حوصله کن ، خواهیم رفت

آرامش به همراهت، مهر بورز و خوشبخت باش

تا یادم نرود ...

که سفره شام خانواده پرتقالی تا ساعت یازده باز مانده بود تا ما برسیم و دور هم شام بخوریم ...

که مادر پرتقال فروش وقتی اتفاقی فهمید هوس زرشک پلو کرده ام برای وعده بعد همان را درست کرد.

که پدر پرتقال فروش صبح ها برایمان نان تازه میگیرد و با هر بار دیدنم لبخند میزند.

که وقتی کنارشان هستیم، همه میایند تا وعده های غذایی را دور هم باشیم.

که بی حجاب بودنم را پذیرفته اند و همان گونه که هستم دوستم دارند.

که وقتی بدون منظور میگویم عاشق بادمجان هستم،خواهر پرتقال فروش یادش نمیرود و وعده بعدی که میهمانشان هستیم کشک بادمجان هست و من شرمنده میشوم!

که روزی ده بار در دود اسپند گم میشویم.

که وقتی سر سفره دادم هوا میرود و به خنده میگویم، این سیر ترشی ها رو از جلوی من بردارید و انقدر من رو شکنجه نکنید، چون فردا سرکار میروم نمیتوانم بخورم ... یک شیشه سیر ترشی هفت ساله و یک دنیا محبت همراهمان میشود.

که اینها که دروازه عشقشان به رویم باز است، خیلی دوست داشتنی هستند.

که فقط از محبتشان است که تا دیروقت لوبیا سبز پاک میکنند و خورد شده و شسته شده برایم کنار میگذارند و وقتی میبینم کلی سبزی خورد شده هم برایم بسته بندی کرده اند میگویند: این به نیت تو بوده و مال ِ شماست و باید که ببری! و بعد یک کیسه ی دیگر هم کنارش پر میشود: این برای مامانت.

که وقتی از کنار درخت انجیر حیاط رد میشویم، هر کدامشان برایم انجیر آورده اند و آن لحظه برایم مهم نیست که دست هایشان شسته است یا نه و اصلا" انجیر ها تمیزند یا نه ... عشقشان را میبلعم.

 

آدمیزاد است دیگر ... ممکن است فردا روزی بیاید که از هم دلگیر شویم ... اما محبت هایشان را نباید از یاد ببرم.

*

با خانواده پرتقالی نشسته ایم همه خوش رو و مهربان و بعضا" شکمو ...

کنارم مینشیند، کمی گپ میزنیم و شاید هم کمی درد و دل ... خیلی دوستش دارم ... میداند دنبال خانه هستیم و برنامه ام را برایش میگویم ... درگوشش میگویم، نترسید ، هر دو شاغل هستین و ساعات کاریتون هم کمه به فکر شغل دوم باشید و برای خودتون کسب و کاری راه بیاندازید ، بهش دل بده ... بعد میگویم، اینکه همیشه هم راضی باشی خیلی خوب نیست ... گاهی "آگاهانه" کمی نق بزن ... میخندد ... کمی از خودش میگوید و من گوش میدهم ، همانطور که انگار دوست صمیمی ام برایم حرف میزند ...

زل میزند توی چشمهایم و با همان خنده قشنگش میگوید: میدانی تو یکی از قشنگی های زندگی منی؟ خیلی خوشحالم که تورو دارم.

و شک دارم کسی باشد که از شنیدن این حرف ها – که هر دفعه تکرار میشود – قند توی دلش آب نشود.

*

زیر دوش ایستادم و فکرم مثل تراکتور کار میکند و آرام نمیگیرد...

