگی خودت به ما ببخش.آمین.


ادامه مطلب
[ شنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 13:40 PM ] [ فنجون ] [ ]
616.میخوام برم دریاکنار، دریا کنار هنوززززز قشنگه
چشم خوردم!

الان دو ماهه میخوام برم مسافرت به سمت شمال کشور و قسمت نمیشه، یا مامان نه میاره، یا باز مامان کار داره ، یا خودم شیفتم ، یا پرتقالی کلاس داره و هفته پیش هم که دیگه مصمم شدیم بریم پیش خانم تاشکیران دیدیم جاده چالوس به شدت برفی شده و چون تجربه موندن تو برف چالوس رو داشتیم کنسل شد.

گفتیم این هفته دیگه حتما" حتما" میریم! حتی با اینکه مامان خونه رو داده دست نقاش و گفته نمیاد باز گفتم نمیشه این نی نی گولو (تازگیا دلم میخواد بهش بگم ریز گولو) دریا ندیده به دنیا بیاد که! طی عملیاتی انتحاری گفتم لا مشکل! خودمون با خواهر کوچیکه میریم که دیگه در عملیات پس از نقاشی، خواهر کوچیکه تو دست و پای مامان و بابا نباشه :)))

دیشب که نی نی گولو برای پرتقال فروش پشتک میزد و پرتقال فروش هم نیشش تا پشت گوش باز بود، همینطوری ییهو پرسیدم چه خبر که دیدم عه!!! قراره مامان و بابای پرتقالی آخر هفته بیان تهران برای امر خطیر خواستگاری ... برادر پرتقالی هم اول با خانواده دختر هماهنگ کرده بعد به سمع و نظر خانواده رسونده که فلان تاریخ بیاین:))) تا اینجا که از جاری خیلی شانس آوردم الهی که این جاری جدیده هم مثل اون یکیا خوب باشه و روزگارمون قشنگ تر بشه.

خولاصه که این هفته هم رفت رو هوا! هفته دیگه هم استارت خونه تکونی دارم و یه خانمی قراره بیاد کمکم ، هفته بعدشم که بیست و دوم بهمنه آنکال بوده و هر لحظه ممکنه نیاز باشه برم اداره و نمیتونم از شهر خارج شم (الکی! مثلا" من خیلی مهمم) ، هفته بعدیش هم احتمالا" وسایل چوبی نی نی گولو رو میارن ، هفته اول اسفند هم که شیفتم .... سوالی که مطرحه اینه که پس من کی برم مسافرت؟!!

*

آها! پنج شنبه گذشته با پرتقالی رفتیم نمایشگاه کیتکس که برای نوزاد و کودک بود ... خوب بود کمی هم خرید کردیم و من رو به پرتقالی ولی در واقع خطاب به خودم گفتم دیگه تا اومدن نی نی خرید لباس ممنوع! یه لباس ملوانی هم بعنوان پلو خوری برای نی نی گولو گرفتیم بعد از تحلیل های پرتقال فروش از خنده کبود شده بودم ... بین شلوار و از این شورت هایی که روی پوشک میافته مردد بودم ، بعد پرتقالی میگه: از این شورت عینکی ها بخر، تو مهمونی ها همه پای بچه رو خوششون میاد دیگه به جای اینکه هی بازو و لپش رو بگیرن، از پاش نیشگون میگیرن. یه کلاه قرطی بازی هم انتخاب کرده بهش میگم این نه گوش بچه رو میگیره نه درست رو سرش وایمیسته ، میگه: لباس پلو خوری که نباید حتما" راحت باشه که! اینجوری دلبری میکنه بچم، صاحبخونه نگهش میداره ما به مهمونیمون میرسیم!

ساعت پنج عصر هم منو کشون کشوووون آورد خونه. همش شیش ساعت اونجا بودیماااا .... البته که هی رگ این دست و پا و کمرم میگرفت و قفل میشدم تا کمی از حالت قفلی دربیام و دوباره ادامه بدم.

وقتی داشتیم از پارکینگ میومدیم بیرون دیدم کلهم چهار هزار تومن پول نقد داریم و از بس به کارت کشیدن عادت کردیم آمار نقدینگی کیف پولمون رو نداریم ... آقا یه استرسی گرفته بودم که حالا اگه پول پارکینگ بیشتر بشه چکار کنیم و جلوی ماشین پشتی ها چقدر ضایع میشیم و اصلا" آقاهه کارتخوان داره یا نه ... به کانتر که رسیدیم آقا مهربونه گفت هزار و هشتصد! نیش ما دو تا بسته نمیشد که ... به پرتقالی میگم: دو تومنی رو میدادی میگفتی بقیه اش واسه خودت ... هنوز از در پارکینگ بیرون نیومده بودیم چشمم دنبال سوپرمارکتی بود که دو تومن باقیمونده رو تبدیل به بستنی کنم و خیال جفتمون راحت شه نقد نداریم و بعدش مجبور شیم بریم پای عابر بانک پول نقد بگیریم.

*

زالو! این اسمی هست که من روی بعضی از همکاران گذاشته ام ... کسانی که با وجود ادعای بالایی که دارند کارایی ندارند، دستشون به خیر و کمک به همکارای دیگه نمیره و فقط نشستن که ببینن کی چقدر گرفته و سازمان چقدر میده و چرا کمه و دیگه قراره چی بدن و همیشه هم ناراضی هستند ....

این هفته که سازمان گفته بود یک هفته نهار نمیدن از نظر تنگی دوستان داشتم تهوع میگرفتم ... تمام مدت بحث این بود که خب پس ما اگه از بیرون سفارش بدیم پولش رو کی میده و اگه پولش رو میدن تا چقدر میدن و اگه سقف نداره از فلان رستوران خیلی گرون سفارش بدن و .... جالبه خدارو شکر هیچ کدوم از نظر مالی در مضیغه نیستند ولی انقدر دنبال کندن از سازمان هستند.

به اینکه اگه واقعا" انقدر ناراضی هستی و این حقوق ها کفاف قابلیت های بالاشون رو نمیده، چرا هنوز عین زالو نشستی و چسبیدی به سازمان کاری ندارم ... سوالم اینه که اینا چرا قد ارزن شکرگزار نیستن؟؟؟

*

راستی، اگه وبلاگی رو میخونید که شرایط زیر رو داره لطفا" به من معرفی کنید، دلم وبلاگ خوانی میخواهد، الان بیشتر این وبلاگهایی که تو پیوندها هست رو میخونم:

1- بک گراند وبلاگ سیاه و یا تیره نباشد!

2- نگارنده دائما" در فاز غم و ناشکری و سیاه نمایی نباشد، از خواندنش انرژی بگیرم.

3- ترجیحا" مرتب بنویسد ، نه سالی یک بار!

متشکرم!
*

مرسی که با کامنت هاتون منو همراهی میکنید :)

*

پنجاه و پنج روز دیگه بهار میاد! یوهوووووووووو


ادامه مطلب
[ دوشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 10:6 AM ] [ فنجون ] [ ]
615. و من متولد شدم!

سلام!

خدایی کیف میکنین به یمن تولدم چه آب و هوای تمیز وبهاری ای خدا بهتون ارزانی داشته است؟ :)))

از اونجا بگم که هفته قبل پرتقال فروش خیلی تلاش کرد بعنوان سوپرایز تو هتل های اطراف تهران یه جا رزرو کنه و دوتایی آخر هفته رو بریم اونجا، ولی نشد و همینکه دیدم برای خوشحال کردنم برنامه ریزی کرده کلی کیف کردم ... به جاش قرار شد پنج شنبه چند تا از دوستامون بیان خونمون به صرف ِ شام پرتقالی پز و تماشای فیلم!