-          پرداخت حقوق پرسنل شرکت

-          شارژ ساختمان

-          تماس با مستاجر خونه ام

-          تامین موجودی جهت سفارش کالا برای شرکت

-          خرید میوه

-          تماس با املاکی ها و دیدن خونه

-          دیدن مامان بابا

-          برنامه ریزی برای رفتن به شرکت و بازدید از دفتر دبی

-          مزونی که باید هرچه زودتر راه اندازی بشه

-          خرید هدیه برای دوستم

-          جواب ایمیل هایی که هنوز ندادم

-          تبلیغات مزون

-          پاگشا کردن ِ دو تا عروس

-          دیدن همکلاسی های دانشگاه

-          جمع کردن چمدان ها

-          نامه هایی که باید این هفته پاسخ بدم

-          وقت آرایشگاه

-          برنامه ریزی جهت رویارویی دختر مورد نظر با بردار پرتقالی

-          آب دادن گلدان ها

-          قلمه زدن بنفشه های آفریقایی

-          دعوت دوستانم

-          دیدن جوجه تیغی

-          آب پز کردن کمی عدس و لوبیا برای فریزر و زمانهایی که فرصت کمی دارم

-          رفتن به اصفهان

-          جمع و جور کردن حسابهای بانکی و تصمیم برای خرید یکی از خونه هایی که نشون کردیم.

-          وقت دکترم یادم نره.

-          خرید خونه

-          مهمون های آخر هفته

-          ...

 

وهی یادم میاد و هی این لیست کش میاد ...

با اینکه گاهی از طولانی بودن این لیست میترسم ... خوشحالم که میدونم وظایفی دارم و حتما از پسشون بر میام!

*

اصلن مهم نیست که تا رفتیم استانبول و برگشتیم دوتا از خونه هایی که پسند کرده بودیم فروش رفته ... مبارک صاحابش باشه ;)

نوشته شده در دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 9:10 AM توسط فنجون|

سفر به استانبول عالی بود و به من خیلی خوش گذشت.

پرواز رفت و برگشت با قشم ایر رفتیم و اصلا تاخیر نداشت و جا داره از مهمان دارهای خوش اخلاق و خوش روی کادر پرواز تشکر ویژه کنم ... واقعا" اون لبخند و شوخی با توجه به ساعت پرواز ما که دیروقت بود خیلی بهمون انرژی میداد.

لیدر ما تو استانبول – اسمش فکر کنم گلدن استار بود-  نیومد مارو از فرودگاه ببره و یکی از دوستانش که دیده بود ما آواره ایم مارو برد هتل موقع برگشت هم اصلا" هیچ خبری به ما ندادن که کی قرار بیان دنبالمون و خودمون هی زنگ میزدیم به اون دوستش و ازش سوال میکردیم که تنها نکته منفی سفر بود.  

*

روز اول مامان و بابا و پرتقال فروش رفتن ما مترو یه منطقه دیگه رو بگردن ... ما دوتا خواهر هم کمی تو محدوده تکسیم گشت زدیم و بعد یک عدد آبجو گرفتیم که مثلا" کوفت کنیم ... منم که فقط مزه مزه میکنم و اهلش نیستم کلا" (یه مدت طولانی حتی دلستر هم نمیخوردم چون به نظرم مزه ی آبجو میداد! ) ... فکر کن تو محوطه جلوی هتل نشستیم و داریم گپ میزنیم و قوطی رسوایی روی میز! ییهو بابا جان سلاممان میکند!  قیافه من و خواهر کوچیکه دیدنی بود! :))))

حالا منم رفتم تو شیکم پرتقال فروش که چرا زود برگشتین و حتما" یه جای دیگه رفتین!

خواهر کوچیکه هم میگه دست بهش نزن فکر کنن مثلا" مال نفر قبلی بوده :)))

*

و اما خرید ... خب در جریان هستین که من آدم خرید نیستم ولی قیمت ها تو حراجها مناسب بود، ولی من اگر هم قیمت ها مناسب بود به این فکر میکردم که واقعا لازم دارم یانه ...