صبح پنج شنبه آقا منوی ِ سوسیس بندری رو گذاشت روی میز و صبح منو رسوند اداره و رفت برای خرید ... و  از اینکه ایشون تو تره بار جوگیر شده بود و حسابی خرید کرده بود میگذریم، اینکه وسط روز زنگ زدم ازش آمار بگیرم و دیدم سمبوسه رو هم به منوی شام اضافه کرده هم بماند ... ظهر که اومد دنبالم یعنی چنان بوی ِ پیاز داغ میداد که تمام ماشین بو گرفته بود :)))

رفتم خونه دیدم حسابی خودشو هلاک کرده و دست و پاش بهم گره خورده چون هیچ فکر نمیکرد غذای نونی انقدر وقت گیر و سخت باشه :))) اون وسطا لبو هم بار گذاشته بود ! هی هم اصرار داشت تو برو بخواب من همممممه چی رو ردیف میکنم! با اینکه با مهمونا رودربایستی نداشتیم اما گفتم کمکش میکنم تا باهم بریم برای استراحت ... دیگه تا سوسیس ها رو خورد کردم و تفت دادیم و سمبوسه ها رو پیچیدم ساعت شده بود نزدیک شیش و نیم!

احتمال میدادم تولد بازی هم داشته باشیم ولی خویشتنداری کردم و صریح نپرسیدم، به جاش یه تیری در تاریکی انداختم که میخوای برای بعد شام دسر درست کنم؟؟ وقتی گفت نه نیازی نیست تو دلم گفتم آخ جاانمی تولد بازی هم داریم.

همینطور که تند تند کار میکردیم ظرف هایی که کارمون باهاش تموم میشد رو میدادم به پرتقالی که بشوره ... یهو میبینم داره با سبد آبکش حرف میزنه که: شوخی نکن دیگه! تورو همین الان شستم ! اصلا" از صب صد بار تورو شستم :)))

یه ریز هم به خودش تذکر میداد که از این به بعد وقتی مهمون داریم فقط پلو خورشتی درست میکنم، این غذاهای نونی پدر آدمو در میاره اصلنم به چشم نمیاد! منم خنده ام میگرفت که بابا کلا" شیش نفریم تو چرا انقده برای غذا حرص میزنی؟؟

دیگه کم کم آماده شدم و به خورده کاری ها میرسیدم که مهمونا اومدن ... و قسمت سوپرایزش مهمونهایی بودند که من نمیدونستم قراره بیان ... جاتون خالی بسیار خوش گذشت ... یه جمع دوستانه و خودمونی.

خواهر کوچیکه هم یه عالمه کباب و جوجه کباب گرفته بود که شام کم نیاد ... البته که فکر خوبی بود چون سه تا از مهمون هایی که سوپرایز بودن حسابی بخور بودن :)))  تندی سوسیس بندریمون هم  کلی طرفدار پیدا کرد و البته هیچی از سمبوسه ها نموند و ما هم خوشحال از اینکه ایشالا دستچختمون رو پسندیدن.

تولد بازی و بخش کادو هم که گفتن نداره و کلی خوب بود ... خواهر کوچیکه یه کیف خیلی شیک با رنگ خاص و پرتقال فروش هم یک آویز قلب و دوستامون هم یک گوشواره خوشگل و مسواک برقی و قاب عکس از این بزرگها بهم هدیه دادن و دیروز که راستکی متولد شدم یه شومیز و شال و جعبه چای لیپتون و از مامان و بابا هم یه آویز که از قضا با گوشواره ای که پنج شنبه کادو گرفتم هم ست بود... البته کادوها هنوز در راهند:)))

موقع کیک داشتیم عکس میگرفتیم ما هم بخاطر دامن کوتاهمان مثل خانم خانمها پاهارا کنار هم ، کمی کج قرار دادیم و چیلیک هی عکس گرفتن ازمون .... بعد نیم ساعت دوستم میگه فنجون بیا یه عکس مجدد بگیر، نگاه کردم دیدم بخاطر مدل نشستنم ، شکمم یه جور خنده داری یه وری عینهو خربزه افتاده :))) منم یه کوسن گذاشتم زیرم که قدم بلند تر بشه و  موقع نشستن کمتر به خودم قر بدم!

*

امسالی که گذشت و انتظار میرفت کمی داناتر باشم، فهمیدم که هنوز خیلی راه هست تا صبور باشم و کنترل رفتارم رو در مواقع خشم داشته باشم.

قدر خانواده و دوستانی که دارم را بیشتر تر درک کردم.

به بازی روزگار و اینکه خدا برامون بهترین تصمیم ها رو میگیره بیشتر و بیشتر ایمان پیدا کردم ... مثلا" همین حکمی که تو اداره بهم دادن و کارم چند برابر شد و مدیرم نه از سر خیرخواهی به اسم من زد باعث شد هم کارهای جدیدی یاد بگیرم که در شرایط عادی برام پیش نمیومد و هم اینکه به مرور مدیرم متوجه شد که اون پیش زمینه ای که درموردم داشت و بر اساس اون قضاوتم میکرده درست نبوده و الان واقعا" از مصاحبت باهاش انرژی مثبت میگیرم و حسادت سایر همکارها نشون میده که تو مسیر درستی دارم قدم برمیدارم.

از اتفاق خوب  پارسال این بود که بالاخره فوق لیسانسمو گرفتم و دینم رو به جامعه علمی کشور ادا کردم، جون دلم:))) خواهر کوچیکه هم فوق لیسانسش رو با تلاش راستکی و نه مثل من با تقلب تموم کرد ... پرتقالی هم بالاخره دفاعش رو انجام داد و تمام!

هزاران بار خدارو شکر کردم که نعمت داشتن نی نی گولو رو بهمون داد، چیزی که هنوز هم باورم نمیشه ... هنوز هم باورم نمیشه که کم کم منم مادر میشم .. میترسم بیشتر چون مطمئن نیستم که میتونم ازپسش بربیام و اونجور که شایسته هست دوستش داشته باشم، یا نه ... دلشوره دارم ولی دلشوره ی شیرینی هست ... گاهی یادم میره که یه قلب دیگه هم تو دلم میتپه و با تکون هاش یهو به خودم میام ... تجربه جدیدیه ، مثل همون حس ِ گنگ وقتی که برای عروسی آماده میشدم. 

زندگی زیباست !

[ یکشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 11:16 AM ] [ فنجون ] [ ]
614.تربیت فرزند درس خوان و متدین که البته هنوز هم اسم ندارد.

روز جمعه ای بعد رفع یک دلخوری ِ فی مابین شال و کلاه کردیم ورفتیم خیابون بهار .... ویییی خیلی بامزه بود! همه یا یه بچه دستشون، تو بغلشون بود یا تو دلشون :)))

خیلی جلوی خودمونو گرفتیم که بیش از نیاز خرید لباس و وسایل نکنیم و به نظر موفق بودیم.

یه لباس مثلا" اندازه ی دو وجب میدادن دستم میگفتن برای بدو تولد تا یک ماهگیه! البته اگه بچه زود یا خیلی ریز به دنیا بیاد باید سایر دوصفر بگیرین که کوچیکتره ... اونوقت من و پرتقال فروش هی نیگا به حلقه یقه و دست ها میکردیم و میگفتیم اصلا" مگه آدم تو این جا میشه؟؟؟

مامان و بابا جانم هم به هوای خرید رفتن بیرون و کلی لباس برای نی نی گولو گرفتن و بابا هم زود عکسشون رو برام تو تلگرام فرستاد ... هاهاها بعضیاشون خیلی خنگن! مخصوصا این شلوار تو خونه ای ها ... هیچ کدوم تصوری از اندازه بچه نداریم ... مثلا" سایر شش تا نه ماه رو نیگا میکنم و میگم: وقتی که اینو بپوشه دیگه کم کم داره چهار دست و پا رو تمرین میکنه! بعد خودم شک میکنم که آخه این که خیلی کوچولوئه که!