از پرتقال فروش بگم که کافی بود ازش غافل بشم تا سریع بپیچه تو یه مغازه و برای خودش خرید کنه ... برعکس ِ من تو سه روز اول هیچ خریدی نداشتم و چیزی منو جذب نمیکرد ... ماشالا همه ی اجناس به پرتقال فروش میگفتن: بیا منو بخر ... بیا منو بخررررر ... فروشگاه های گرون هم به قول خودش میگفتن:حالا بیا منو ببین، شاید دلت خواست و خریدی! :)))  

یه جا خواهر کوچیکه میخواست خرید کنه به پرتقال فروش گفتم کارتون که تموم شد من میرم پیش مامان و بابا و شما هم بیاین فلان جا ... آقا ما هی وایستادیم دیدم هیچ خبری از اینا نشد ... دوباره راه رفته رو برگشتیم و دیدم بعله ... خواهر کوچیکه حیرون و سرگردون وسط پاساژ ایستاده و دنبال ما میگرده ... پرتقال فروش؟! تو یه مغازه دیگه داره خرید میکنه!

یعنی به قول معروف از خوشحالی سیبیل هاشم میخندیدن! (* پرتقال فروش سیبیل نداره و این یه اصطلاحه فقط)

دیگه روز سوم چهارم، دیدم این چمدون ما هی داره از خریدهای پرتقال فروش پر میشه و من هیچچچچچچچچچ .... از اونطرف هم من و خواهرکوچیکه تند تند برای مامان انتخاب میکردیم که معمولا" خریداری میشد و بازهم خواهر کوچیکه هیچی چشمش رو نمیگرفت ... آخرسر کلافه شدم و در راستای کاهش استرس به پرتقال فروش گفتم: دیگه تا من خرید نکردم شما هیچیییی نمیخری، حتی اگه خودم بهت گفتم فلان چیز رو بخر!

طفلک از دست من خل شده بود... من از یه چیزی تعریف میکردم و میگفتم فلان چیز بهت میاد، اونم میگفت بعله و بعد از مغازه خارج میشد، منم قاطی میکردم که خب چرا نمیپوشی و نمیخری؟ اونوقت باید بریم تهران همین رو سه برابر بخریم!

بعد هم که احیانا" خرید میکرد میگفتم: اصلا" چرا تو هی چیزهای خوب پیدا میکنی و من هیچی نخریدم ؟؟! :)))

*

وقتی خواهر کوچیکه برای اولین بار کلمه ی "پیر" رو برای مامان و بابا استفاده کرد حالم خیلی بد شد ... اما بعد به سختی پذیرفتم مامان و بابا هم پیر شدن و به اصطلاح نازشون زیاد شده ... این گرچه برام تلخ هست اما حداقل کمکم کرد در مقابلشون کمی با گذشت تر و منعطف تر باشم ...

مثل همه ی این اواخر به شدت به صبوری و انعطاف پذیری خواهر کوچیکه حسودی کردم! خیلی بده که من آستانه تحملم کمه!

*

شب ها حدود یازده و دوازده مامان و بابا میرفتن هتل و ما کماکان تو خیابون ها میگشتیم و معمولا" هم شام میشد آخرین اولویت ما و آخرین رستوران فست فودی که بهش میرسیدیم لامصب همه غذاهاش تموم شده بود و فقط یه منو داشت و هنوز حالم از یادآوری منوی شماره بد میشه ازبس پشت سرهم خوردیمش!

*

یک شب هم ما یک خبطی کردیم و چند قلپ (نصف یک گیلاس کوچک) آبجو نوشیدیم و یهو دیدم یا ابلفضل دهنم عینهو وقتایی که تو دندانپزشکی آمپول بی حسی میزنن سر شد و وای دماغم گز گز میکنه .... این دوتا هم ازخ نده افتاده بودن رو زمین و باورشون نمیشد چند قلپ اینطوری روی من تاثیر گذاشته باشه و هی ازم سوال میپرسیدن که ببینن چرت و پرت میگم یا نه ...

*

یه روز هم دوتایی رفتیم جزیره بیوک آدا که خیلی قشنگ بود ولی خیلی دور بود ... یعنی دفعه بعد ترجیح میدم برم یه جزیره دیگه رو ببینم ...یه ساعتی هم اونجا پیاده روی کردیم و عکس گرفتیم ...  آب دریا هم که طبق معمول برای من سرد بود و به زور تونستم نیم ساعت دووم بیارم!