پرتقال فروش میگه، تو تا چند وقت بعد زایمان میخوای خونه ی مامان بمونی؟؟؟ میگم دیگه بیست روز رو که هستیم ... (البته تو ذهن خودم کمی بیشتر از بیست روز هست!) تا وقتی که بتونم خودم و نی نی گولو رو جمع وجور کنم.

آخ! یادم رفته بود اینو بگم ... بابا داره بهمون توصیه میکنه که ایشالا یه پسر خوب و با ادب و درس خوان و متدین بزرگ کنید ... با قسمت خوب و با ادبش مشکلی نیست ... اون بخش درس خوان هم که خب من به هیچ وجه الگوی مناسبی برای نی نی گولو نیستم، والا یه متقلب حرفه ای تحویل جامعه میدم! ... قسمت آخرش ولی خیلی خفن بود! متدین؟؟؟؟ جاااانم؟؟؟ الان چی در من و پرتقال فروش و اصلا" خواهر کوچیکه دیده که فکر میکنه ما همچنین توانایی هایی داریم؟ :)))  جاتون خالی کلی خندیدیم به این دعا ... البته الان نیاین تو شکمم که متدین خیلی هم خوبه و اینا هااا ... اولا" که دیگه یه نی نی تو دلم دارم و جا برای شما نیست، دومندشم که حرفم سر شایستگی هاست، من وقتی خودم آدم مذهبی نیستم که نه میتونم و نه دلم میخواد بچه مذهبی داشته باشم، .... خولاصه بسی خندیدیم و شاد شدیم از این توصیه.

الانم که گوش های فینگولی دیگه میشنوه، میخوام با موسیقی فاخر شهرام شب پره و شماعی زاده و داوود بهبودی و اساتیدی از این قماش آشناش کنم.

*

چقدر پیدا کردن اسم پسر سخته! کلی سایت و یه کتاب قطور و اسامی سازمان ثبت احوال رو شخم زدم و هنوز اسمی که به دلم بشینه پیدا نکردم ... از پیشنهاداتتون به شدددت استقبال میکنیم. ترجیحم اینه که اسم مذهبی نباشه و از این اسمای عجیب نباشه که بعدش بپرسن حالا دختره یا پسر؟ :)))

*

این متن پایین از دکتر شیریه:

"به هر كنار هم بودنى نميگوييم رابطه عاطفى،

به هر نشخوار رابطه خوبى كه سالها پيش با طرف داشته ايم و الان منقرض شده، نميگيم عشق،

متاسفانه عمرمان حرام روابط موقت با كلى آزمون و خطا ميشود و خسته ميشويم از گذشته عاطفى مان و مضطرب از تنها ماندن."

آدمها  باید بخوان و با کسب تجربه و مطالعه، جرات خروج از تنهايى يا رابطه بد را پیدا کنند و وارد روابط درست بشوند و آنرا با آرامش حفظ كنند.

یه چیزایی مثل پریدن تو آبه، اولش یه کمی استرس داره ... اما باید انجام بشه.

یه چیزایی مثل ارزیابی دستاورد های زندگی خودمون بر اساس توانایی ها و نه تصوراتمون.

- جسارت بررسی مختصات اطرافیانمون تا مطمئن بشیم جای درستی از زندگیمون ایستادن و اطمینان از اینکه خط قرمزهامون رو درست نشونشون دادیم. لزومی نداره شما به هرکسی بابت مسائل خصوصی زندگیتون توضیح بدین و یا اگه کسی به تولد خصوصیتون دعوت نمیشه، انتظار داشته باشه که شما شرمنده بشین.

- جرات حذف آدمایی که گرچه دوستشون داریم، بهشون دلبستگی داریم و برامون عزیزن، ولی حضورشون آینده ما رو تحت تاثیر قرار میده.