*

یه جا داشتم از پرتقالی عکس میگرفتم بعد توی کادر دیدم یه سگ گنده، داره میاد به سمت پرتقالی، منم برای اینکه عکس خراب نشه به روی خودم نیاوردم... بعد از عکس وقتی پرتقالی دید یه سگ بزرگ چسبیده بهش قیافه اش خیلی دیدنی بود.

*

خیلی دوست داشتم چند تا جای تاریخی استانبول رو هم ببینم اما گفتم شاید مامان اینا و پرتقال فروش دوست نداشته باشن وقتی برگشتیم فهمیدم اونا هم دلشون میخواسته برن ببینن و دقیقا" فکر منو کردن ... یعنی ملاحظه و خویشتن داری تو خاندان ما بیداد میکنه!

*

آخ آخ یه روز رفته بودیم یه منطقه ی نسبتا" دور و برای اینکه مثلا" زودتر برگردیم سوار اتوبوس شدیم که خب کمی شلوغ بود ... وقتی من برای نشستن جا پیدا کردم، به خواهرکوچیکه اشاره کردم که بیاد پیش من که راحت تر بایسته ... اونم اشاره کرد که این پسره که بالاسر من ایستاده خیلی بو عرق میده ... از این شپشوها بود که موهای لونه کلاغی دارن و شلوار و لباساشون بهشون زار میزنه ... پرتقالی پرسید چرا نمیاد، منم با خنده گفتم این بالاسری ِ من خیلی بو میده!

آقا نزدیک میدون تکسیم که شدیم، یارو تلفنش زنگ زد و به فارسی سلیس هم صوبت میکرد! اونوقت هم هتلی هم از آب دراومده بودیم و هی چش تو چش میشدیم!

-خب لامصب برو یه دوش بگیر!

*

هر روز صبح از ساعت ده تو خیابون ها بودیم در حال پیاده روی و شب حدود یک برمیگشتیم هتل ... این وسط هم یه نهار شام و نهایتا" بستنی ... با وجود اینکه فعالیتمون خیلی بالا بود، وقتی برگشتیم تهران در نتیجه فست فود و کباب ترکی های چرب و نوشابه آقای پرتقال فروش حسابی شکم آورده بودن.

*

تو سفر خیلی از اینکه پرتقال فروش خوش سفر هست و خیلی به جزئیات گیر نمیده و از اینکه رابطه خوب و دوستانه ای با مامان و بابا داره خوشحال بودم، باهم گپ میزدن و شوخی میکردن و سربه سرشون میزاشت ...  این موضوع خیلی به آرامش من کمک میکنه.

*

یکی از حسن های خوب سفرمون این بود که صبح جمعه برگشتیم و میتونستیم استراحت کنیم و به کارهامون برسیم ... البته بماند که راس ساعت دوازده ظهر داشتن آژیر خطر ساختمون رو امتحان میکردن و ما عین جن زده ها از خواب بیدار شدیم :)))

نوشته شده در شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 11:18 AM توسط فنجون|

بابا برام تو وایبر فرستاده، یک جمله زیبا دیدم گفتم در مورد اون اداره مورد نظر ارسالش کنم:

وقتی تو زندگی به یک در بزرگ رسیدی نترس و نا امید نشو، چون اگه قرار بود در باز نشه، جاش دیوار میذاشتن...

*

دیروز آقای کروکدیل اومده بود خونه ی مامان اینا به صرف آبگوشت ... همچنان شاد و خوش خنده ... کمی پیرتر. هنوز یادش بود که مدیر قبلیمون، برای مرخصی سفر استرالیا چقدر کفرم را درآورده بود ... در حالیکه دیگه خودم هم یادم رفته بود و این برام جالب بود.