وقتی من با یک آقای خیلی محترم ِ متاهل بیش از حد مراوده دارم، یا اجازه میدم وقت و بی وقت باهام تماس بگیره (ولو برای مسائل کاری!) باید بدونم این میتونه رو کیفیفت زندگی من اثر منفی بزاره (که بی شک اتفاق میافته). یا به این بهانه که چون پارتنر جدی تو زندگیم نیست، وقتمو با کسی میگذرونم که اتفاقا" باهم که هستیم بهم خیلی هم خوش میگذره ، اینجا باید بپذیرم که بخاطر وابستگی هایی که پیش میاد من نمیتونم  رو افراد جدید خوب فکر کنم و ناخودآگاه این پالس رو میفرستم که کسی تو زندگیم هست و شانس ملاقات با افراد جدید رو از دست میدم.

- پذیرفتن اینکه روی فرد مناسبی تو زندگیمون سرمایه گذاری نکردیم ...

شرایط آدما تو این حالت کاملا" متفاوته، در اینکه همسر ، نامزد، پارتنر یا حتی شریک مناسبی رو تو زندگی نداشته باشیم عکس العمل های متقاوتی رو میطلبه ... تبعات تمام کردن یک رابطه دوستی به مراتب کمتر از تمام کردن یک زندگی هست .... اینجا باید بی طرفانه بشینیم ، اول خودمون و بعد رابطه و طرف مقابل رو بررسی کنیم ... اشتباهات خودمون رو ببینیم و بپذیریم و سعی کنیم رفعشون کنیم ... برای بازسازی رابطه زمان بزاریم و در نهایت اگه واقعا" هیچ راهی نبود بپذیریم که این رابطه آینده ای نداره و اگر موندیم و ادامه دادیم، بخاطر انتخاب خودمونه و فردا که به بن بست رسیدیم بیرون از خودمون دنبال مقصر نگردیم.

-  اینکه فکر کنیم به رفتارهامون و اگه اشتباهی مرتکب شدیم، عذرخواهی کنیم! همونطور که انتظار داریم دیگران بابت رفتار زشتشون از ما عذرخواهی کنن.

اینجا باید که غرورمون رو بزاریم زیر پا ... که مثلا" برای من خیلی سخته ولی وقتی انجام میدم حسابی سبک میشم و احساس میکنم ارج و قرب ام رفته بالا :))

فکر کردن به هر کدوم از این موارد و حالت های مشابه جرات میخواد و برداشتن قدم بعدیش برای اصلاح شرایط واقعا" اراده میطلبه ... من نه همیشه و نه همه ی موارد رو، ولی حداقل این مواردی که نوشتم رو خودم انجام دادم ... دردش رو هم به وقتش کشیدم ... گاهی حس میکردم نمیتونم نفس بکشم، ولی انجام دادم و وقتی دوران طوفانی رو پشت سر گذاشتم، نگاه کردن به مسیری که طی کردم بهم قدرت میده. نمیگم راحته، ولی اولا" باید انجام بشه و ثانیا" ارزشش رو داره.

"وقتی رفتار مهرطلبانه خود را کنترل نمیکنیم، آدمها را باج گیر میکنیم و طنز تلخ ماجرا این است که حرفه ای نقش قربانی را بازی میکنیم."

لطفا" سعی نکنید با القای حس گناه به طرف مقابل، ازش امتیاز بگیرید و اجازه ندین کسی این کار رو در مقابل شما انجام بده. اونایی که میدونن رفتار اشتباهی انجام دادن و به جای عذرخواهی، طلبکار میشن و قهر میکنن ... برای طرف مقابل دو راه باقی میزارن، یا باید جلوی این باج دادن بایسته! و یا هی باج بده و باج بده ...