هنوز هم که میبینمش، یادم میاد که روز عروسیش با فوت بابا بزرگم یکی شده بود و من از این تقارن واقعه ها چه غصه ای میخوردم وهمه به پای بابا بزرگ میزاشتن :))) نشد این شازده پسر رو تو لباس دامادی ببینیم آخر ... از آنجا که همه ی آدمهای خوب، لزوما" همسر خوبی هم نیستند، ایشان هم نتوانست همسر خوبی باشد و جدا شدند ... و من همان جا فهمیدم که بعضی ها فقط دوست خوبی هستند و نباید ازشون انتظار بیشتری داشت ... و هر کسی نمیتواند تمام نقش های زندگی را بپذیرد، ولو اینکه خیلی شاد و بی نهایت اجتماعی و یه عالمه جذاب باشد!

*

اوضاع و احوال هورمونی بدنم که مثل ساعت کار میکرد چند ماهی هست که بهم ریخته ... این ماه دیگه کم کم خوف ورم داشته بود نکنه به حمدالله مامان شدیم و خبر نداریم!

اونوقت هی میگفتم اه اه چه ضایع! اینطوری که از برنامه ی مسافرتهامون عقب میافتیم و از شما چه پنهان هی فکر میکردم بچه امون میشه متولد فروردین و من اصلا" با این روحیه ی بهاری بچه ها نمیتونم ارتباط برقرار کنم و همیشه دلم میخواسته بچه ام بهمن ماهی باشه و یه ماهی بشه مثل خودم :))) و یا ابلفضل اصلا" اگه پسر بشه چه کنم من؟ من که همش دلم دختر میخواسته!

بعد به خودم امیدواری میدادم که اشکال نداره همین که زایمان رو انجام دادیم و بچه رو تحویل مامان بزرگ و بابا بزرگ ها دادیم، تا مهر مادری در ما نفوذ نکرده به نحو احسنت این شش ماه مرخصی رو استفاده کرده و به مسافرت میرویم بدون ذره ای وجدان درد!

اینکه بابا پرتقالی، چقدر از دغدغه های مادری ما نگران بودند و از آینده جگر گوشه شان ترسان، بماند!

یکی دو روزی با این توهم ترسناک، به خنده سر کردیم و دل ِ ما هی دلش بستنی و پاستیل و آلبالو میخواست و پدر ِ پرتقالی را با ناز و اداهایمان درآوردیم که تو واقعا" از من ، اونم تو "این شرایط" چه انتظاری داری؟

و بسان کسانی که همین الان قراره برن زایشگاه، تو خیابان دست به کمر، بسان اردک راه رفتیم و قهقه ی مان هوا بود ... و تو دلمان هی سکته میزدیم که نکند که واقعا" خبری باشد!

پرتقال فروش هم از برای جبران ِ آتیش هایی که سوزانده بودیم، از طرق مختلف جویای ِ احوال ِ پسر کچلش بود و تن و بدن ِ ما میرفت رو ویبره!

خولاصه که بعد از ده روز چشم انتظاری، بالاخره نمایشنامه کمدی تراژدی ما پایان یافت!

*

امشب خانوادگی داریم میریم سفر ... یوهوووووووو

*

بیمه ی عمر به زبان آدمیزاد ... به قلم صمیم عزیز +

*

از شیخ بهایی پرسیدند "سخت میگذرد"، چه باید کرد؟ گفت: خودت که میگویی سخت میگذرد، سخت که نمی ماند! پس خدارو شکر که میگذرد و نمی ماند. دیروزت خوب یا بد گذشت و امروز روز دیگری است ... قدری شادی با خود به خانه ببر... راه خانه ات را که یاد گرفت،فردا با پای خودش، می آید.

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 1:1 PM توسط فنجون|


آخرين مطالب
» 527.تا یادم نرود
» 526.استانبول نامه
» 525. فنجون مامان میشود و پرتقال فروش عمه :))
» 524. چون آب روان میگذرد ...
» 523. کمی سرخوشانه
» میخواهم در دلت، چراغی از امید روشن کنم.
» 552.آدمها می آیند و میروند...
» 551.عروس خانوم جهیزیه چی آوردن؟؟
» 550.برای تو! که شبهای قدر ، قَدرَت را بیشتر میدانم.
» 549. خوشبختی همین ثانیه هاست که میگذرد ...

Design By : Pichak