شاید نتونیم خیلی از این رفتارها رو انجام بدیم، (حتی خود من) ولی دونستن و مرور اونها کمک میکنه گاهی مچ خودمون رو بگیریم و بیایم تو مسیر صحیح.

آخیشششش .... خیلی وقت بود بالا منبر نرفته بودماااا!

*

راستی! هفت روز دیگه تولدمه ... به قول پرتقال فروش، آخرین تولد دوتایی :))

از الان به فکر تبریک های منحصر به فرد باشید .... از این کلیشه ای های سال های سال زیر سایه پدر و مادر، در کنار پرتقالی و فرزندت سلامت و شاد باشی، نباشه که اصلا" روح ندارن! به دلم نمیشینه اصلا.  یه خورده فسفر بسوزونید و تبریکات منحصر به فرد برایم ابداع کنید.


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۴ ] [ 12:2 PM ] [ فنجون ] [ ]
613. روزهای قشنگ زندگی
روز جمعه ای با مامان و خواهر کوچیکه رفتیم برای نی نی گولو تخت و کمد گرفتیم و ساعت پنج عصر رسیدیم خونه، مامان از شب قبل قرمه سبزی بار گذاشته بود و حسابی هم جا افتاده بود... تا نشستیم تو ماشین، مامان به بابا زنگ زد که پنج پیمونه برنج دم کن ... اینکه چون مامان نگفته بود توش روغن بریز، بابا هم نریخته بود بماند! همچین زیر برنج رو کم کرده بود که تا ما از اون سر شهر برسیم به خونه برنج هنوز دم نکشیده بود ... دیگه از گرسنگی نمیدونستیم قاشق رو تو چشممون کنیم یا تو دهنمون.

*

تازگیا تکون های نی نی گولو رو خیلی واضح حس میکنم، بارها شده مثلا" تو حال خودم بودم بعد با تکون نی نی گولو ییهو از جام پریدم!

 

یه بار که مشغول دیدن تلویزیون بودیم همچین از جام پریدم که سوژه خنده ی پرتقالی شده بودم.

دیروز نمیدونم بالانس میزد ، چکار میکرد اصلا" نمیتونستم سرکار تمرکز کنم، تا میرفتم تو دل کار، یهو ناغافل تکون های شدید میخورد، در این حد که از روی لباس هم مشخص بود ... انگاری یکی از تو دلم رو نیشگون بگیره ... شب هم همچین با تکونش از جام پریدم که تبخال زدم :))

 

دارم برای خواهر کوچیکه تعریف میکنم میگه: این دفعه که دیدمت بگم برای خاله اش یه پشتک بزنه منم ببینم. :)))

 

دلم گرد و قلمبه شده ... چند هفته قبل داشتم با یکی تلفنی صحبت میکردم و حرف از تاریخ زایمان شد ... بعد ییهو وحشت کردم! انگاری دلم میخواد نی نی گولو همینجا تو دلم بمونه، تصور اینکه بیاد بیرون همزمان که هیجان انگیزه ولی خیلی استرس زا هست برام.

در کنار اینکه خدارو رو شکر میکنم که نعمت این تجربه مادر شدن رو بهم داده، همیشه بابت اینکه پرتقالی انقدر همراهم هست شکرگزارم ... همین که مثلا" حواسش هست کفش هامو خودش برداره که من دولا نشم، که صبح ها مثل باباها میشینه و زیپ کفشم رو میبنده ، وقت و بی وقت که کمردرد میگیرم پشتم رو ماساژ میده و روی تغذیه امون دقت داره... خدا جان متشکرم!

 

*

سرکار طبق معمول شلوغم ... گاهی روزها ساعت شش و هفت از اداره میام بیرون و تقریبا" وقت خالی هم ندارم ولی راضی هستم.

البته جلسات پنج ساعته با افرادی که خودشونم نمیدونن چی میخوان و فقط سر ملت رو میخورن خیلی دلچسب نیست ... اما شکر خدا به یمن اون حکمی که قرار بود برای من جنبه تنبیه داشته باشه ولی برعکس شد، جایگاهم طوری هست که بتونم حرفش رو نفی کنم ... اما راستش انقده حرف میزنه و حرف میزنه که تقریبا" همه کلافه میشیم. (خیلی تابلو نیست که در مورد یک شخص خاص صحبت میکنم؟) ... خیلی دلم میخواد بدونم چه چیزی باعث میشه یک فرد بالغ وقتی میبینه کسی به حرفش گوش نمیده ، باز هم به حرف زدن ادامه میده!  

 

امروز رفته بودم پیش یکی از مدیران، که برای یکی از همکارها که تو مدیریت ایشونه ولی تو انجام پروژه خیلی کمکم کرده تایید پرداخت پاداش رو بگیرم ... همزمان یکی از همکاران دیگه که اتفاقا" خیلی هم سنگ میندازه تو پروژه اومد تو اتاق ... یعنی اگه میفهمید برای یکی درخواست پاداش دادم و این جزو اونا نیست همین شبانه ترور میشدم! بعد انقده کیف داد وقتی مدیرشون گفت لطفا" تشریف ببرین دارم با این خانم صحبت میکنم ... انقده کیف داد که نگو ... اصلا" خستگی تحمل ایشون تو جلسات کلهم رفع شد :)))

 

*

پرتقال فروش هفته گذشته به شدت سرماخورده بود ... در این حد که سه روز نرفت سرکار و شب ها هم تو پذیرایی میخوابید ... روز چهارشنبه ای، گفتیم خودمان را لوس کنیم و شب بریم خونه مامان جانمان که یه وقت ویروس دامن منو نگیره ... از سرکار زنگ زدم خونه که پرتقالی امروز هم خونه اس و من براش سوپ درست کردم و شب میام پیش شماها ...

یعنی اگر یک درصد فکر کنید موضوع صحبت من بودم اشتباه کردین! من نمیفهمم من بچه ی اونا هستم یا پرتقالی! والا ...انگار نه انگار من الان شرایطم خاصه! مامان سریع طرز تهیه آش شلغم رو میده و سفارش اکید میکنه که به پرتقالی خوب برسم ... منم سرمو انداختم پایین و رفتم به آغااا رسیدگی کنم!

یعنی میخوام بگم همچین خانواده دوماد ندیده ای هستیم ما!

 

*

پرتقال فروش داره برای امتحانات پایان ترم دانشجوهاش سوال طرح میکنه، خانم تاشکیران میگه:

یه جوری سوال طرح کن انگار داری برای خواهر مادر خودت سوال طرح میکنی!

یکی نیست بگه خاله جان! یکم آبرو داری کن. کسی که وقتی نمرات دکتری پرتقالی از نمرات ابتدایی من بالاتر بوده، به حرف من و تو که نمیاد از آرمان های تحصیلیش دست بکشه که!

من که پرونده ام سیاهه! همون ترم اول ِ پس از ازدواج مشروط شدم .. در تمام امتحانات سه ترم ِ بعد هم شاهد چشمای گرد شده ی پرتقالی موقع نوشتن تقلب بودم! یعنی هستن کسانی از نسل دایناسورها که فکر میکنن آدم وقتی دانشجو میشه تقلب نمیکنه

*

دو هفته دیگه تولدمه و در کمال تعجب کاملا" یادم رفته بود! یعنی چند روز قبل وقتی پست یکی تو اینستا رو دیدم تازه یادم افتاد اوا تولد خودمم نزدیکه ها!

اینکه نمیدونم دلم چی میخواد برای کادو هم که خیلی عجیبه ... هم دلم میخواد آخرین تولد دو نفره ایمون یه جور خاص باشه، هم اصلا" حس فکر کردن بهش رو ندارم ...

به نظرتون جا داره پیشنهاد یک سفر رو بدم


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۴ ] [ 17:37 PM ] [ فنجون ] [ ]